شاهکاری به نام دروغ

🎭A masterpiece called a lie🎭
پارت چهارم🔍
این قسمت=[سکوت قبل از طوفان]

بعد از رفتن دایون، راهرو دوباره به سکوت سنگین خودش برگشت. لیست وظایف توی دستم کمی مچاله شده بود. نگاهی به راهروی طولانی انداختم؛ این عمارت فقط یه خونه نبود، یه قلعه‌ی مدرن بود. همه‌چیز بوی قدرت می‌داد، بوی پول و بوی ترس.
اولین وظیفه ی من کتابخونه‌ی بزرگ بود. جایی که می‌دونستم قلب تپنده‌ی عمارت و احتمالا مخفیگاه مدارک تهیونگه.
در چوبی بزرگ کتابخونه رو با احتیاط باز کردم. بوی کاغذهای قدیمی و عطر تند سیگارِ برگ فضا رو پر کرده بود. نورِ ضعیفی از پنجره‌های قدی انتهای اتاق می‌تابید و روی میز کار تهیونگ می‌رقصید. همه چیز منظم بود؛ خیلی منظم. تهیونگ قطعاً آدم وسواسی‌ای بود و این کار منو سخت‌تر می‌کرد. حتی جابه‌جا شدن یه خودکار روی میز هم می‌تونست شک اون‌ها رو برانگیزه.
شروع کردم به گردگیری. با هر حرکتِ دستمال، چشم‌هام با دقت جزئیات رو اسکن می‌کرد. قفسه‌های کتاب، کشوهای بسته، و اون در مخفی کوچیکی که پشت قفسه‌های کتاب اصلی حدس می‌زدم وجود داشته باشه... ولی نه، باید صبور می‌بودم. هنوز روزِ اول بود. اگه زیادی کنجکاوی می‌کردم، خیلی زود حذف می‌شدم.
همون‌طور که داشتم قفسه‌های بالایی رو تمیز می‌کردم، صدای قدم‌های سنگینی رو از پشت در شنیدم. بلافاصله دستمال رو به دست گرفتم و سرم رو پایین انداختم، جوری که انگار غرق کارم.
در باز شد. تهیونگ بود. به تنهایی.
اون بدون اینکه حتی نگاهی به من بندازه، مستقیم رفت سمت میزش و روی صندلی چرمی‌اش نشست. انگار وجود من توی اون اتاق، به اندازه‌ی یه گلدون تزئینی هم اهمیت نداشت. این بی‌توجهی‌اش هم‌زمان هم اعصاب‌خردکن بود و هم یه فرصت عالی.
صدای ورق زدن کاغذها و صدای تیک‌تاک ساعت دیواری، تنها صداهای اتاق بود. می‌تونستم حضورش رو حس کنم؛ سنگین و خفقان‌آور. اون حتی وقتی حرف نمی‌زد هم قدرت رو به رخ می‌کشید.
یه لحظه سرم رو بلند کردم تا ببینم داره چیکار می‌کنه. داشت یه پوشه‌ی آبی تیره رو باز می‌کرد. ضربان قلبم تند شد.اون همون پوشه‌ای بود که پلیس دنبالش بود.
دست تهیونگ ناگهان متوقف شد. بدون اینکه سرش رو بلند کنه، با صدایی که توی سکوتِ اتاق طنین‌انداز شد، گفت:

-"خدمتکار..."

نفسم توی سینه حبس شد.

+"بله قربان؟"

تهیونگ سرش رو بالا آورد و اون چشم‌های نفوذناپذیرش رو دوخت بهم.

-"قهوه. تلخ. بدون شکر. همین الان."

سرم رو به نشونه‌ی اطاعت تکون دادم و با عجله از اتاق زدم بیرون. وقتی در پشت سرم بسته شد، تکیه‌ دادم به دیوار و نفس عمیقی کشیدم. این اولین برخورد مستقیمِ کاری ما بود. من حالا اجازه داشتم واردِ حریم خصوصی‌اش بشم، حتی اگه فقط برای بردن یه فنجان قهوه بود.
بازیِ اصلی تازه شروع شده بود...

🏴‍☠️ادامه دارد...🏴‍☠️
A_masterpiece_called_a_lie#

این پارت رو گزاشتم برای جغدای شب😅😂
دیدگاه ها (۲)

پارت ۲۲

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🍒🖤پارت ۲۲: رقصِ گیلاس‌هایِ سیاه زیر...

Cold melody~» 💜پارت۱درِ استودیو رو آروم باز کردم. صدای بمِ ب...

### پارت ۷: شبِ ربایشنیمه‌شب بود. بارون بند نیامده بود و قطر...

~🐨📚 نامجون در کتابخونه‌ی گونگ یو! 😭💜گونگ یو، بازیگر معروف ک...

۳ پارتی

dark life = 43ات کتاب رو بست. «چی؟»تهیونگ بلند شد و دستش رو ...

پارت ۱۰: پناهگاهِ شیشه‌ایصدایِ ضربه‌ها به در، انگار از یه دن...

p¹⁶(پنج سال بعد...)زمان، مثلِ جریانِ خونسردِ خون تویِ رگ‌ها،...

پارت ۵۵خورشیدِ صبحگاهی به آرومی از پرده‌هایِ سنگینِ اتاقِ طب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط