#دیوانهبازی...
#دیوانهبازی...
شاید بعد از ظهر گرم تابستون خواب زده شدم..
تو خواب منی یا واقعا دارم میبینمت؟....
شاید هم هنوز داری منو دست میندازی
خودتی... ها ؟
کجا بودی ... دلت برام سوخت که آمدی به من سر بزنی...دیدی چه پیر شدم ؟
موهای سفیدم دیدی ؟..حالا آمدی منو یاد چی میندازی ؟من همیشه یادت بودم یه ساعت نبوده که فراموشم بشه چقدر دوستت داشتم ...
ناله هام شنیدی بالاخره آمدی به خوابم ؟
یا نفرینم گرفت وتورویاهای من گیر کردی نمیتونی عبور کنی؟ ..
میدونی چقدر گذشته ؟
من که بهت گفتم نرو
من که بهت گفتم بری دیوانه میشم خوشت آمد حالا ...!
اونقدر دیوانه شدم که دارم برات مینویسم .
اونقدر دیوانه شدم که بقیه دستم میندازن ...
تا کجا باید اواره تو میشدم که بیای ...
لعنت به تو که منو با راه پشت دیوار شب آشنا کردی دروغ گفتی ولی یه راست نرفت در خونه ستاره ....
یه راست رفت به دالون تنهایی به جایی که هیچ کسی شبیه تو نشد..
کسی شبیه تو گذر نکرد
رفت به پیچ در پیچ دلتنگی بی انتهایی که حقم نبود... حق من آغوش تو بود ...
حق من ....تو ......بود..
حالا آمدی چی میخای؟
اصلا همینجوری که نیستی بهتر دوستت دارم همینجوری که یواشکی از پشت دیوار و کنار کوچه نگام میکنی تا برمیگردم غیبت میزنه بیشتر حال میکنم. حال میکنم به من میگن دیوانه شدی کسی اونجا نیست .
واضح میشنوم صدام میزنی ..با همون اسمی که خودت روی من گذاشته بودی ...قشنگ میشنوم
ولی سر بالا میکنم نیستی همینجوری که عطرت میپیچه تو مشامم فکر میکنم تو بغل تو خوابم برده ولی نیستی...
همونجوری خوشم ... زندگیم رو بر همین اساس گذاشتم که لابه لای همه درگیری ها یه جایی پیدا کنم
یه وقتی آزاد کنم بشینم....
به تو فکر کنم که مثلا نرفتی مثلا داری قرون صدقه من میری مثلا من نگاه جزییات صورتت میکنم که تا دفعه بعد که دیدمت فراموشم نشه ..
فراموشم نشه یه بی معرفتی با چشای به اون خوشگلی چقدر دوستم داشت ولی رفت....
لعنت به تو که نیستی...
پ💔ن
نمی دانم ، جمله ای مانند ( از همه بدتر ) برایش کافیست یا نه !
یا اگر بگویم تنها یک بد وجود دارد و آن هم تویی
آیا اغراق نکرده ام ؟
مگر نمی دانی که
بازیچه کردن دیگری گناه نیست ، فراتر از آن است
دودلی تویی که برسر دوراهی بی دغدغه نشسته ای
به بازی گرفتن زندگی کسی است که
دریکی از مسیر ها چشم به راه توست
که شاید بیایی ...
میدانی چه میگویم ؟
اصلا خبر داری امیدی که او دارد چقدر خطرناک است ؟
میدانی که یک چشم او اشک غم دارد و دیگری اشک شوق
و تو نه می آیی و نه میروی ، در نهایت نه این می بارد و نه آن !
میدانی چه میگویم ؟
و این کارت کثیف نیست بلکه
کثیفی را هم کثیف تر میکند
او چشمش به آن راهیست که تو از اینجا میروی
اما در دلش میگوید ( اگر نرود چه ؟ )
میدانی و این دانستن حال آدم را بهم میزند ...
#بندرعباس
#هرمزگانزیبا
#ابراهیممنصفی_رامیجنوب
#چوکبندر
#ویسگون
شاید بعد از ظهر گرم تابستون خواب زده شدم..
تو خواب منی یا واقعا دارم میبینمت؟....
شاید هم هنوز داری منو دست میندازی
خودتی... ها ؟
کجا بودی ... دلت برام سوخت که آمدی به من سر بزنی...دیدی چه پیر شدم ؟
موهای سفیدم دیدی ؟..حالا آمدی منو یاد چی میندازی ؟من همیشه یادت بودم یه ساعت نبوده که فراموشم بشه چقدر دوستت داشتم ...
ناله هام شنیدی بالاخره آمدی به خوابم ؟
یا نفرینم گرفت وتورویاهای من گیر کردی نمیتونی عبور کنی؟ ..
میدونی چقدر گذشته ؟
من که بهت گفتم نرو
من که بهت گفتم بری دیوانه میشم خوشت آمد حالا ...!
اونقدر دیوانه شدم که دارم برات مینویسم .
اونقدر دیوانه شدم که بقیه دستم میندازن ...
تا کجا باید اواره تو میشدم که بیای ...
لعنت به تو که منو با راه پشت دیوار شب آشنا کردی دروغ گفتی ولی یه راست نرفت در خونه ستاره ....
یه راست رفت به دالون تنهایی به جایی که هیچ کسی شبیه تو نشد..
کسی شبیه تو گذر نکرد
رفت به پیچ در پیچ دلتنگی بی انتهایی که حقم نبود... حق من آغوش تو بود ...
حق من ....تو ......بود..
حالا آمدی چی میخای؟
اصلا همینجوری که نیستی بهتر دوستت دارم همینجوری که یواشکی از پشت دیوار و کنار کوچه نگام میکنی تا برمیگردم غیبت میزنه بیشتر حال میکنم. حال میکنم به من میگن دیوانه شدی کسی اونجا نیست .
واضح میشنوم صدام میزنی ..با همون اسمی که خودت روی من گذاشته بودی ...قشنگ میشنوم
ولی سر بالا میکنم نیستی همینجوری که عطرت میپیچه تو مشامم فکر میکنم تو بغل تو خوابم برده ولی نیستی...
همونجوری خوشم ... زندگیم رو بر همین اساس گذاشتم که لابه لای همه درگیری ها یه جایی پیدا کنم
یه وقتی آزاد کنم بشینم....
به تو فکر کنم که مثلا نرفتی مثلا داری قرون صدقه من میری مثلا من نگاه جزییات صورتت میکنم که تا دفعه بعد که دیدمت فراموشم نشه ..
فراموشم نشه یه بی معرفتی با چشای به اون خوشگلی چقدر دوستم داشت ولی رفت....
لعنت به تو که نیستی...
پ💔ن
نمی دانم ، جمله ای مانند ( از همه بدتر ) برایش کافیست یا نه !
یا اگر بگویم تنها یک بد وجود دارد و آن هم تویی
آیا اغراق نکرده ام ؟
مگر نمی دانی که
بازیچه کردن دیگری گناه نیست ، فراتر از آن است
دودلی تویی که برسر دوراهی بی دغدغه نشسته ای
به بازی گرفتن زندگی کسی است که
دریکی از مسیر ها چشم به راه توست
که شاید بیایی ...
میدانی چه میگویم ؟
اصلا خبر داری امیدی که او دارد چقدر خطرناک است ؟
میدانی که یک چشم او اشک غم دارد و دیگری اشک شوق
و تو نه می آیی و نه میروی ، در نهایت نه این می بارد و نه آن !
میدانی چه میگویم ؟
و این کارت کثیف نیست بلکه
کثیفی را هم کثیف تر میکند
او چشمش به آن راهیست که تو از اینجا میروی
اما در دلش میگوید ( اگر نرود چه ؟ )
میدانی و این دانستن حال آدم را بهم میزند ...
#بندرعباس
#هرمزگانزیبا
#ابراهیممنصفی_رامیجنوب
#چوکبندر
#ویسگون
- ۲.۳k
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط