last bar
یوکی رو بلند کردیم و روی تخت خوابوندیمش هیون با اون مرد درگیر شد و اونو زد و بیهوش کرد اون زن خدمتکار لباس جدید و قرص اورد برای یوکی بعد از ۵ ساعت یوکی بیدار شد
یوکی:شما اینجا...جی کار میکنین؟؟
هیون:یا مثا ادم میگی یا از خودش بپرسم
و به مرد بیته شده به صندلی اشاره کرد
یوکی همه جیز رو گفت باورم نمیشه اون برای ما این کارو کرده بود ..
هیون:تو احمقییی؟؟؟
یوکی:اره اره به خاطر محافظت از تو و خانوادم ارههههه
هیون خشکش زد معلوم بود تعجب کرده ولی بعد با عصبانیت به سمت اون مرد رفت و کلی کتکش زد
یوکی اشک میریخت ولی نه با صدا نه با هق هق بی صدا فقط داخل خودش
نگرانش بودم هممون نگرانش بودیم
~~~~~~۲ سال بعد
یوکی روی تاب نشسته بود و داشت قهوه میخورد که هان اومد و پیشش نشست
هان:خوبی؟
یوکی:معلومه مگه میشه ببینم برادرم عاشق شده و خوب نباشم؟؟
بچه ها ببخشید میدونم پارت کوتاهی بود ولی واقعا سرم شلوغه اگه فعالیت میخواین بیاین توی اون کانال روبیکام ممنون میشم ادامه اینم شاید اونجا گذاشتم تا دیدار بعدی بایی💋🍓💝🙏🏻
یوکی:شما اینجا...جی کار میکنین؟؟
هیون:یا مثا ادم میگی یا از خودش بپرسم
و به مرد بیته شده به صندلی اشاره کرد
یوکی همه جیز رو گفت باورم نمیشه اون برای ما این کارو کرده بود ..
هیون:تو احمقییی؟؟؟
یوکی:اره اره به خاطر محافظت از تو و خانوادم ارههههه
هیون خشکش زد معلوم بود تعجب کرده ولی بعد با عصبانیت به سمت اون مرد رفت و کلی کتکش زد
یوکی اشک میریخت ولی نه با صدا نه با هق هق بی صدا فقط داخل خودش
نگرانش بودم هممون نگرانش بودیم
~~~~~~۲ سال بعد
یوکی روی تاب نشسته بود و داشت قهوه میخورد که هان اومد و پیشش نشست
هان:خوبی؟
یوکی:معلومه مگه میشه ببینم برادرم عاشق شده و خوب نباشم؟؟
بچه ها ببخشید میدونم پارت کوتاهی بود ولی واقعا سرم شلوغه اگه فعالیت میخواین بیاین توی اون کانال روبیکام ممنون میشم ادامه اینم شاید اونجا گذاشتم تا دیدار بعدی بایی💋🍓💝🙏🏻
- ۹.۵k
- ۲۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط