رمان عشق ناتمام😄
رمان عشق ناتمام😄
پارت ششم
ببخشید بچه ها رمانامو دیر به دیر میذارم امیدوارم عصبانی نشین اخه وقت نمیکنم بذارم🥲
لطفا نظراتونو بگیددد
چند ثانیه همونجا روی صندلیم نشسته بودم، بعدش تهیانگ گفت: میخوای برسونمت؟
- ام.. نه ممنون. فقط.. الان خودم میرم.
از جام بلند شدم و به سمت در خروجی حرکت کردم.
- صبر کن میسئون. بذار برسونمت.
- اه.. باشه.
- آدرس خونت؟
- من سمت دوبونگ میشینم. همین دوروبراس.
- اره، میشناسم، بریم.
باهمدیگه داشتیم میرفتیم تا اینکه تهیانگ میخواست باهام صحبت کنه.
- میگم، میسئون، من.. باید یه چیزی رو بهت بگم.. یکم خجالت میکشم..
سرش رو پایین آورد.
- چیه؟ خجالت نکش.
منو به دیوار چسبوند و یک دستش رو کنارم گذاشت.
- من.. من دوستت دارم!
چشمام از تعجب گشاد شد، گونه هام سرخ شده بود. یعنی کسی که میگفت دوستش داره.. من بودم؟ نمیتونم باور کنم.
- ام.. دوربین مخفیه؟ شوخی میکنی دیگه، درسته؟
- نه. هیچکدوم از اینا نیست. من کاملا راست میگم. میتونم ثابت کنم.
- چجوری؟
یک بوسه به پیشونیم زد، از خجالت نمیدونستم چیکار کنم.
- ام.. خب..
- تو هم.. دوستم داری؟
- اه، تهیانگ.. من.. خجالت میکشم بگم. ولی.. منم دوستت دارم. ببخشید طول کشید. من از خیلی وقته که دوستت دارم. از وقتی که باهات آشنا شدم، برام مثل یک ستاره بودی. اما هرگز فکر نمیکردم که تو هم منو دوست داشته باشی. برای همین احساساتمو مخفی کردم و بهت نگفتم. من حتی جرئت نمیکنم به روی خودم بیارم که دوستت دارم چه برسه به اینکه بخوام به خودت بگم؟ من.. همیشه فکر میکردم تو منو به چشم یک دوست معمولی میبینی..
- نه. من بیشتر از چیزی که فکرشو میکنی دوستت دارم.
- ام.. میشه فقط منو برسونی خونه؟ بعدا باهم حرف میزنیم.
الان باید برگردم خونه و به کارام برسم. و اینجا وسط پیاده رو جلوی این همه آدم.. زشته که باهم عاشقانه رفتار کنیم یا همو ببوسیم و بغل کنیم و ازین جور چیزا. بیا هروقت تنها شدیم اینکارارو بکنیم.
- ام.. باشه.. معذرت میخوام.
چند دقیقه بعد منو تا جلوی در خونم آورد.
- خداحافظ تهیانگ، فردا تو مدرسه میبینمت.
- خداحافظ.
تو خونه که رفتم، خودمو ولو کردم و دراز کشیدم. از هیجان و خوشحالی نمیدونستم چیکار کنم.
یهو یک پیام از گوشیم اومد، چکش کردم. پیام از تهیانگ بود. بالاخره بهم پیام داد؟؟ یوهو!
نوشته بود:《 سلام. خوبی؟ 》
منم براش نوشتم:《 اره، رسیدی خونه؟ 》
بعد از چند ثانیه سه سوته جوابمو داد. خیلی سریع میفرسته.
نوشته بود:《 رسیدم خونه. برنامه مرنامه ای نداری ؟ مثلا باهم بریم بیرون و وقت بگذرونیم ؟》
نوشتم:《 راستش، تازگیا میخوام برم کار پیدا کنم. تصمیمو گرفتم. میخوام کارمند شرکت بشم. بنظرت میتونم؟》
میخواستم دکمه ی ارسال رو بزنم، ولی مطمئن نبودم. یکم فکر کردم. ولی بعدش فرستادم. بی صبرانه میخواستم ببینم چی جواب میده.
پیام داد:《 تو هرکاری از دستت بر میاد. فقط وقتی کار میکنی، بازم میتونی منو ببینی؟》
پارت ششم
ببخشید بچه ها رمانامو دیر به دیر میذارم امیدوارم عصبانی نشین اخه وقت نمیکنم بذارم🥲
لطفا نظراتونو بگیددد
چند ثانیه همونجا روی صندلیم نشسته بودم، بعدش تهیانگ گفت: میخوای برسونمت؟
- ام.. نه ممنون. فقط.. الان خودم میرم.
از جام بلند شدم و به سمت در خروجی حرکت کردم.
- صبر کن میسئون. بذار برسونمت.
- اه.. باشه.
- آدرس خونت؟
- من سمت دوبونگ میشینم. همین دوروبراس.
- اره، میشناسم، بریم.
باهمدیگه داشتیم میرفتیم تا اینکه تهیانگ میخواست باهام صحبت کنه.
- میگم، میسئون، من.. باید یه چیزی رو بهت بگم.. یکم خجالت میکشم..
سرش رو پایین آورد.
- چیه؟ خجالت نکش.
منو به دیوار چسبوند و یک دستش رو کنارم گذاشت.
- من.. من دوستت دارم!
چشمام از تعجب گشاد شد، گونه هام سرخ شده بود. یعنی کسی که میگفت دوستش داره.. من بودم؟ نمیتونم باور کنم.
- ام.. دوربین مخفیه؟ شوخی میکنی دیگه، درسته؟
- نه. هیچکدوم از اینا نیست. من کاملا راست میگم. میتونم ثابت کنم.
- چجوری؟
یک بوسه به پیشونیم زد، از خجالت نمیدونستم چیکار کنم.
- ام.. خب..
- تو هم.. دوستم داری؟
- اه، تهیانگ.. من.. خجالت میکشم بگم. ولی.. منم دوستت دارم. ببخشید طول کشید. من از خیلی وقته که دوستت دارم. از وقتی که باهات آشنا شدم، برام مثل یک ستاره بودی. اما هرگز فکر نمیکردم که تو هم منو دوست داشته باشی. برای همین احساساتمو مخفی کردم و بهت نگفتم. من حتی جرئت نمیکنم به روی خودم بیارم که دوستت دارم چه برسه به اینکه بخوام به خودت بگم؟ من.. همیشه فکر میکردم تو منو به چشم یک دوست معمولی میبینی..
- نه. من بیشتر از چیزی که فکرشو میکنی دوستت دارم.
- ام.. میشه فقط منو برسونی خونه؟ بعدا باهم حرف میزنیم.
الان باید برگردم خونه و به کارام برسم. و اینجا وسط پیاده رو جلوی این همه آدم.. زشته که باهم عاشقانه رفتار کنیم یا همو ببوسیم و بغل کنیم و ازین جور چیزا. بیا هروقت تنها شدیم اینکارارو بکنیم.
- ام.. باشه.. معذرت میخوام.
چند دقیقه بعد منو تا جلوی در خونم آورد.
- خداحافظ تهیانگ، فردا تو مدرسه میبینمت.
- خداحافظ.
تو خونه که رفتم، خودمو ولو کردم و دراز کشیدم. از هیجان و خوشحالی نمیدونستم چیکار کنم.
یهو یک پیام از گوشیم اومد، چکش کردم. پیام از تهیانگ بود. بالاخره بهم پیام داد؟؟ یوهو!
نوشته بود:《 سلام. خوبی؟ 》
منم براش نوشتم:《 اره، رسیدی خونه؟ 》
بعد از چند ثانیه سه سوته جوابمو داد. خیلی سریع میفرسته.
نوشته بود:《 رسیدم خونه. برنامه مرنامه ای نداری ؟ مثلا باهم بریم بیرون و وقت بگذرونیم ؟》
نوشتم:《 راستش، تازگیا میخوام برم کار پیدا کنم. تصمیمو گرفتم. میخوام کارمند شرکت بشم. بنظرت میتونم؟》
میخواستم دکمه ی ارسال رو بزنم، ولی مطمئن نبودم. یکم فکر کردم. ولی بعدش فرستادم. بی صبرانه میخواستم ببینم چی جواب میده.
پیام داد:《 تو هرکاری از دستت بر میاد. فقط وقتی کار میکنی، بازم میتونی منو ببینی؟》
- ۲.۰k
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط