تناسخ به دنیایی دیگر پارت ۴۶
پرستار: خب...طبق آزمایشات میتونی دو هفته دیگه برگردی مدرسه
شوتا: و یه چیز دیگه...(دم گوشش میره) باید باهم حرف بزنیم! تنها
ذهن ایزوکا: تنها؟...
پرستار: همه بیرون!💢
باکوگو: به من نگو چیکار کنم!💢
کیریشیما: اگه معلوم بشه خواهر برادرن تعجب نمیکنم
کامیناری: آره...🗿
باکوگو و پرستار: خفه شین!💢💥
کیریشیما و کامیناری: 😅😅
خلاصه همه به هزار و یک بدبختی رفتن بیرون ولی ایزوکا شوتا رو نگه داشت...جو اتاق عجیب سنگین بود اگه یه آدم عادی اونجا بود راحت از ترس عرق میکرد و یا اگه خیلی ضعیف بود بیهوش میشد! این وضعیت ادامه داشت تا اینکه سکوت شکسته شد!
شوتا: میگم...
ایزوکا: !؟
شوتا: تو داری چیزی رو مخفی میکنی؟...
ایزوکا: شوتا...
شوتا: حتی اگه این به معنی تموم شدن رابطه دوستی بین من و تو باشه بازم باید بدونم(صداش شکست)
ایزوکا: چی داری---
شوتا: تو....دقیقا کی هستی؟...
ایزوکا و تمام صاحبان قبلی یه شک چند هزار ولتی بهشون وارد شد!
شوتا: خواهش میکنم بهم بگو...تو واقعا کی هستی!؟ واقعا اسمت ایزوکاعه!؟ تو واقعا همون دختری هستی که من میشناسم؟(بغذش گرفت)
۵: حالا چیکار کنیم؟
۳: اوضاع خرابه...
۷: همه ساکت باشید!
۶: چیشده؟
۷: این تا الان یه بار سنگین برای ایزوکا بوده...اگه با کسی به اشتراک بزارتش...یکم سبک تر میشه!
۴: اما این---
۱: ۷ درست میگه
۴: صاحب اول...
۱: تا الان هم خیلی بهش فشار آوردیم...باید یکم خالی بشه
دیگه هیچ چیزی برای مخالفت وجود نداشت و ۷ با یه لبخند پیروزمندانه دستش رو گذاشت رو شونه ایزوکا
۷: اشکالی نداره...
(چشمای ایزوکا درخشید)
۷: دیگه این بار رو تنهایی به دوش نکش
شوتا: ایزوکا؟...
ایزوکا لبخند دردناکی میزنه و میگه
ایزوکا: باشه...(اشکش در میاد) همه چیز رو...بهت میگم
شوتا: ایزوکا...؟
ایزوکا: من قبلا...قبل از اینکه تو رو ببینم بازم زندگی داشتم!...اونجا...من شکست خوردم! تو...کاچان...کامیناری،مینا، جیرو، کیریشیما!...همه جلوی چشمم مردن(بغذش شکست)
شوتا: ایزوکا...(دستاش لرزید)
ایزوکا: من نمیخوام دوباره قلب متلاشی شده یا جنازه دوستامو ببینم!(تقریبا داد)
شوتا: (بچم خیلی شکه شد)
ایزوکا:(صداش آرومتر شد) نمیخوام دوباره...کاچان اونطوری کشته بشه...نمیخوام،نمیخوام تو بسوزی و بمیری!
شوتا: بسو..زم؟...
ایزوکا: من باید...باید حتی شده با جون خودم این بار یکم که شده بزارم بیشتر زندگی کنید! من از همه راحت تر مردم! من لیاقت ندارم که...الان با آرامش اینجا باشم!...من فقط...فقط...نمیخوام دوباره بچه ها آسیب ببینن
شوتا: ایزوکا من---
ایزوکا: (رفته رفته صداش بلند تر میشه) نمیخوام مینا با اسید ذوب بشه!نمیخوام اوراراکا تیکه تیکه بشه! نمیخوام کامیناری با برق زجر کش بشه! نمیخوام جیرو با امواج صدا کر بشه که نفهمه دارن بهش هشدار میدن و بعد نصف بشه !نمیخوام تو با شعله هایی بالای یک میلیون درجه بسوزی که هیچی ازت نمونه! نمیخوام سنسه کور و بعد له بشه! نمیخوام مینتا سوراخ سوراخ بشه! نمیخوام کل دنیا نابود بشه!...نمیخوام...نمیخوام کاچان...کاچان(گریش خیلی شدید شد) قلبش در حالی که هنوز زندست متلاشی بشه! نمیخوام...نمیخوام...نمیخوام...(دستشو هی میکوبونه زمین)
در حالی که سرش پایین بود چشماش کاملا حالت بی روح گرفتن(شبیه حالت چشمای ستاره سیاه روبی و آکوا فقط بدون ستاره) در حالی که هنوز هدقه چشمش در حال لرزش بود و از چشماش مثل آبسار اشک میبارید
ایزوکا: برای همین من...تو این زندگی...نمیزارم...(سرش رو بالا آورد) هیچکس بمیره!
برای شوتا حذم اونهمه اتفاق تو چند ثانیه براش خیلی سخت بود یا بهتره بگم غیر ممکن! تنها کاری که از دستش برمیومد به زور بلند شدن و یه بقل ساده بود اما نمیدونست همون بقل چه باری رو از روی دوش اون برمیداره!♡
شوتا: متاسفم...متاسفم...متاسفم...
ذهنش: تا الان فکر میکردم من بدبخت ترین بچه توی این شهرم ولی...نمیدونستم...همچین چیزی هم...
ایزوکا: شو...تا
شوتا: من اینجام...من اینجام
یهو انگار جرقه ای توی ذهن ایزوکا روشن شد! صدایی نامفهوم میگفت: هوی احمق! فکر نکن حالا حالا ها قراره بمیرم! من هنوز اینجام!
یهو بغذ ایزوکا ترکید و تو بقل شوتا بار اون چند سال روخالی کرد! انگار دروازه ای به سوی روشنایی توی دل تاریکی باز شده بود
شوتا: ایزوکا...من هنوز...هنوز...میتونم دوستت باشم؟( اینم گریه اش گرفت)
ایزوکا شوتا رو محکم تر بقل کرد و گفت: باکا!(مکثی طولانی)چرا فکر کردی دیگه نمیتونی!؟
بعد از گریه ها و دلداری های طولانی نوبت سولای شوتا شده بود🤣😅
شوتا: و یه چیز دیگه...(دم گوشش میره) باید باهم حرف بزنیم! تنها
ذهن ایزوکا: تنها؟...
پرستار: همه بیرون!💢
باکوگو: به من نگو چیکار کنم!💢
کیریشیما: اگه معلوم بشه خواهر برادرن تعجب نمیکنم
کامیناری: آره...🗿
باکوگو و پرستار: خفه شین!💢💥
کیریشیما و کامیناری: 😅😅
خلاصه همه به هزار و یک بدبختی رفتن بیرون ولی ایزوکا شوتا رو نگه داشت...جو اتاق عجیب سنگین بود اگه یه آدم عادی اونجا بود راحت از ترس عرق میکرد و یا اگه خیلی ضعیف بود بیهوش میشد! این وضعیت ادامه داشت تا اینکه سکوت شکسته شد!
شوتا: میگم...
ایزوکا: !؟
شوتا: تو داری چیزی رو مخفی میکنی؟...
ایزوکا: شوتا...
شوتا: حتی اگه این به معنی تموم شدن رابطه دوستی بین من و تو باشه بازم باید بدونم(صداش شکست)
ایزوکا: چی داری---
شوتا: تو....دقیقا کی هستی؟...
ایزوکا و تمام صاحبان قبلی یه شک چند هزار ولتی بهشون وارد شد!
شوتا: خواهش میکنم بهم بگو...تو واقعا کی هستی!؟ واقعا اسمت ایزوکاعه!؟ تو واقعا همون دختری هستی که من میشناسم؟(بغذش گرفت)
۵: حالا چیکار کنیم؟
۳: اوضاع خرابه...
۷: همه ساکت باشید!
۶: چیشده؟
۷: این تا الان یه بار سنگین برای ایزوکا بوده...اگه با کسی به اشتراک بزارتش...یکم سبک تر میشه!
۴: اما این---
۱: ۷ درست میگه
۴: صاحب اول...
۱: تا الان هم خیلی بهش فشار آوردیم...باید یکم خالی بشه
دیگه هیچ چیزی برای مخالفت وجود نداشت و ۷ با یه لبخند پیروزمندانه دستش رو گذاشت رو شونه ایزوکا
۷: اشکالی نداره...
(چشمای ایزوکا درخشید)
۷: دیگه این بار رو تنهایی به دوش نکش
شوتا: ایزوکا؟...
ایزوکا لبخند دردناکی میزنه و میگه
ایزوکا: باشه...(اشکش در میاد) همه چیز رو...بهت میگم
شوتا: ایزوکا...؟
ایزوکا: من قبلا...قبل از اینکه تو رو ببینم بازم زندگی داشتم!...اونجا...من شکست خوردم! تو...کاچان...کامیناری،مینا، جیرو، کیریشیما!...همه جلوی چشمم مردن(بغذش شکست)
شوتا: ایزوکا...(دستاش لرزید)
ایزوکا: من نمیخوام دوباره قلب متلاشی شده یا جنازه دوستامو ببینم!(تقریبا داد)
شوتا: (بچم خیلی شکه شد)
ایزوکا:(صداش آرومتر شد) نمیخوام دوباره...کاچان اونطوری کشته بشه...نمیخوام،نمیخوام تو بسوزی و بمیری!
شوتا: بسو..زم؟...
ایزوکا: من باید...باید حتی شده با جون خودم این بار یکم که شده بزارم بیشتر زندگی کنید! من از همه راحت تر مردم! من لیاقت ندارم که...الان با آرامش اینجا باشم!...من فقط...فقط...نمیخوام دوباره بچه ها آسیب ببینن
شوتا: ایزوکا من---
ایزوکا: (رفته رفته صداش بلند تر میشه) نمیخوام مینا با اسید ذوب بشه!نمیخوام اوراراکا تیکه تیکه بشه! نمیخوام کامیناری با برق زجر کش بشه! نمیخوام جیرو با امواج صدا کر بشه که نفهمه دارن بهش هشدار میدن و بعد نصف بشه !نمیخوام تو با شعله هایی بالای یک میلیون درجه بسوزی که هیچی ازت نمونه! نمیخوام سنسه کور و بعد له بشه! نمیخوام مینتا سوراخ سوراخ بشه! نمیخوام کل دنیا نابود بشه!...نمیخوام...نمیخوام کاچان...کاچان(گریش خیلی شدید شد) قلبش در حالی که هنوز زندست متلاشی بشه! نمیخوام...نمیخوام...نمیخوام...(دستشو هی میکوبونه زمین)
در حالی که سرش پایین بود چشماش کاملا حالت بی روح گرفتن(شبیه حالت چشمای ستاره سیاه روبی و آکوا فقط بدون ستاره) در حالی که هنوز هدقه چشمش در حال لرزش بود و از چشماش مثل آبسار اشک میبارید
ایزوکا: برای همین من...تو این زندگی...نمیزارم...(سرش رو بالا آورد) هیچکس بمیره!
برای شوتا حذم اونهمه اتفاق تو چند ثانیه براش خیلی سخت بود یا بهتره بگم غیر ممکن! تنها کاری که از دستش برمیومد به زور بلند شدن و یه بقل ساده بود اما نمیدونست همون بقل چه باری رو از روی دوش اون برمیداره!♡
شوتا: متاسفم...متاسفم...متاسفم...
ذهنش: تا الان فکر میکردم من بدبخت ترین بچه توی این شهرم ولی...نمیدونستم...همچین چیزی هم...
ایزوکا: شو...تا
شوتا: من اینجام...من اینجام
یهو انگار جرقه ای توی ذهن ایزوکا روشن شد! صدایی نامفهوم میگفت: هوی احمق! فکر نکن حالا حالا ها قراره بمیرم! من هنوز اینجام!
یهو بغذ ایزوکا ترکید و تو بقل شوتا بار اون چند سال روخالی کرد! انگار دروازه ای به سوی روشنایی توی دل تاریکی باز شده بود
شوتا: ایزوکا...من هنوز...هنوز...میتونم دوستت باشم؟( اینم گریه اش گرفت)
ایزوکا شوتا رو محکم تر بقل کرد و گفت: باکا!(مکثی طولانی)چرا فکر کردی دیگه نمیتونی!؟
بعد از گریه ها و دلداری های طولانی نوبت سولای شوتا شده بود🤣😅
- ۱۸.۰k
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط