my ex

my ex
p.33

نشستِ عکاسی تموم شده بود و حالا، پشت صحنه، جو کمی آروم‌تر بود. آقای پارک، عکاس، داشت با هیجان عکس‌ها رو روی مانیتور نشون می‌داد. همون عکسِ معروف، جایی که نگاهشون گره خورده بود، دوباره پخش شد.
عکاس با شور و شوق گفت: «این عکس فوق‌العاده‌ست! این نگاه، این حسِ بینتون… انگار یه دنیا حرف ناگفته بینتونه.»

جونگ‌کوک به عکس نگاه کرد، بعد نگاهش رو آروم چرخوند سمت ا.ت که کنارش ایستاده بود. یه لبخندِ خیلی کوچیک و واقعی گوشه‌ی لبش نشست.
– واقعاً؟ صداش کمی گرفته بود، انگار داشت از چیزی مطمئن می‌شد.

ا.ت هم نگاهی به عکس انداخت. سکوتِ بینشون، حالا یه جورِ دیگه حس می‌شد. انگار اون سکوت، تو اون عکس، ترجمه شده بود.
+آره. حس می‌شه.

همین که اینو گفت، جونگ‌کوک یه قدمِ خیلی کوچیک بهش نزدیک‌تر شد. نه اونقدر که ا.ت احساس خطر کنه، فقط اونقدر که فاصله‌ی بینشون کمتر بشه. دست راستش رو خیلی آروم، انگار داشت ازش اجازه می‌گرفت، بالا آورد. خیلی آهسته، خیلی متفکرانه، انگشت شستش رو کشید روی گونه‌ی ا.ت. یه لمسِ خیلی کوتاه، خیلی نرم.

ا.ت نفسش رو حبس کرد. انتظار نداشت. ولی اون لمس، برخلافِ لمس‌های قبلی، خشن یا از رویِ اجبار نبود. یه جورِ کنجکاویِ خیلی آروم داشت. چشماش کمی گشاد شد، ولی عقب نکشید.

جونگ‌کوک انگشتشو کشید و آروم، خیلی آروم، لب پایین ا.ت رو نوازش کرد. انگار داشت یه گلبرگِ خیلی لطیف رو لمس می‌کرد. نگاهش هنوز تو چشم‌های ا.ت بود، پر از سوال، پر از تردید.
–فقط… (صداش به زور شنیده می‌شد)

ا.ت همینطور که داشت به لبش که توسط انگشت جونگ‌کوک لمس می‌شد، نگاه می‌کرد، خیلی آروم سرشو یه کم خم کرد. یه حرکتِ ناخودآگاه، یه پذیرشِ خیلی ظریف.

و بعد، خیلی سریع، خیلی کوتاه، جونگ‌کوک لبش رو روی لبِ ا.ت گذاشت. یه بوسه‌ی خیلی خیلی کوتاه، نرم، فقط در حدِ یه تماسِ گذرا. یه بوسه‌ی پر از تردید، پر از سوال، ولی بدونِ هیچ فشار یا اجباری. انگار داشت فقط مزه‌ی اون لحظه رو می‌چشید.

وقتی جدا شد، هر دو کمی نفس‌نفس می‌زدن. ا.ت انگشتشو آروم کشید رو لبش، انگار داشت اون حسِ گذرا رو مرور می‌کرد. جونگ‌کوک هم دستشو گذاشت پشت کمرش، دوباره همون ژستِ کنترل‌شده، ولی این بار، توی چشماش یه برقِ جدید بود. یه برقِ سردرگمی، هیجان، و یه جورِ حسرتِ اینکه چرا اینقدر زود تموم شد.

عکاس که متوجه نشده بود چی شده، با هیجان گفت: «فوق‌العاده بود! این حسِ تعلیق، این سکوتِ پر از حرف… همین بود!»

جونگ‌کوک فقط یه نگاهِ خیلی کوتاه به ا.ت انداخت. یه نگاهِ پر از سوال.
ا.ت فقط سرشو به آرومی تکون داد. یه حرکتِ نامحسوس. انگار داشت می‌گفت: «چیزی نیست.»

تو ماشین، سکوتِ بینشون سنگین بود، ولی نه از اون سنگینیِ ناراحت‌کننده. یه جورِ سکوتِ پر از فکر.
جونگ‌کوک پیام داد:
«من… متأسفم اگه اذیت شدی.»

ا.ت چند دقیقه بعد جواب داد:
«نه. اذیت نشدم.»

مکث کرد، بعد اضافه کرد:
«فقط… غافلگیر شدم.»

جونگ‌کوک نوشت:
«می‌دونم. منم همینطور.»

و این بار، اون «می‌دونم» واقعی بود. انگار یه خطِ خیلی باریک، تو اون لحظه‌ی کوتاه، رد شده بود..........
ادامه دارد...........

لحظه ای که کل خواننده های فیک منتظرش بودننن☘
دیدگاه ها (۳)

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

صبح روز بعد، ات با قیافه‌ای کاملاً خواب‌آلود وارد سالن شد.از...

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

«قراردادسیاه»صبح روز بعد، ا/ت با صدای ضربه‌ای آرام به در اتا...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

𝐓𝐫𝐨𝐮𝐛𝐥𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 | عشق دردسرساز𝐏𝐚𝐫𝐭 :𝟏هر روز صبح، وقتی می‌رسیدی ...

تکپارتی جونگ کوک

تک‌پارتی | اعترافی که قرار نبود گفته شودویو ا/تامروز قرار بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط