part 2
part 2
در رو باز کردم که با قیافه خندان و پر انرژی کوکی مواجه شدم.. خدای من این پسر این وقت صبح اینجا چیکار میکنه..
دوتامون از اون لبخندای شیطون زدیم و محکم پریدیم بغل هم..
_ا.ت.. دلم برات تنگ شده
+آی کوک.. خفم کردی.. همین دیشب پیش هم بودیم
_من همیشه دلم برات تنگ میشه.. حتی اگه پیشت باشم
+خیلی خب خرگوش کوچولو
_یه بار دیگه اینطوری صدام کنی.. اون روی دیگم رو نشونت میدم بچه
+خیلی خب وحشیییی
باهم رفتیم سمت میز صبحانه.. نشستیم و شروع کردیم به خوردن..
_ا.ت
+جانم
_امشب وقت داری؟
+امشب؟.. امم.. اره چطور؟
_میخواستم ببرمت بیرون..
+واقعااا؟(ذوق)
چند لحظه مات شد و فقط نگاهم کرد..
بعد با حالت یکم خمار گفت..
_اره..
+اخجوننننننننننننن.. من که هستم.. بقیه چی؟ ازشون پرسیدی؟
_فقط خودمون دوتاییم.. میخوام مثل قبلنا دوتایی باهم حرف بزنیم..
+واییی.. این که عالیه.. من هستم..
_خوبه بچه.. شب ساعت 7 اماده باش میام دنبالت
+باشه کوکیییی... بیا بوست کنمممم(لوس)
_آه.. بچه اینطوری نکن..
+چراااااا؟
_اونوقت قول نمیدم درسته قورتت ندم
+بی ادببببب.. اصن بوست نمیکنم
_هوی.. غلط میکنی توله.. بیا بوس بده ببینم
+حالا این بار رو میدم
_این بار؟ کاری میکنم هر شب مجبور باشی بهم بوس بدی
+خیلی خببببب.. بیا الان بوست کنم
رفتم تو بغلش و سرمو گذاشتم رو شونش..
(ویو کوک)
بغل ا.ت از هرچیزی تو دنیا بیشتر بهم ارامش میداد..
وقتی صدای نفس هاش با گردنم برخورد میکرد برای چند ثانیه قلبم نمیزد..
حدود دو سالی میشه که ما فقط به عنوان دوتا رفیق همیشه کنار همیم.. خونه ی همیم.. با هم میریم بیرون..
و.. و به هم حس ارامش میدیم..
اما یه چیز این وسط بود..
عشق..
عشقی که من به ا.ت دارم..
جوری که عاشقشم..
جوری که میپرستمش..
جوری که میخوامش.. و جوری که اونو مال خودم میدونم..
از نظر ا.ت تا به حال ما فقط دو تا رفیق صمیمی ایم..
اما امشب همه چی رو میگم.. هر چیزی که تو این دو سال توی دلم بوده و من مخفیش کردم تا زمان مناسبش برسه..
نمیدونم نظر ا.ت نسبت به حسی که من بهش دارم چیه..
ولی اون تا آخرش مال خودمه..
حتی اگه قبول نکنه..
امشب بالاخره میتونم طعم اون دو تیکه گوشتی که هرشب باهاش خیال بوسیدن میکنم رو بچشم..
و فقط..
منتظرم شب بشه..
(ویو ا.ت)
از بغلش جدا شدم و بوسه محکمی روی لپش زدم..
_آه.. بچه یه بار دیگه اون کارو انجام بده..
+نوچ... پررو میشی کوک
_انجام نمیدی؟(بغض الکی)
+اممم..
+چرا چرا..
دوباره محکم بوسیدمش..
_آخیشششش..
یهو از گردنم گرفت و محکم لپم رو بوسید..
+آیییی کوکی دردم گرفت(بغض)
_آخ قربونش برم من..
+حیحی..
همینطور رو پاهاش نشسته بودم و دستش دور کمرم بود که..
یهو صدای نوتیف پیام رو گوشیش اومد..
فضولیم گل کرد..
سرمو چسبوندم به سینش..
گوشیشو بیرون اورد و نگاهی بهش کرد..
سرمو جلو بردم و پیامو دیدم.. از طرف شخصی به نام لورا بود..
دختر بود؟
کمی حس بدی بهم دست داد.. اما پیام رو که خوندم اروم گرفتم..
منشیش تو شرکت بود و گفت که یه مشکلی پیش اومده..
_دختر کوچولو نمیخوای سرتو عقب بکشی؟ خودم هنوز پیامو نخوندما؟(خنده)
سرمو عقب بردم.. نگاهی به هم کردیم..
+کوک
_جان کوک
+میگم..
_چیه عمرم؟
+لورا.. دخت..
نزاشت حرفمو کامل بگم..
_منشی شرکتمه
+اها..
_نترس بچه.. تنها دختر تو زندگی من تا اخرش خودتی
_هیچوقت جات رو با هیچکس پر نمیکنم.. انقدر نگران نباش
+(ذوق) منم همینطور کوکی
بوسه ای دقیقا جایی کنار لبم گذاشت.. خیلی ریز..
نگاهی به هم کردیم..
+عااا.. فکر کنم م.. مشکلی پیش اومده.. ب.. بهتره بری..
اما اون همچنان داشت نگاهم میکرد..
کمی بعد به حرف اومد..
_اوهوم.. کاری نداری پرنسس.. چیزی لازم نداری؟
+نخیرم.. مگه من بچم؟
_اره..
+برو باباااااااا
_(خنده)
_شب میبینمت
+منم همینطور
_مواظب خودت باش.. فعلا
+فعلا کوکی
و رفت و در رو بست...
در رو باز کردم که با قیافه خندان و پر انرژی کوکی مواجه شدم.. خدای من این پسر این وقت صبح اینجا چیکار میکنه..
دوتامون از اون لبخندای شیطون زدیم و محکم پریدیم بغل هم..
_ا.ت.. دلم برات تنگ شده
+آی کوک.. خفم کردی.. همین دیشب پیش هم بودیم
_من همیشه دلم برات تنگ میشه.. حتی اگه پیشت باشم
+خیلی خب خرگوش کوچولو
_یه بار دیگه اینطوری صدام کنی.. اون روی دیگم رو نشونت میدم بچه
+خیلی خب وحشیییی
باهم رفتیم سمت میز صبحانه.. نشستیم و شروع کردیم به خوردن..
_ا.ت
+جانم
_امشب وقت داری؟
+امشب؟.. امم.. اره چطور؟
_میخواستم ببرمت بیرون..
+واقعااا؟(ذوق)
چند لحظه مات شد و فقط نگاهم کرد..
بعد با حالت یکم خمار گفت..
_اره..
+اخجوننننننننننننن.. من که هستم.. بقیه چی؟ ازشون پرسیدی؟
_فقط خودمون دوتاییم.. میخوام مثل قبلنا دوتایی باهم حرف بزنیم..
+واییی.. این که عالیه.. من هستم..
_خوبه بچه.. شب ساعت 7 اماده باش میام دنبالت
+باشه کوکیییی... بیا بوست کنمممم(لوس)
_آه.. بچه اینطوری نکن..
+چراااااا؟
_اونوقت قول نمیدم درسته قورتت ندم
+بی ادببببب.. اصن بوست نمیکنم
_هوی.. غلط میکنی توله.. بیا بوس بده ببینم
+حالا این بار رو میدم
_این بار؟ کاری میکنم هر شب مجبور باشی بهم بوس بدی
+خیلی خببببب.. بیا الان بوست کنم
رفتم تو بغلش و سرمو گذاشتم رو شونش..
(ویو کوک)
بغل ا.ت از هرچیزی تو دنیا بیشتر بهم ارامش میداد..
وقتی صدای نفس هاش با گردنم برخورد میکرد برای چند ثانیه قلبم نمیزد..
حدود دو سالی میشه که ما فقط به عنوان دوتا رفیق همیشه کنار همیم.. خونه ی همیم.. با هم میریم بیرون..
و.. و به هم حس ارامش میدیم..
اما یه چیز این وسط بود..
عشق..
عشقی که من به ا.ت دارم..
جوری که عاشقشم..
جوری که میپرستمش..
جوری که میخوامش.. و جوری که اونو مال خودم میدونم..
از نظر ا.ت تا به حال ما فقط دو تا رفیق صمیمی ایم..
اما امشب همه چی رو میگم.. هر چیزی که تو این دو سال توی دلم بوده و من مخفیش کردم تا زمان مناسبش برسه..
نمیدونم نظر ا.ت نسبت به حسی که من بهش دارم چیه..
ولی اون تا آخرش مال خودمه..
حتی اگه قبول نکنه..
امشب بالاخره میتونم طعم اون دو تیکه گوشتی که هرشب باهاش خیال بوسیدن میکنم رو بچشم..
و فقط..
منتظرم شب بشه..
(ویو ا.ت)
از بغلش جدا شدم و بوسه محکمی روی لپش زدم..
_آه.. بچه یه بار دیگه اون کارو انجام بده..
+نوچ... پررو میشی کوک
_انجام نمیدی؟(بغض الکی)
+اممم..
+چرا چرا..
دوباره محکم بوسیدمش..
_آخیشششش..
یهو از گردنم گرفت و محکم لپم رو بوسید..
+آیییی کوکی دردم گرفت(بغض)
_آخ قربونش برم من..
+حیحی..
همینطور رو پاهاش نشسته بودم و دستش دور کمرم بود که..
یهو صدای نوتیف پیام رو گوشیش اومد..
فضولیم گل کرد..
سرمو چسبوندم به سینش..
گوشیشو بیرون اورد و نگاهی بهش کرد..
سرمو جلو بردم و پیامو دیدم.. از طرف شخصی به نام لورا بود..
دختر بود؟
کمی حس بدی بهم دست داد.. اما پیام رو که خوندم اروم گرفتم..
منشیش تو شرکت بود و گفت که یه مشکلی پیش اومده..
_دختر کوچولو نمیخوای سرتو عقب بکشی؟ خودم هنوز پیامو نخوندما؟(خنده)
سرمو عقب بردم.. نگاهی به هم کردیم..
+کوک
_جان کوک
+میگم..
_چیه عمرم؟
+لورا.. دخت..
نزاشت حرفمو کامل بگم..
_منشی شرکتمه
+اها..
_نترس بچه.. تنها دختر تو زندگی من تا اخرش خودتی
_هیچوقت جات رو با هیچکس پر نمیکنم.. انقدر نگران نباش
+(ذوق) منم همینطور کوکی
بوسه ای دقیقا جایی کنار لبم گذاشت.. خیلی ریز..
نگاهی به هم کردیم..
+عااا.. فکر کنم م.. مشکلی پیش اومده.. ب.. بهتره بری..
اما اون همچنان داشت نگاهم میکرد..
کمی بعد به حرف اومد..
_اوهوم.. کاری نداری پرنسس.. چیزی لازم نداری؟
+نخیرم.. مگه من بچم؟
_اره..
+برو باباااااااا
_(خنده)
_شب میبینمت
+منم همینطور
_مواظب خودت باش.. فعلا
+فعلا کوکی
و رفت و در رو بست...
- ۸۴۶
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط