{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سعی کردم که بمانی و بریدی به درک

سعی کردم که بمانی و بریدی به درک
کارمان را به غـم و رنج کشیدی به درک

به جهنم که از این خانه فراری شده ای
عاشقت بودم و هرگــز نشنیدی به درک

میوه ی کال غـــــزل بودم و از بخت بدم
تو مرا هرگز ازاین شاخه نچیدی به درک

فرق خرمهره و گوهر تو نفهمیدی چیست
جنس پاخورده ی بازار خریدی بــه درک

دانه پاشیدم و هربار نشستم به کمین
سادگی کردی و از دام پریدی بــه درک

عاقبت سنگ بزرگی به سرت خواهد خورد
میکشی از تـــــه دل آه شدیدی بــــه درک

نوشدارو شدی اما بــه گمانم قدری
دیر بالای سرکشته رسیدی به درک...
دیدگاه ها (۱۲)

روزی مردی از خدا دو چیز خواست ؛یک پروانه و یک گل...اماچیزی ک...

زندگیدرد قشنگیست که بر باور ما می باردو سر انجام ظریفی است ک...

" آقای " من ...قرار نیست که فقط غروبهای " پنجشنبه " تا غروب ...

خواهشـــی بـر لـب من هست ولـی تکـراری مـی شود دســت از اعـــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط