{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی که به دنیا آمدی و یک نوزاد شدی

روزی که به دنیا آمدی و یک نوزاد شدی
نپرسیدی که چگونه نفس بکشم؟
چگونه راه بروم؟
یا چگونه حرف بزنم؟
هرچیزی یکی بعد از دیگری آمد.

پس چرا حالا نمیتوانی به زندگی اعتماد کنی؟

روزی جوانی از راه رسید
و تو یک انسان جوان شدی
و عشق شروع به برخاستن در تو کرد

و روزی تو پیر خواهی شد
زندگی شروع به ناپدید شدن میکند

روزی مرگ خواهد آمد
و این چرخه کامل میشود.
پس چرا تو همیشه سعی در دخالت کردن داری؟
آرام و رها باش

🍃🌺🍃🌺
دیدگاه ها (۰)

🖤 قفس سیاهپارت پانزدهم | بازی از قبل شروع شده بودصدای خنده‌ی...

#دیوانه‌بازی...شاید بعد از ظهر گرم تابستون خواب زده شدم..تو ...

فیک تهکوک وارث زار

.......//برده ی زیبا//.......

پروانه جان

فاصله یک لبخند تا جنون

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷③_بخش اول_بدترین دردی که می‌توان...

تهکوک؛ اسیر سایه‌هاپارت یکشب، دانشگاه تقریباً خالی شده بود.ج...

𝐏𝐚𝐫𝐭: ➎⓿صبح زود، ماشین جلوی خانه‌ی قدیمی پدرم توقف کرد.ساختم...

پشت دوربین شنیده شد.ـ آریا؟ داری با کی حرف می‌زنی؟پسر داخل ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط