🥀 قانون ممنوعه
🥀 قانون ممنوعه
پارت اول: دردسر از نوع دازای
𓆩 🖤 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒐𝒓𝒃𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝑳𝒂𝒘 🖤 𓆪
یوکوهاما | ساعت ۸:۰۷ صبح | مقر مافیای بندر
هوا هنوز درستوحسابی روشن نشده بود که چویا ناکاهارا با قیافهای که انگار از اول صبح با کل جهان دعوا داشت، وارد مقر مافیا شد. کلاهش را کمی عقب داد، نگاهی به ساعتش انداخت و زیر لب غر زد: «اگه امروز کسی اعصابم رو خرد کنه، به خدا قسم استعفا میدم.» یکی از نگهبانها با احتیاط سلام کرد. چویا هم سر تکان داد و به سمت آسانسور رفت. هنوز دکمهی طبقهی خودش را فشار نداده بود که تلفنش زنگ خورد. اسم آکوتاگاوا روی صفحه افتاده بود. با خودش فکر کرد اگر این یکی هم تماس گرفته تا دربارهی یک مأموریت مسخره حرف بزند، گوشی را از پنجره پرت میکند. تماس را جواب داد. صدای خشک آکوتاگاوا از آن طرف خط آمد: «ناکاهارا-سان، دازای-سان رو دیدین؟» چویا چند ثانیه سکوت کرد. بعد آرام گفت: «صبح به این قشنگی رو با اسم اون موجود خراب نکن.» آکوتاگاوا مکث کرد. «یعنی ندیدینش؟» چویا چشمهایش را بست. «آکوتاگاوا، من تازه رسیدم. چرا باید دازای رو دیده باشم؟ مگه اون بلای آسمونی ساعت ورود و خروج ثبت میکنه؟» آکوتاگاوا گفت: «چون از دیشب هیچکس پیداش نکرده.» چویا دستش را روی پیشانی گذاشت. «عالیه. فقط همین مونده بود. هشت صبحه و دازای گم شده. روزم رسماً به فنا رفت.»
هشت دقیقه بعد، اتاق فرماندهی مافیا.
چویا پشت میز ایستاده بود و به صفحهی دوربینهای امنیتی خیره شده بود. آکوتاگاوا روبهرویش ایستاده بود؛ دستهایش را در جیب پالتوی سیاهش فرو برده و با همان قیافهی همیشگیاش به تصاویر نگاه میکرد. روی صفحه، دازای ساعت یازده و چهلوهفت دقیقهی شب قبل وارد راهروی بایگانی شده بود. چند دقیقه بعد، تصویر برای لحظهای قطع میشد و وقتی دوباره برمیگشت، راهرو خالی بود. چویا ابروهایش را بالا برد. «صبر کن ببینم. این بشر نصف شب رفته بایگانی، بعد ناپدید شده؟» آکوتاگاوا جواب داد: «ظاهراً.» چویا به او خیره شد. «تو وقتی میگی ظاهراً، یعنی یه چیزی رو میدونی و نمیخوای بگی؟» آکوتاگاوا بیحالت جواب داد: «نه. وقتی چیزی نمیدونم، میگم ظاهراً.» چویا چند لحظه نگاهش کرد و بعد رو به نگهبان اتاق گفت: «یکی یه قهوه برام بیاره. تلخ. خیلی تلخ. در حدی که وقتی خوردم، یادم بره با چه آدمهایی کار میکنم.» نگهبان هنوز از اتاق خارج نشده بود که آکوتاگاوا تصویر دیگری را باز کرد. این بار، دازای مقابل درِ بایگانی ایستاده بود؛ اما پیش از ورود، سرش را چرخانده و مستقیماً به دوربین نگاه کرده بود. لبخند کوچکی روی لبش بود. چویا زیر لب گفت: «حرومزاده حتی موقع دزدیدن پرونده هم باید نمایش اجرا کنه؟» آکوتاگاوا تصویر را متوقف کرد. «یک پرونده از بایگانی ناپدید شده.» لبخند چویا محو شد. «کدوم پرونده؟» آکوتاگاوا نام پرونده را گفت؛ و برای نخستین بار از زمان ورودش، چویا هیچ جوابی نداشت.
همان زمان | آژانس کارآگاهی مسلح
آتسوشی ناکاجیما با یک کیسهی کاغذی پر از نان و شیرینی وارد دفتر شد و با خوشحالی اعلام کرد: «صبح بخیر! امروز صبحانه مهمون من!» کنجی با دیدن کیسه فوراً از جایش بلند شد. «واقعاً؟ چه عالی!» کیوکا هم بیسروصدا نزدیک آمد. آتسوشی لبخند زد و کیسه را روی میز گذاشت. «البته پولش رو رانپو-سان قرض داده. پس اگه کسی میخواد تشکر کنه، باید از ایشون تشکر کنه.» رانپو که روی مبل لم داده بود، بدون اینکه چشم از شیرینیاش بردارد گفت: «من پول قرض ندادم. گفتم بعداً از حقوقت کم میکنم.» لبخند آتسوشی همانجا خشک شد. «ولی شما گفتین مهمون من!» رانپو شانه بالا انداخت. «خب، مهمون توئه. بدهی هم مال توئه.» آتسوشی به سقف نگاه کرد. «من چرا هر روز یه مرحلهی جدید از زندگی رو باز میکنم؟» کنجی با دهان پر گفت: «نگران نباش! بالاخره پولدار میشی!» آتسوشی جواب داد: «با این وضع، نهایتاً به مرحلهی گدایی حرفهای میرسم.» چند نفر خندیدند. درست همان موقع، کونیکیدا با دفترچهی همیشگیاش از اتاق بیرون آمد و با دیدن جمعیت دور میز، عینکش را جابهجا کرد. «چرا هنوز گزارش مأموریت دیروز تکمیل نشده؟» همه ساکت شدند. آتسوشی آهسته کیسهی شیرینی را پشت سرش پنهان کرد؛ حرکتی که به طرز عجیبی توجه کونیکیدا را بیشتر جلب کرد. «ناکاجیما! تو چرا داری چیزی رو پنهان میکنی؟» آتسوشی صاف ایستاد. «من؟ هیچچیز! فقط دارم از اقتصاد داخلی آژانس حمایت میکنم.» رانپو از روی مبل گفت: «دروغ میگه. شیرینی آورده.» کونیکیدا دفترچهاش را باز کرد. «پس بعد از تکمیل گزارش، جلسهی بررسی هزینههای صبحانه هم داریم.» آتسوشی با خودش عهد کرد از فردا فقط آب بخورد.
پارت اول: دردسر از نوع دازای
𓆩 🖤 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒐𝒓𝒃𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝑳𝒂𝒘 🖤 𓆪
یوکوهاما | ساعت ۸:۰۷ صبح | مقر مافیای بندر
هوا هنوز درستوحسابی روشن نشده بود که چویا ناکاهارا با قیافهای که انگار از اول صبح با کل جهان دعوا داشت، وارد مقر مافیا شد. کلاهش را کمی عقب داد، نگاهی به ساعتش انداخت و زیر لب غر زد: «اگه امروز کسی اعصابم رو خرد کنه، به خدا قسم استعفا میدم.» یکی از نگهبانها با احتیاط سلام کرد. چویا هم سر تکان داد و به سمت آسانسور رفت. هنوز دکمهی طبقهی خودش را فشار نداده بود که تلفنش زنگ خورد. اسم آکوتاگاوا روی صفحه افتاده بود. با خودش فکر کرد اگر این یکی هم تماس گرفته تا دربارهی یک مأموریت مسخره حرف بزند، گوشی را از پنجره پرت میکند. تماس را جواب داد. صدای خشک آکوتاگاوا از آن طرف خط آمد: «ناکاهارا-سان، دازای-سان رو دیدین؟» چویا چند ثانیه سکوت کرد. بعد آرام گفت: «صبح به این قشنگی رو با اسم اون موجود خراب نکن.» آکوتاگاوا مکث کرد. «یعنی ندیدینش؟» چویا چشمهایش را بست. «آکوتاگاوا، من تازه رسیدم. چرا باید دازای رو دیده باشم؟ مگه اون بلای آسمونی ساعت ورود و خروج ثبت میکنه؟» آکوتاگاوا گفت: «چون از دیشب هیچکس پیداش نکرده.» چویا دستش را روی پیشانی گذاشت. «عالیه. فقط همین مونده بود. هشت صبحه و دازای گم شده. روزم رسماً به فنا رفت.»
هشت دقیقه بعد، اتاق فرماندهی مافیا.
چویا پشت میز ایستاده بود و به صفحهی دوربینهای امنیتی خیره شده بود. آکوتاگاوا روبهرویش ایستاده بود؛ دستهایش را در جیب پالتوی سیاهش فرو برده و با همان قیافهی همیشگیاش به تصاویر نگاه میکرد. روی صفحه، دازای ساعت یازده و چهلوهفت دقیقهی شب قبل وارد راهروی بایگانی شده بود. چند دقیقه بعد، تصویر برای لحظهای قطع میشد و وقتی دوباره برمیگشت، راهرو خالی بود. چویا ابروهایش را بالا برد. «صبر کن ببینم. این بشر نصف شب رفته بایگانی، بعد ناپدید شده؟» آکوتاگاوا جواب داد: «ظاهراً.» چویا به او خیره شد. «تو وقتی میگی ظاهراً، یعنی یه چیزی رو میدونی و نمیخوای بگی؟» آکوتاگاوا بیحالت جواب داد: «نه. وقتی چیزی نمیدونم، میگم ظاهراً.» چویا چند لحظه نگاهش کرد و بعد رو به نگهبان اتاق گفت: «یکی یه قهوه برام بیاره. تلخ. خیلی تلخ. در حدی که وقتی خوردم، یادم بره با چه آدمهایی کار میکنم.» نگهبان هنوز از اتاق خارج نشده بود که آکوتاگاوا تصویر دیگری را باز کرد. این بار، دازای مقابل درِ بایگانی ایستاده بود؛ اما پیش از ورود، سرش را چرخانده و مستقیماً به دوربین نگاه کرده بود. لبخند کوچکی روی لبش بود. چویا زیر لب گفت: «حرومزاده حتی موقع دزدیدن پرونده هم باید نمایش اجرا کنه؟» آکوتاگاوا تصویر را متوقف کرد. «یک پرونده از بایگانی ناپدید شده.» لبخند چویا محو شد. «کدوم پرونده؟» آکوتاگاوا نام پرونده را گفت؛ و برای نخستین بار از زمان ورودش، چویا هیچ جوابی نداشت.
همان زمان | آژانس کارآگاهی مسلح
آتسوشی ناکاجیما با یک کیسهی کاغذی پر از نان و شیرینی وارد دفتر شد و با خوشحالی اعلام کرد: «صبح بخیر! امروز صبحانه مهمون من!» کنجی با دیدن کیسه فوراً از جایش بلند شد. «واقعاً؟ چه عالی!» کیوکا هم بیسروصدا نزدیک آمد. آتسوشی لبخند زد و کیسه را روی میز گذاشت. «البته پولش رو رانپو-سان قرض داده. پس اگه کسی میخواد تشکر کنه، باید از ایشون تشکر کنه.» رانپو که روی مبل لم داده بود، بدون اینکه چشم از شیرینیاش بردارد گفت: «من پول قرض ندادم. گفتم بعداً از حقوقت کم میکنم.» لبخند آتسوشی همانجا خشک شد. «ولی شما گفتین مهمون من!» رانپو شانه بالا انداخت. «خب، مهمون توئه. بدهی هم مال توئه.» آتسوشی به سقف نگاه کرد. «من چرا هر روز یه مرحلهی جدید از زندگی رو باز میکنم؟» کنجی با دهان پر گفت: «نگران نباش! بالاخره پولدار میشی!» آتسوشی جواب داد: «با این وضع، نهایتاً به مرحلهی گدایی حرفهای میرسم.» چند نفر خندیدند. درست همان موقع، کونیکیدا با دفترچهی همیشگیاش از اتاق بیرون آمد و با دیدن جمعیت دور میز، عینکش را جابهجا کرد. «چرا هنوز گزارش مأموریت دیروز تکمیل نشده؟» همه ساکت شدند. آتسوشی آهسته کیسهی شیرینی را پشت سرش پنهان کرد؛ حرکتی که به طرز عجیبی توجه کونیکیدا را بیشتر جلب کرد. «ناکاجیما! تو چرا داری چیزی رو پنهان میکنی؟» آتسوشی صاف ایستاد. «من؟ هیچچیز! فقط دارم از اقتصاد داخلی آژانس حمایت میکنم.» رانپو از روی مبل گفت: «دروغ میگه. شیرینی آورده.» کونیکیدا دفترچهاش را باز کرد. «پس بعد از تکمیل گزارش، جلسهی بررسی هزینههای صبحانه هم داریم.» آتسوشی با خودش عهد کرد از فردا فقط آب بخورد.
- ۸۴
- ۰۶ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط