{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 قفس سیاه

🖤 قفس سیاه

پارت پانزدهم | بازی از قبل شروع شده بود

صدای خنده‌ی دنیل از پشت در می‌اومد.

لانا با ترس به جونگکوک نگاه کرد.

— ما رو گیر انداخت...

جونگکوک اسلحه‌اش رو آماده کرد.

— نه. هنوز نه.

دنیل از پشت در گفت:

— جونگکوک، همیشه فکر می‌کردی از همه باهوش‌تری.

جونگکوک با عصبانیت گفت:

— در رو باز کن!

— چرا؟ بالاخره داریم حرف می‌زنیم.

لانا جلو رفت.

— چرا من و جونگکوک رو از هفت سال پیش برای ازدواج انتخاب کردید؟

چند ثانیه سکوت شد.

دنیل جواب داد:

— چون خون شما دو خانواده یه راز مشترک داره.

لانا اخم کرد.

— چه رازی؟

— چیزی که پدرت و پدر جونگکوک سال‌ها ازتون پنهان کردن.

جونگکوک گفت:

— اسمش رو بگو.

دنیل خندید.

— هنوز زوده.

ناگهان صدای انفجار کوچکی از راهرو آمد.

در باز شد و دود وارد اتاق شد.

جونگکوک فوراً لانا رو پشت خودش کشید.

— فرار کنین!

هر سه از اتاق بیرون دویدند.

اما دنیل آنجا نبود.

فقط یک پاکت روی زمین افتاده بود.

لانا آن را برداشت.

داخلش یک نامه بود.

با دست‌خطی آشنا.

دست‌خط پدرش.

لانا شروع به خواندن کرد:

«لانا، اگر روزی این نامه به دستت رسید، یعنی دیگر نتوانستم حقیقت را از تو پنهان کنم...»

چشم‌های لانا پر از اشک شد.

ادامه‌ی نامه:

«ازدواج تو و جونگکوک برای صلح بین دو خانواده نبود.»

لانا نفسش بند آمد.

جونگکوک به نامه خیره شد.

«ما شما دو نفر را به خاطر یک قول قدیمی به هم پیوند زدیم.»

پایین نامه یک جمله‌ی دیگر نوشته شده بود:

«اگر می‌خواهی بدانی چرا، به خانه‌ی کودکی‌ات برگرد.»

لانا آرام گفت:

— چرا خانه‌ی کودکی من؟

خواهرش ناگهان رنگش پرید.

— لانا...

— چی؟

خواهرش با صدای لرزان گفت:

— من اونجا یه چیز رو یادمه.

لانا به او نگاه کرد.

— چی رو؟

— شبی که ناپدید شدم...

مکث کرد.

— من تنها نبودم.

جونگکوک پرسید:

— با کی بودی؟

خواهر لانا به آرامی به او نگاه کرد.

— با مادر جونگکوک.

سکوت همه‌جا رو گرفت.

جونگکوک زیر لب گفت:

— مادرم...؟

و همان لحظه گوشی‌اش زنگ خورد.

شماره ناشناس.

جونگکوک جواب داد.

صدای زنی از آن طرف خط آمد:

— جونگکوک...

چشم‌هایش گرد شد.

این صدا را می‌شناخت.

صدای مادرش بود.

مادری که سال‌ها پیش گفته بودند مرده است.

— پسرم...

جونگکوک نفسش بند آمد.

زن ادامه داد:

— به هیچ‌کس اعتماد نکن. حتی به پدرت.

تماس قطع شد.

جونگکوک به صفحه‌ی گوشی خیره ماند.

برای اولین بار...

تمام چیزی که درباره‌ی خانواده‌اش می‌دانست، زیر سؤال رفته بود.

ادامه دارد... 🖤🥀
دیدگاه ها (۰)

🖤 پارت شانزدهم | صدای مادرجونگکوک هنوز به صفحه‌ی خاموش گوشی ...

🖤 پارت هفدهم | محاصرهچراغ‌ها خاموش شدند.صدای قفل شدن درها تو...

🖤 قفس سیاهپارت چهاردهم | عمولانا به خواهرش خیره شد.— چی گفتی...

🖤 قفس سیاهپارت سیزدهم | گلولهصدای شلیک توی کافه پیچید.— نههه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط