{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سعی کردم که بمانی و بریدی به درک

سعی کردم که بمانی و بریدی به درک

کارمان را به غـم و رنج کشیدی به درک

به جهنم که از این خانه فراری شده ای

عاشقت بودم و هرگــز نشنیدی به درک

میوه ی کال غـــــزل بودم و از بخت بدم

تومرا هرگز ازاین شاخه نچیدی به درک

فرق خرمهره و گوهر تو نفهمیدی چیست

جنس پاخورده ی بازار خریدی بـــــــه درک

دانه پاشیدم و هربار نشستم به کمین

سادگی کردی و از دام پریدی بــه درک

عاقبت سنگ بزرگی به سرت خواهد خورد

میکشی از تـــــه دل آه شدیدی بــــه درک

نوشدارو شدی اما بــه گمانم قدری

دیر بالای سرکشته رسیدی به درک...
دیدگاه ها (۴)

ای کـه اخمت به دلــم ریخت غم عالم راخنده ات می بَرَد از سینه...

تو و این پرسه های یک نفرهتو و این کوچــه های تکراریشعرهایی ب...

مثل هر شب هوس عشق خودت زد به سرمچنــد  ساعت  شده  از  زندگیـ...

میان خواب منی هی از این به آن دندهچقدر مانده به پایان؟ به سا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط