{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐏𝐚𝐫𝐭: ➎⓿

𝐏𝐚𝐫𝐭: ➎⓿




صبح زود، ماشین جلوی خانه‌ی قدیمی پدرم توقف کرد.

ساختمان سال‌ها خالی مانده بود.

دیوارهای قدیمی، پنجره‌های خاک‌گرفته و حیاطی که علف‌های خشک تمامش را پوشانده بودند.

پیاده شدم.

برای چند لحظه فقط به خانه خیره ماندم.

تهیونگ کنارم ایستاد.

«مطمئنی می‌خوای وارد بشی؟»

آرام گفتم:

«باید بدونم پدرم چی رو ازم پنهان کرده.»

یونگی چند قدم عقب‌تر ایستاد.

«من اطراف رو بررسی می‌کنم.»

تهیونگ سر تکان داد.

«برو.»

یونگی رفت.

من و تهیونگ تنها جلوی در ماندیم.

کلید قدیمی را داخل قفل گذاشتم.

در باز شد.


---

داخل خانه همه‌چیز همان‌طور که انگار سال‌ها پیش رها شده بود، باقی مانده بود.

روی دیوار عکس‌های قدیمی خانواده‌ام قرار داشت.

چند قدم جلو رفتم.

ناگهان تهیونگ کنار یکی از عکس‌ها ایستاد.

عکس پدرم بود.

کنارش...

تهیونگ جوان‌تر.

با دیدن عکس، نگاهش برای لحظه‌ای تغییر کرد.

گفتم:

«تو اینجا بودی.»

آرام جواب داد:

«آره.»

«پدرم تو رو می‌شناخت.»

«بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی.»

به او نگاه کردم.

«پس چرا هیچ‌وقت درباره‌اش حرف نزدی؟»

تهیونگ سکوت کرد.

بعد گفت:

«چون هر بار که درباره‌ی گذشته حرف می‌زنم، آدم‌هایی به یادم می‌افتن که دیگه برنمی‌گردن.»


---

به اتاق کار پدرم رفتیم.

کشوها را یکی‌یکی بررسی کردم.

بالاخره داخل یکی از آن‌ها جعبه‌ی کوچکی پیدا کردم.

روی جعبه نوشته شده بود:

B-17

دستم روی قفل ماند.

تهیونگ گفت:

«بازش کن.»

درون جعبه یک فلش و یک نامه بود.

نامه را باز کردم.

اما فقط یک جمله روی آن نوشته شده بود:

«اگر این نامه به دست دخترم رسیده، یعنی تهیونگ بالاخره آزاد شده.»

به تهیونگ نگاه کردم.

او هیچ حرفی نزد.

نامه را ادامه دادم.

«به او اعتماد کن. تنها کسی که می‌تواند حقیقت را از بین ببرد، همان کسی است که زمانی قربانی آن بوده.»


---

چند ثانیه سکوت کردم.

«منظورش تهیونگه.»

تهیونگ به نامه خیره شد.

«احتمالاً.»

«پدرم بهت اعتماد داشته.»

«اون اشتباه نکرده بود.»

برای اولین بار صدایش کاملاً متفاوت بود.

آرام‌تر.

صادق‌تر.

به او نگاه کردم.

«تهیونگ... چرا این‌قدر از من محافظت می‌کنی؟»

چند ثانیه سکوت کرد.

نگاهش روی زمین ماند.

بعد به سمت پنجره رفت.

«خودمم نمی‌دونم از کی شروع شد.»

«چی؟»

«اینکه وقتی خطری نزدیکت می‌شه، اولین چیزی که بهش فکر می‌کنم اینه که چطور ازت دورش کنم.»

ساکت ماندم.

او ادامه داد:

«اول فکر می‌کردم فقط به خاطر پرونده‌ست.»

مکث کرد.

«بعد فکر کردم به خاطر قولیه که به پدرت دادم.»

صدایش پایین‌تر آمد.

«اما هیچ‌کدومش نبود.»


---

به سمت من برگشت.

«من نمی‌دونم عشق دقیقاً چه شکلیه.»

چشم‌هایش برای لحظه‌ای روی صورتم ماند.

«هیچ‌وقت کسی رو نداشتم که بخوام به خاطرش برگردم.»

مکث کرد.

«تا وقتی تو وارد زندگی من شدی.»

قلبم برای لحظه‌ای سنگین شد.

تهیونگ ادامه داد:

«من به تو وابسته شدم.»

سکوت.

«و بدتر از اون...»

لبخند بسیار کمرنگی زد.

«عاشقت شدم.»

هیچ جوابی ندادم.

نه چون چیزی برای گفتن نداشتم...

بلکه چون انتظار نداشتم مردی مثل تهیونگ، مردی که تمام عمرش را پشت دیوارهای خشم و خشونت پنهان کرده بود، روزی چنین جمله‌ای را به زبان بیاورد.

تهیونگ نگاهش را پایین انداخت.

«لازم نیست جواب بدی.»

بعد آرام گفت:

«فقط می‌خواستم این بار حقیقت رو از خودم بشنوی.»

در همان لحظه، صدای شکستن شیشه از طبقه‌ی بالا آمد.

تهیونگ فوراً به سمت در برگشت.

لبخند از صورتش محو شد.

و پرونده‌ی B-17 هنوز روی میز باز بود.




---
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

فاصله یک لبخند تا جنون

فاصله یک لبخند تا جنون

p8جنا روی مبل کنار سویون نشسته بود و فنجان چای را در دستش گر...

p20صبح روز بعد، تهیونگ زودتر از همیشه به بیمارستان رسید.تمام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط