{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.

.
داستانی آموزنده از عفو و گذشت #امام-حسن-مجتبی «علیه‌السلام»
.

مردی مسافر از شام به مدینه آمده بود، روزی امام حسن (ع) را سوار بر مرکب دید و بر اثر کینه‌ای که [بخاطر مردم فریبی معاویه] از او در دل داشت هرآنچه توانست از آن حضرت بدگویی کرد و ناسزا گفت.
.

امام (ع) نزد او آمد و به وی سلام کرد و در حالی که لبخند بر چهره داشت، به او فرمود: ای پیرمرد! به گمانم غریب هستی و گویا امری بر تو اشتباه شده است.
.

اگر از ما درخواست رضایت کنی از تو خشنود می‌شویم

اگر چیزی بخواهی به تو می‌دهیم

اگر راهنمایی بخواهی تو را راهنمایی می‌کنیم

اگر گرسنه‌ای تو را سیر می‌کنیم

اگر برهنه باشی تو را می‌پوشانیم

و اگر حاجت داری آن را ادا می‌نماییم.
.
هنگامی که آن پیرمرد در برابر گستاخی‌اش آن همه گذشت و بزرگواری را از امام (ع) دید شرمنده شد و تحت تأثیر قرار گرفت، به طوری که گریه کرد و گفت: گواهی می‌دهم که تو خلیفه خدا در زمین هستی و خداوند آگاه‌تر است که مقام رسالت خود را در وجود چه کسی قرار دهد.
.
تو و پدرت نزد من مبغوض‌ترین افراد بودید، ولی اکنون محبوب‌ترین افراد نزد من، می‌باشید.
.
.
بحارألانوار، ج ۴۳، ص ۳۴۴
.
.
.
instagram & telegram: @baghiatalah
.
پی نوشت:
کـپـی آزاد....

ألـلَّـھُـمَــ ؏َـجِّـلْ لِوَلـیِـڪْ ألْـفَـرَج

با معرفی پیج بـقـیـة الله به دوستان خود در ثواب نشر مطالب سهیم باشید....
دیدگاه ها (۱)

قصه هفدهم: مسلم بن عقیل (بخش اول)

🔴 انسانیت سخت نیستمرد جوانی پدر پیری داشت که در بستر بیماری ...

.#حکایت_آموزنده روزی ابلیس نزد فرعون رفت. فرعون خوشه‌ای انگو...

اگر امروز با چالشی روبه‌رو هستی یا در شرایط نامساعدی قرار دا...

قصه سیزدهم: امام حسن مجتبی (ع) بخش دوم

گاهی دلتنگِ «او» نیستی؛ دلتنگِ احساسی هستی که فقط گاهی به تو...

خسف | قصه بیست و یکم: حضرت عباس (ع) (بخش اول)

سلام علی آل یاسین

خسف | قصه بیست و هفتم: امام باقر (ع) (بخش پایانی)

خسف | قصه سی و چهارم: امام عسکری (ع) (بخش اول)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط