p16
شوگا: تهیونگ وقتشه...
تهیونگ: اوکی...
جونگکوک: بریم سوجو بریم بر بدن؟
نامجون: ارههههه
جیسو: ات؟
ات: امممم...میشه من نیام؟؟
جیهوپ: چرا...
ات: اممم...خب... وقتی سوجو میخورم کنترلم رو از دست میدم...و چیزایی رو میگم که دست خودم نیست...
جین: اشکالی نداره بیا...
جیسو: بهتره اصرار نکنیم...
جیمین: چیزی نمیشه بیا باهاموننننن
ات: اممم... باشه ولی من چیزی نمیخورم...
تهیونگ: حالا تو بیا...
ات: باشه... اونی تو هم میای؟
جیسو: برای اینکه گند نزنی باید بیام...
ات: ممنون....
همه رفتن سوجو گرفتن و رفتن بخورن..
شوگا: یکم بخور...
ات: اممم.. فقط یک کوچولو میخورم....
شوگا: باشه... فقط بخور
ان یکم خورد 5 دقیقه بعدش اعضا داشتن عادی حرف میزدن و از کنسرت میگفتن که ات فقط ساکت بود چون مثل چی با همون یک کوچولو مست شده بود....
تهیونگ: ات خوبی؟
ات: اوهوم...
ات همینجوری داشت سعی میکرد نیوفته و جوری جلوه بده که چیزی نیست موهاش رو داد کنار که رد بخیه بود...
جونگکوک: اون چیه رو گردنت؟
ات: کدوم؟
نامجون: بزار ببینم... آره... رو گردنت...
ات: اها این؟ چیزی نیست....
جیهوپ: پس چیه؟
ات: بچه بودم مامانمــــ...
جبسو محکم جلوی دهن ات رو گرفت تا چیزی نگه و ات خم ساکت شد...
جین: بچه بودم مامانم... خب ادامش..
ات: هیچی....
جیسو: بهت گفتم نخور... چرا خوردی؟
ات: هوم؟ اونی... واقعا زندگی من باید اینجوری میبود؟
جیسو: چیزی نیست الان مستی...
ات: اونی.... من نمیتونم از واقعیت فرار کنم... من همه جا اضافه بودم.. وحتی برای مامان و بابام... اصلا... اونا لیاقت این کلمه رو داشتن؟
جیسو: ات بسه...
ات: هه هه.... وقتی مامانم بخواطر 25 صدم گلدون رو کوبود تو سرم و باعث شد گردنم زخم عمیق بگیره و بخیه بزنم... الان یادش میوفتم... اونا چیزی نبودن...
جیمین: منظورت چیه؟
جیسو: ات پاشو بریم خونه...
ات: برم خونه که چی؟ تهش میخوام بمیرم...من حتی برای توهم بار اضافم...
جیسو: ات...این حرف هارو نزن... تو رفیقمی... مگه میشه؟
ات:من واقعیت رو پذیرفتم... زندگی کلا دردناکه...میدونی ترسناک تر از میخوام بمیرم چیه؟ اینه که بگم دوست دارم زندگی کنم... چون تجربش نکردم...
جیسو: ات..... بلند شو... تو الان خودت نیستی...
ات: واقعا دوست داشتم زندگی کنم... دوست داشتم مهر مادر داشتن و پدر داشتن حس کنم...اما نشد...
شوگا: بچه ها ببرینش تو ماشین ببریم خونه.. حالش خوب نیست...
تهیونگ اروم رفت نزدیک ات و محگم بغلش کرد...
تهیونگ: خیلی سختی کشیدی میدونم.... درست میشه.. ما باهمیم... مگه نه؟
ات اروم شروع کرد گریه کردن تو بغلش و جیسو هم که گریه ی رفیقش رو میدید دلش میشکست و جین اومد بغلش کرد و جیسو بغضش شکست(بچه ها شیپ نیست بخداااااا)
جیهوپ: ات... درکت میکنم.. منم برای به اینجا رسیدن از خونم فرار کردم...
جونگکوک: من هم با سن کم اومدم دور از خانوادم...
شوگا: منم فرار کردم از خونه برای پیشرفتم...
جیمین: من خیلی سختی کشیدم که بشم اونی که میخواستم و نشد... ولی موفق شدم و پیشرفت کردم...
تهیونگ: دیدی؟ هممون درکت میکنیم خوشگلم....
ات که این مهربونی هارو میدید بیشتر بغلشون گریه کرد...
ادامه دارد...
تهیونگ: اوکی...
جونگکوک: بریم سوجو بریم بر بدن؟
نامجون: ارههههه
جیسو: ات؟
ات: امممم...میشه من نیام؟؟
جیهوپ: چرا...
ات: اممم...خب... وقتی سوجو میخورم کنترلم رو از دست میدم...و چیزایی رو میگم که دست خودم نیست...
جین: اشکالی نداره بیا...
جیسو: بهتره اصرار نکنیم...
جیمین: چیزی نمیشه بیا باهاموننننن
ات: اممم... باشه ولی من چیزی نمیخورم...
تهیونگ: حالا تو بیا...
ات: باشه... اونی تو هم میای؟
جیسو: برای اینکه گند نزنی باید بیام...
ات: ممنون....
همه رفتن سوجو گرفتن و رفتن بخورن..
شوگا: یکم بخور...
ات: اممم.. فقط یک کوچولو میخورم....
شوگا: باشه... فقط بخور
ان یکم خورد 5 دقیقه بعدش اعضا داشتن عادی حرف میزدن و از کنسرت میگفتن که ات فقط ساکت بود چون مثل چی با همون یک کوچولو مست شده بود....
تهیونگ: ات خوبی؟
ات: اوهوم...
ات همینجوری داشت سعی میکرد نیوفته و جوری جلوه بده که چیزی نیست موهاش رو داد کنار که رد بخیه بود...
جونگکوک: اون چیه رو گردنت؟
ات: کدوم؟
نامجون: بزار ببینم... آره... رو گردنت...
ات: اها این؟ چیزی نیست....
جیهوپ: پس چیه؟
ات: بچه بودم مامانمــــ...
جبسو محکم جلوی دهن ات رو گرفت تا چیزی نگه و ات خم ساکت شد...
جین: بچه بودم مامانم... خب ادامش..
ات: هیچی....
جیسو: بهت گفتم نخور... چرا خوردی؟
ات: هوم؟ اونی... واقعا زندگی من باید اینجوری میبود؟
جیسو: چیزی نیست الان مستی...
ات: اونی.... من نمیتونم از واقعیت فرار کنم... من همه جا اضافه بودم.. وحتی برای مامان و بابام... اصلا... اونا لیاقت این کلمه رو داشتن؟
جیسو: ات بسه...
ات: هه هه.... وقتی مامانم بخواطر 25 صدم گلدون رو کوبود تو سرم و باعث شد گردنم زخم عمیق بگیره و بخیه بزنم... الان یادش میوفتم... اونا چیزی نبودن...
جیمین: منظورت چیه؟
جیسو: ات پاشو بریم خونه...
ات: برم خونه که چی؟ تهش میخوام بمیرم...من حتی برای توهم بار اضافم...
جیسو: ات...این حرف هارو نزن... تو رفیقمی... مگه میشه؟
ات:من واقعیت رو پذیرفتم... زندگی کلا دردناکه...میدونی ترسناک تر از میخوام بمیرم چیه؟ اینه که بگم دوست دارم زندگی کنم... چون تجربش نکردم...
جیسو: ات..... بلند شو... تو الان خودت نیستی...
ات: واقعا دوست داشتم زندگی کنم... دوست داشتم مهر مادر داشتن و پدر داشتن حس کنم...اما نشد...
شوگا: بچه ها ببرینش تو ماشین ببریم خونه.. حالش خوب نیست...
تهیونگ اروم رفت نزدیک ات و محگم بغلش کرد...
تهیونگ: خیلی سختی کشیدی میدونم.... درست میشه.. ما باهمیم... مگه نه؟
ات اروم شروع کرد گریه کردن تو بغلش و جیسو هم که گریه ی رفیقش رو میدید دلش میشکست و جین اومد بغلش کرد و جیسو بغضش شکست(بچه ها شیپ نیست بخداااااا)
جیهوپ: ات... درکت میکنم.. منم برای به اینجا رسیدن از خونم فرار کردم...
جونگکوک: من هم با سن کم اومدم دور از خانوادم...
شوگا: منم فرار کردم از خونه برای پیشرفتم...
جیمین: من خیلی سختی کشیدم که بشم اونی که میخواستم و نشد... ولی موفق شدم و پیشرفت کردم...
تهیونگ: دیدی؟ هممون درکت میکنیم خوشگلم....
ات که این مهربونی هارو میدید بیشتر بغلشون گریه کرد...
ادامه دارد...
- ۴.۱k
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط