پارت هشتم
پارت هشتم
از زبان شیوا
تقریبا دوره برای ۸به خونه رسیدم شبیه مرده ها شده بودم بدون این که لباسامم در بیارم زیر دوش رفتم هی با خودم فکر میکردم بعد از چند دقیقه اومدم بیرون یکم رفتم تو گوشیم دیدم چند بار میسو زنگ زده بدون اهمیت با حوله تنم گرفتم خوابیدم
پرش زمانی به فردا صبح
(اسلاید دوم لباس شیوا)
بازم مثل بقیه روز ها آماده شدم رفتم دانشگاه تو راهرو داشتم به سمت کلاس میرفتم که یهو یکی دستمو کشید و
داخل یکی از کلاس های خالی کشوند اول خاستم دادبزنم ولی با دستش جلوی دهنم رو گرفته بود ولی برگشتم سمتش تهیونگ بود خاستم از دستش در برم ولی محکم گرفته بودم
تهیونگ:الان دستم رو از رو دهنت بر میدارم با شرطی که داد نزنی فقط میخام حرف بزنیم.
بعد دستش رو برداشت و منم منتظره حرفش موندم چقدر پروعهبا کاری که دیروز کرده حالا رو هم دار باهام حرف بزنه
تهیونگ :من معذرت میخام به خاطر کاری که دیروز کردم خیلی معذرت میخام خیلی پشیمونم لطفا منو ببخش من باهات خیلی بد کردم
شیوا:از حرفاش تعجب کردم یعنی همچین آدمی هم بلده عذر خواهی کنه
یکم بعد دیدم افتاده زمین و با چشمای اشکی داره معذرت خواهی میکنه بدفعه ای نمیدونم چیشد حرفهای دیروزم یادم رفت قلبم میگفت ببخشتش روبروش نشستم دستامو رو صورتش قاب کردم و روبه بهش گفتم
شیوا:با یه شرط میبخشمت اون دختره بود ها اونسری اذیتش کردین از اونم معذرت میخای و دیقه این کاراتونم جمع میکنید از این به بعد به کسی رو هم اذیت نمی کنید
یهو پرید بغلم کرد و گفت
تهیونگ :قل میدم قل میدم فقط تو منو ببخش
بعد منم بغلش کردم
بعد چند مین از هم جدا شدیم بعد کمی صحبت هم رفتیم سر کلاسمون
از زبان شیوا افکاراتش در ذهنش
من..من یهو چم شد چرا بخشیدمش با وجود کارهایی که باهام کرده چرا قلبم اینطوری تند میزنه چرا تو بغلش آرام شدم نکنه ..نکنه عاشقش شدم الان چیکار کنم.وای نه چرا چرا آخه عاشقش شدم اگه اون دوسم نداشته باشه چی به هر حال دیگه قلبم عاشقش شده چیکار میتونم کنم
از زبان تهیونگ (اونم تو ذهنش با افکاراتش )
باید کارهایی گفته رو انجام بدم هر طور شده
باید کاری کنم که بهم اعتماد کنه من واقعا عاشقش شدم باید با خودم رو راست باشم من واقعا عاشق شدم از وقتی باهاش آشنا شدم قلبم تند میزنه یجوری باید بهش اعتراف کنم
پایان پارت هشتم
امیدوارم خوشتون اومده باشه دوستون دارم ♥️♥️
نظراتتون رو بهم بگید
از زبان شیوا
تقریبا دوره برای ۸به خونه رسیدم شبیه مرده ها شده بودم بدون این که لباسامم در بیارم زیر دوش رفتم هی با خودم فکر میکردم بعد از چند دقیقه اومدم بیرون یکم رفتم تو گوشیم دیدم چند بار میسو زنگ زده بدون اهمیت با حوله تنم گرفتم خوابیدم
پرش زمانی به فردا صبح
(اسلاید دوم لباس شیوا)
بازم مثل بقیه روز ها آماده شدم رفتم دانشگاه تو راهرو داشتم به سمت کلاس میرفتم که یهو یکی دستمو کشید و
داخل یکی از کلاس های خالی کشوند اول خاستم دادبزنم ولی با دستش جلوی دهنم رو گرفته بود ولی برگشتم سمتش تهیونگ بود خاستم از دستش در برم ولی محکم گرفته بودم
تهیونگ:الان دستم رو از رو دهنت بر میدارم با شرطی که داد نزنی فقط میخام حرف بزنیم.
بعد دستش رو برداشت و منم منتظره حرفش موندم چقدر پروعهبا کاری که دیروز کرده حالا رو هم دار باهام حرف بزنه
تهیونگ :من معذرت میخام به خاطر کاری که دیروز کردم خیلی معذرت میخام خیلی پشیمونم لطفا منو ببخش من باهات خیلی بد کردم
شیوا:از حرفاش تعجب کردم یعنی همچین آدمی هم بلده عذر خواهی کنه
یکم بعد دیدم افتاده زمین و با چشمای اشکی داره معذرت خواهی میکنه بدفعه ای نمیدونم چیشد حرفهای دیروزم یادم رفت قلبم میگفت ببخشتش روبروش نشستم دستامو رو صورتش قاب کردم و روبه بهش گفتم
شیوا:با یه شرط میبخشمت اون دختره بود ها اونسری اذیتش کردین از اونم معذرت میخای و دیقه این کاراتونم جمع میکنید از این به بعد به کسی رو هم اذیت نمی کنید
یهو پرید بغلم کرد و گفت
تهیونگ :قل میدم قل میدم فقط تو منو ببخش
بعد منم بغلش کردم
بعد چند مین از هم جدا شدیم بعد کمی صحبت هم رفتیم سر کلاسمون
از زبان شیوا افکاراتش در ذهنش
من..من یهو چم شد چرا بخشیدمش با وجود کارهایی که باهام کرده چرا قلبم اینطوری تند میزنه چرا تو بغلش آرام شدم نکنه ..نکنه عاشقش شدم الان چیکار کنم.وای نه چرا چرا آخه عاشقش شدم اگه اون دوسم نداشته باشه چی به هر حال دیگه قلبم عاشقش شده چیکار میتونم کنم
از زبان تهیونگ (اونم تو ذهنش با افکاراتش )
باید کارهایی گفته رو انجام بدم هر طور شده
باید کاری کنم که بهم اعتماد کنه من واقعا عاشقش شدم باید با خودم رو راست باشم من واقعا عاشق شدم از وقتی باهاش آشنا شدم قلبم تند میزنه یجوری باید بهش اعتراف کنم
پایان پارت هشتم
امیدوارم خوشتون اومده باشه دوستون دارم ♥️♥️
نظراتتون رو بهم بگید
- ۵.۹k
- ۱۸ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط