پارت ۱۴: خب فک کنم عاشقت شدم will i fill i love you
توی دلش هم آشوب بود و هم یه آرامشِ عجیب. با خودش زمزمه کرد: «اون اصلاً چرا باید انقدر به فکرِ من باشه؟ اگه اون نبود…» و دوباره همون چرخه شروع شد؛ دوباره کلنجار رفتن با خودش که آیا این فقط دلسوزیِ یه آدمِ مهربون بوده، یا… نه، نباید بیشتر از این فکر میکرد. فقط گوشی رو محکمتر گرفت و یه لبخندِ کمرنگ و ناخودآگاه زد.
اما اون لبخند، خیلی زود جای خودش رو به بیخوابی داد. فکرِ اون طرحِ مدادی و جملهی هیونجین که انگار داشت از توی اتاقش به او خیره میشد، اجازه نمیداد چشمهاش رو ببنده. فلیکس حس میکرد باید از این فضایِ سنگینِ فکر کردن فرار کنه. باید جایی میرفت که فقط صدای ورق خوردنِ کاغذها رو بشنوه.
با کلاه لبهدارِ مشکیاش، یه کتِ مشکیِ گرم و یه بلوز خاکستری، از اتاق بیرون زد. شبِ آروم و سرد رو با قدمهای تند طی کرد تا رسید به همون جایی که از بچگی براش مثل یه پناهگاه بود: کتابخانهی قدیمیِ محله.
وارد شد و بوی آشنای کاغذ و چوب، مثل یه آغوشِ قدیمی به استقبالش اومد. بدون اینکه زیاد فکر کنه، رفت سمتِ همون صندلیِ چوبیِ گوشهی کتابخونه؛ همون صندلی که از ده سالگی، جایی برای پناه بردنِ فلیکس بود. نشست و به سقفِ بلند و قفسههایی که تا آسمون بالا رفته بودن خیره شد.
ناخودآگاه، چشمهاش سیاهی رفت و ذهنش به سالهای دور سفر کرد…
[ده سال پیش]
فلیکسِ ده ساله، با زانوهای زخمی و چشمهایی که از عصبانیت برق میزد، داشت روی همون صندلی با یه پسرِ دیگه سرِ یه کتابِ داستانِ رنگی بحث میکرد.
«گفتم که این مالِ منه! من اول دیدمش!» فلیکس با صدای بلند اعتراض میکرد.پسرِ روبروش، با نگاهی که هم لجباز بود و هم یه جورایی آروم، کتاب رو توی بغلش محکمتر کرد. اون پسر، هیونجین بود. اون شب، بعد از یه دعوای کوچیک و چندتا نگاهِ تند، پسرِ دیگه با خانوادهاش از اون محله اسبابکشی کرد و رفت. فلیکس حتی نمیدونست اسم اون پسر چیه؛ فقط یادش مونده بود که چشمای اون پسر، توی تاریکیِ اون روز، توی حافظهاش حک شده بود.
[زمان حال]
فلیکس با تکانِ ناگهانیِ سرش، از اون خاطرهی دور اومد. شب دیگه گذشته بود و اون حالا برای پیدا کردنِ یه راه برای فرار از افکارش، بین قفسههای بلندِ طبقه دوم پرسه میزد. دنبال کتابی میگشت که شاید ذهنش رو مشغول کنه.
چشمش به جلدِ یه کتابِ قدیمی و جذاب افتاد. کتاب دقیقاً توی بالاترین ردیفِ قفسه بود. فلیکس بلند شد، روی پنجهی پا ایستاد و دستش رو دراز
بلند شد، روی پنجهی پا ایستاد و دستش رو دراز کرد، اما انگشتهاش فقط به لبهی چوبیِ قفسه رسیدن. قدش به اون بالا نمیرسید. با کلافگی آهی کشید و دوباره سعی کرد با تلاشِ بیشتر، کتاب رو لمس کنه.
همون لحظه، یه سایهی بلند روی قفسه افتاد. یه دستِ کشیده و بلند، از کنارِ سرِ فلیکس رد شد و خیلی راحت کتاب رو از اون ارتفاع برداشت. فلیکس برای لحظهای خشکش زد. بوی آشنایی به مشامش خورد؛ بوی چوب، مداد و یه عطرِ خنک که انگار از توی خاطراتش بیرون اومده بود.
او خواست رویش را برگرداند تا تشکر کند، اما فقط نیمرخِ اون پسر رو دید. اون خطِ منحنیِ فک، اون چشمهای عمیق… فلیکس قلبش از جا کنده شد. لرزشی توی بدنش پیچید. اون نیمرخ… اون آشناییِ عجیب…
هنوز کلمهای از دهانش در نیومده بود که تعادلش رو از دست داد. پایش لغزید و با یک حرکتِ ناگهانی، از پشت، مستقیم روی سینه و شکمِ اون پسر سقوط کرد.
«آخ!» صدای برخوردِ دو بدن در سکوتِ کتابخونه پیچید.
فلیکس با دستپاچگی و صورتی که از خجالت و ترس سرخ شده بود، سریع بلند شد و پشتِ سرش رو نگاه کرد. در حالی که با لکنت و سرعت داشت معذرتخواهی میکرد: «ببخشید… من… واقعاً متاسفم… اصلاً ندیدم…»
اما کلمات توی گلوش خشک شد. مردی که زیر او افتاده بود، آروم بلند شد و لباسش رو صاف کرد. وقتی چشمهاشون به هم افتاد، زمان انگار متوقف شد. هیونجین، با همون نگاهِ عمیق و کمی تعجبزده، به فلیکس خیره شده بود.
هیونجین، در حالی که هنوز از برخوردِ ناگهانی شوکه بود، با صدایی که از تعجب کمی لرزید، زیر لب زمزمه کرد: «ف… فلیکس؟ تویی؟!»
فلیکس فقط میتونست نگاهش کنه. قلبش داشت به شدت میتپید. اون یه حسِ خیلی عجیب و نامعلوم داشت؛ انگار این لحظه و این آدم، براش خیلی آشنا بودن، اما نمیدونست چرا. هیچکدومشون نمیدونست که ده سال پیش، توی همین کتابخونه، یه اتفاقِ کوچیک بین اون دوتا پسرک افتاده بود که حالا دوباره اونها رو به هم رسونده بود.
اما اون لبخند، خیلی زود جای خودش رو به بیخوابی داد. فکرِ اون طرحِ مدادی و جملهی هیونجین که انگار داشت از توی اتاقش به او خیره میشد، اجازه نمیداد چشمهاش رو ببنده. فلیکس حس میکرد باید از این فضایِ سنگینِ فکر کردن فرار کنه. باید جایی میرفت که فقط صدای ورق خوردنِ کاغذها رو بشنوه.
با کلاه لبهدارِ مشکیاش، یه کتِ مشکیِ گرم و یه بلوز خاکستری، از اتاق بیرون زد. شبِ آروم و سرد رو با قدمهای تند طی کرد تا رسید به همون جایی که از بچگی براش مثل یه پناهگاه بود: کتابخانهی قدیمیِ محله.
وارد شد و بوی آشنای کاغذ و چوب، مثل یه آغوشِ قدیمی به استقبالش اومد. بدون اینکه زیاد فکر کنه، رفت سمتِ همون صندلیِ چوبیِ گوشهی کتابخونه؛ همون صندلی که از ده سالگی، جایی برای پناه بردنِ فلیکس بود. نشست و به سقفِ بلند و قفسههایی که تا آسمون بالا رفته بودن خیره شد.
ناخودآگاه، چشمهاش سیاهی رفت و ذهنش به سالهای دور سفر کرد…
[ده سال پیش]
فلیکسِ ده ساله، با زانوهای زخمی و چشمهایی که از عصبانیت برق میزد، داشت روی همون صندلی با یه پسرِ دیگه سرِ یه کتابِ داستانِ رنگی بحث میکرد.
«گفتم که این مالِ منه! من اول دیدمش!» فلیکس با صدای بلند اعتراض میکرد.پسرِ روبروش، با نگاهی که هم لجباز بود و هم یه جورایی آروم، کتاب رو توی بغلش محکمتر کرد. اون پسر، هیونجین بود. اون شب، بعد از یه دعوای کوچیک و چندتا نگاهِ تند، پسرِ دیگه با خانوادهاش از اون محله اسبابکشی کرد و رفت. فلیکس حتی نمیدونست اسم اون پسر چیه؛ فقط یادش مونده بود که چشمای اون پسر، توی تاریکیِ اون روز، توی حافظهاش حک شده بود.
[زمان حال]
فلیکس با تکانِ ناگهانیِ سرش، از اون خاطرهی دور اومد. شب دیگه گذشته بود و اون حالا برای پیدا کردنِ یه راه برای فرار از افکارش، بین قفسههای بلندِ طبقه دوم پرسه میزد. دنبال کتابی میگشت که شاید ذهنش رو مشغول کنه.
چشمش به جلدِ یه کتابِ قدیمی و جذاب افتاد. کتاب دقیقاً توی بالاترین ردیفِ قفسه بود. فلیکس بلند شد، روی پنجهی پا ایستاد و دستش رو دراز
بلند شد، روی پنجهی پا ایستاد و دستش رو دراز کرد، اما انگشتهاش فقط به لبهی چوبیِ قفسه رسیدن. قدش به اون بالا نمیرسید. با کلافگی آهی کشید و دوباره سعی کرد با تلاشِ بیشتر، کتاب رو لمس کنه.
همون لحظه، یه سایهی بلند روی قفسه افتاد. یه دستِ کشیده و بلند، از کنارِ سرِ فلیکس رد شد و خیلی راحت کتاب رو از اون ارتفاع برداشت. فلیکس برای لحظهای خشکش زد. بوی آشنایی به مشامش خورد؛ بوی چوب، مداد و یه عطرِ خنک که انگار از توی خاطراتش بیرون اومده بود.
او خواست رویش را برگرداند تا تشکر کند، اما فقط نیمرخِ اون پسر رو دید. اون خطِ منحنیِ فک، اون چشمهای عمیق… فلیکس قلبش از جا کنده شد. لرزشی توی بدنش پیچید. اون نیمرخ… اون آشناییِ عجیب…
هنوز کلمهای از دهانش در نیومده بود که تعادلش رو از دست داد. پایش لغزید و با یک حرکتِ ناگهانی، از پشت، مستقیم روی سینه و شکمِ اون پسر سقوط کرد.
«آخ!» صدای برخوردِ دو بدن در سکوتِ کتابخونه پیچید.
فلیکس با دستپاچگی و صورتی که از خجالت و ترس سرخ شده بود، سریع بلند شد و پشتِ سرش رو نگاه کرد. در حالی که با لکنت و سرعت داشت معذرتخواهی میکرد: «ببخشید… من… واقعاً متاسفم… اصلاً ندیدم…»
اما کلمات توی گلوش خشک شد. مردی که زیر او افتاده بود، آروم بلند شد و لباسش رو صاف کرد. وقتی چشمهاشون به هم افتاد، زمان انگار متوقف شد. هیونجین، با همون نگاهِ عمیق و کمی تعجبزده، به فلیکس خیره شده بود.
هیونجین، در حالی که هنوز از برخوردِ ناگهانی شوکه بود، با صدایی که از تعجب کمی لرزید، زیر لب زمزمه کرد: «ف… فلیکس؟ تویی؟!»
فلیکس فقط میتونست نگاهش کنه. قلبش داشت به شدت میتپید. اون یه حسِ خیلی عجیب و نامعلوم داشت؛ انگار این لحظه و این آدم، براش خیلی آشنا بودن، اما نمیدونست چرا. هیچکدومشون نمیدونست که ده سال پیش، توی همین کتابخونه، یه اتفاقِ کوچیک بین اون دوتا پسرک افتاده بود که حالا دوباره اونها رو به هم رسونده بود.
- ۱۰.۷k
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط