پارت ۹
سئول_بارانی 𝒑𝒂𝒓𝒕9
تهیونگ و جیمین داشتن کوک و یورا رو از هم جدا می کردن
اعصابم خورد شد
+جونگ کوک بسه دیگه(داد)
+یورا تو هم گمشو تا فکتو پایین نیوردم هر.ز.ه(داد)
یورا بدون هیچ حرفی رفت
شونه ی کوک رو گرفتم و نشوندم و دستش رو پانسمان کردم و با میرا رفت
...
زنگ خورد و منتظر کوک بودم تا بریم خونه
پسره ی عو.ضی خب غل.ط می کنه با اون دختره ی ه.ر.ز.ه دوست میشه تا رو مخش بره
ایششش
+بالاخره تشریف اورد ددی ارتای مدرسه(اروم گفت تا کوک بشنوه)
_خف.ه شو
+یکی باید تو رو خف.ه کنه
من جای تو بودم یورا رو پخش زمین می کردم و تریلی 18 چرخ از روش رد می شدم(مشتش رو اورده بود بالا و نشون می داد-
کوک خنده ی ریزی زد
سوار ماشین شدن و خرکت کردن
ات
من وقتی بچه بودم بهم تجا.وز شد و از همه ی مردا می ترسم،و وقتی پسر می بینم دلشوره ای توی بدنم ظاهر میشه
این دفعه می خوام این حس رو از بین ببرم ولی نه جوری که به پسرا بچس.بم در حد یه دوستی خیلی خیلی ساده(فعععک نکنم)
فکر کردم و رو به کوک گفتم:
+کوک میشه بهم بوکس یاد بدی؟
_من؟
+نه پس شوهر عمم
کوک زد زیر خنده
اولین باره خندش رو می بینم
خیلی قشنگ می خندید
هر روزی که دیدمش همیشه بی احساس بود ولی الان فرق کرده
+هوی چرا می خندی
_باشه باشه یاد می دم(خنده ی ریز)
+درد بخندی جدیم، مرسی
رسیدیم خونه
داشتم پیاده می شدم که ازش پرسیدم
+کی بهم یاد میدی
_الان
+ایول(زیر لب)
_چیزی گفتی
+نه
رفتیم داخل
با مامان احوال پرسی کردم و رفتم توی اتاق و یه دوش سبک گرفتم و موهام رو گوجه ای بستم و یه شلوارک و نیم تنه پوشیدم و منتظر موندم
کوک
بابام خونه نبود فکر کنم شرکت بود
با مادر ناتنیم احوال پرسی کردم و رفتم توی اتاقم و دوش گرفتم و لباسای باشگاهم رو پوشیدم و قمقمه ام رو برداشتم و رفتم در اتاق ات رو زدم
_هی بیا بریم
کوک
ات اومد بیرون یه شلوارک و نیم تنه پوشیده بود
رفتیم باشگاه زیر زمین
و گرم کردیم و بهش یاد دادم
3 ساعت گذشت
تا الان که خیلی خوب پیش رفت
ات
رفتیم باشگاه زیر زمین و بهم یاد داد
سه ساعت گذشت
داشتیم کار می کردیم که گوشیم زنگ خورد
بیخیال ورزش شدم و رفتم جواب دادم
میرا بود
یعنی چی کار داشت
میرا: هی خل مغز
+ببند، چی کارم داری
میرا: امروز میرم کافه میای؟
+اره ساعت چند
میرا: ساعت 7
+اوکی بای
میرا: بای
قطع کردم
کوک روی صندلی نشست و قمقمه اش رو برداشت و کمی خورد و بقیش رو روی سرش ریخت و حولش رو دور گردنش انداخت(جونززز)
منم یه گوشه نشستم و اب خوردم و بلند شدم
+تموم شد؟
_اره
+باشه من رفتم
_با میرا کجا میری
+کافه
_منم میام
سرفه کردم و گفتم
+چیییی، چرا باید بیای
_به تو چه، ساعت چند
+اوفففف میشه نیای؟
_نه
+ساعت 7
ات
چیزی نگفت و رفتم
د اخه مرتیکه چرا باید بیای ایششش
فضول(با عرض ادب ببخشید)
"ویو به ساعت 6"
ات
رفتم یه دوش نیم ساعته گرفتم و لباسام رو پوشیدم(عکس میدم) و یه میکاپ خیلی ریز کردم و رفتم جلوی در اتاق کوک و رفتم داخل
با دیدن بالا تنه ی لخ.تش ری.دم به خودم و چشمام رو بستم و در رو بستم (بیرون اتاق)
و در زدم
+لباس پوشیدی؟؟
_اره
رفتم داخل ولی هنوز لخ.ت بود
+د اخه یه چیزی بپوش
_بلد نیستی در بزنی
+به تو چه...
#فیک
#سئول_بارانی
..............
شوشولی ها من دیگه تا ج*ن*گ تموم بشه فیک نمیزارم چون شرایطش رو ندارم ولی اگه شرایطم جور شد حتما میزارم واستون✨️🖤
تهیونگ و جیمین داشتن کوک و یورا رو از هم جدا می کردن
اعصابم خورد شد
+جونگ کوک بسه دیگه(داد)
+یورا تو هم گمشو تا فکتو پایین نیوردم هر.ز.ه(داد)
یورا بدون هیچ حرفی رفت
شونه ی کوک رو گرفتم و نشوندم و دستش رو پانسمان کردم و با میرا رفت
...
زنگ خورد و منتظر کوک بودم تا بریم خونه
پسره ی عو.ضی خب غل.ط می کنه با اون دختره ی ه.ر.ز.ه دوست میشه تا رو مخش بره
ایششش
+بالاخره تشریف اورد ددی ارتای مدرسه(اروم گفت تا کوک بشنوه)
_خف.ه شو
+یکی باید تو رو خف.ه کنه
من جای تو بودم یورا رو پخش زمین می کردم و تریلی 18 چرخ از روش رد می شدم(مشتش رو اورده بود بالا و نشون می داد-
کوک خنده ی ریزی زد
سوار ماشین شدن و خرکت کردن
ات
من وقتی بچه بودم بهم تجا.وز شد و از همه ی مردا می ترسم،و وقتی پسر می بینم دلشوره ای توی بدنم ظاهر میشه
این دفعه می خوام این حس رو از بین ببرم ولی نه جوری که به پسرا بچس.بم در حد یه دوستی خیلی خیلی ساده(فعععک نکنم)
فکر کردم و رو به کوک گفتم:
+کوک میشه بهم بوکس یاد بدی؟
_من؟
+نه پس شوهر عمم
کوک زد زیر خنده
اولین باره خندش رو می بینم
خیلی قشنگ می خندید
هر روزی که دیدمش همیشه بی احساس بود ولی الان فرق کرده
+هوی چرا می خندی
_باشه باشه یاد می دم(خنده ی ریز)
+درد بخندی جدیم، مرسی
رسیدیم خونه
داشتم پیاده می شدم که ازش پرسیدم
+کی بهم یاد میدی
_الان
+ایول(زیر لب)
_چیزی گفتی
+نه
رفتیم داخل
با مامان احوال پرسی کردم و رفتم توی اتاق و یه دوش سبک گرفتم و موهام رو گوجه ای بستم و یه شلوارک و نیم تنه پوشیدم و منتظر موندم
کوک
بابام خونه نبود فکر کنم شرکت بود
با مادر ناتنیم احوال پرسی کردم و رفتم توی اتاقم و دوش گرفتم و لباسای باشگاهم رو پوشیدم و قمقمه ام رو برداشتم و رفتم در اتاق ات رو زدم
_هی بیا بریم
کوک
ات اومد بیرون یه شلوارک و نیم تنه پوشیده بود
رفتیم باشگاه زیر زمین
و گرم کردیم و بهش یاد دادم
3 ساعت گذشت
تا الان که خیلی خوب پیش رفت
ات
رفتیم باشگاه زیر زمین و بهم یاد داد
سه ساعت گذشت
داشتیم کار می کردیم که گوشیم زنگ خورد
بیخیال ورزش شدم و رفتم جواب دادم
میرا بود
یعنی چی کار داشت
میرا: هی خل مغز
+ببند، چی کارم داری
میرا: امروز میرم کافه میای؟
+اره ساعت چند
میرا: ساعت 7
+اوکی بای
میرا: بای
قطع کردم
کوک روی صندلی نشست و قمقمه اش رو برداشت و کمی خورد و بقیش رو روی سرش ریخت و حولش رو دور گردنش انداخت(جونززز)
منم یه گوشه نشستم و اب خوردم و بلند شدم
+تموم شد؟
_اره
+باشه من رفتم
_با میرا کجا میری
+کافه
_منم میام
سرفه کردم و گفتم
+چیییی، چرا باید بیای
_به تو چه، ساعت چند
+اوفففف میشه نیای؟
_نه
+ساعت 7
ات
چیزی نگفت و رفتم
د اخه مرتیکه چرا باید بیای ایششش
فضول(با عرض ادب ببخشید)
"ویو به ساعت 6"
ات
رفتم یه دوش نیم ساعته گرفتم و لباسام رو پوشیدم(عکس میدم) و یه میکاپ خیلی ریز کردم و رفتم جلوی در اتاق کوک و رفتم داخل
با دیدن بالا تنه ی لخ.تش ری.دم به خودم و چشمام رو بستم و در رو بستم (بیرون اتاق)
و در زدم
+لباس پوشیدی؟؟
_اره
رفتم داخل ولی هنوز لخ.ت بود
+د اخه یه چیزی بپوش
_بلد نیستی در بزنی
+به تو چه...
#فیک
#سئول_بارانی
..............
شوشولی ها من دیگه تا ج*ن*گ تموم بشه فیک نمیزارم چون شرایطش رو ندارم ولی اگه شرایطم جور شد حتما میزارم واستون✨️🖤
- ۷۹.۱k
- ۰۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط