مافیای من

#مافیای_من
پارت 34

ویوو میرا:

در رو پشت سر بستم و پشتمو بهش تکیه دادم. دستمو گذاشتم رو قفسه سینه‌ام؛ قلبم داشت مثل گنجشک تو قفس می‌کوبید. نفس‌هام هنوز منظم نشده بودن. با کلافگی دستمو کشیدم لای موهام و زیر لب زمزمه کردم:
میرا: روانی… این واقعاً رد داده!
هنوز طنینِ اون خنده‌ی بم و ناگهانیش توی گوشم زنگ می‌زد. خنده‌ای که برخلافِ همیشه، هیچ اثری از سردی و کنایه توش نبود و همین بیشتر از هر چیزی گیجم می‌کرد. کلافه خودمو پرت کردم روی تخت و خیره شدم به سقف تاریکِ اتاق. پتو رو تا زیر چونه‌ام کشیدم بالا، اما مگه گرمای عجیبی که توی تنم پیچیده بود می‌ذاشت خواب به چشمم بیاد؟
سرم رو تکون دادم تا تصویرِ چشم‌های خیره‌اش از جلو چشمم بره کنار

ویوو جیمین:

سیگارِ توی دستم تا نیمه سوخته بود، اما حتی یه پُک هم بهش نزده بودم. دودش توی هوای سردِ بالکن می‌پیچید و گم می‌شد، اما آتشِ زیر خاکسترِ توی سینه‌ی من با هیچ دودی خاموش بشنی نبود. نگاهِ خیره‌ام به روبه‌رو دوخته شده بود. اون دختر… ا/ت… فکر می‌کرد می‌تونه با اون نگاهِ خیره‌سر و زبونِ تندش از زیرِ قوانینِ من در بره.
لیوانِ ویسکی رو تا ته سر کشیدم و سوزشِ تندش رو با تمام وجود تو حلقم حس کردم. گوشیم رو توی جیبم فشردم. هشدارهایی که به جونگکوک داده بودم، خطوطِ قرمزِ من بودن؛ اگه کسی جرئت می‌کرد ازشون رد بشه، بازیِ کثیف‌تری رو شروع می‌کردم.
با قدم‌های بلند از بالکن برگشتم داخل اتاق. هوا بوی عطرِ اون رو می‌داد… عطرِ ا/ت که کلِ اتاق رو پر کرده بود. کلافه کراواتمو کشیدم و پخشش کردم روی تخت، در حالی که می‌دونستم این لجبازی‌های دوتامون بالاخره یه جا کار دستمون میده…
بی خیال امشب باید بخوابم فردا قراره بابا بیاد گفت یک چیز مهم رو باید بهم بگه
خیلی دوست دارم بدونم این چیز مهم چیه که بابا بخاطرش از فرانسه میخواد بیاد کره
لباسم رو عوض کردم و رفتم توی تختم و دراز کشیدم چضمام رو بشتم اما خوابم نمیبرد
یادم اومد که قرص خوابم رو نخورده بودم در کشو رو باز کردم و قرصم رو برداشتم و خوردم...

ویوو ا/ت:

پلاف روی تخت غلت زدم و کلافه پتو رو تا زیر چونه‌ام بالا کشیدم. سکوتِ سنگینِ اتاق توی ذوق می‌زد، اما صدای قدم‌های بم و ممتدِ جیمین از اون طرفِ دیوار لحظه‌ای قطع نمی‌شد. می‌دونستم اونم مثل من بیداره؛ لااقل از صدای کشیدنِ کشوی دراور و بعدش خوردنِ اون قرصِ لعنتی فهمیدم.
فکر کردن بهش سردردم رو بدتر می‌کرد. چشم‌هام رو محکم روی هم فشار دادم تا شاید این افکارِ سمّی از ذهنم بیرون برن؛ اما مگه می‌شد؟ با تنِ خسته و ذهنی که داشت از استرس منفجر می‌شد، بالاخره تسلیم شدم و پتو رو کشیدم روی سرم. بالاخره سنگینیِ پلک‌هام غلبه کرد و تسلیمِ تاریکی شدم…

ویوو جیمین صبح روز بعد:

دلم نمیخواست بیدار بشم اما مجبور بودم بابام روی اینجور چیزا خیلی حساسه بخاطر همین مجبورم بیدار شم
از روی تخت بلند شدم و رفتم سمت دستشویی کار های لازمه رو انجام دادم و یک دوش 10مینی گرفتم
از حمام اومدم بیرون موهام رو خشک کردم ث لباسمو عوض کردم مثل همیشه یک کت و شلوار مشکی تنم کردم(عکس لباسشو میزارم)
از جایی که پدرم روی همه مساعل خیلی حساس بود ا/ت هم باید لباس رسمی تنش میکرد و جونگکوک و میرا هم باید میومدن چون بابا میخواست حرف خیلی مهمی بزنه
به یکی از خدمت کار ها گلم تم یک لباس رسمی اماده کنن و بدن به ا/ت تنش کنه و بهش اطلاع بدن بدن که چرا این کار هارو میکنیم
گوشیم رو برداشتم و زنگ زدم به جونگکوک بعد از سه بار بوق خوردن جواب دد
جونگکوک: الووووو هاعععع(خواب الود)
جیمین: داری چه غلطی میکنی
جونگکوک: خوابم دیگه...چیه کاری داشتی
جیمین: احمق امروز بابام میخواد بیاد اینجا
جونگکوک: هاعععع چرا انقدر دیر بهم گفتیییی
جیمین: من بهت پیام دادم جونگکوک
جونگکوک: خب ندیدمش
جیمین: به من ربطی نداره تا یک ساعت دیگه اینجا باش خدافظ
قطع کردم و رفتم پایین و نشستم منتظر ا/ت
بعد از 10 دقیقه یکی از خدمتکار هارو دیدم
جیمین: هویییی تووو...
_من؟
جیمین: اره تو
_بله قربان
جیمین: ا/ت کجاست؟ لباسشو دادین؟؟
_خانوم بالاست و لباسشون رو هم دادیم
جیمین: برو بهش بگو سریع تر بیاد یکم دیگه بابام میرسه
_چشم
___________________________________
ادامش داخل استوری ها
دیدگاه ها (۶)

مافیای من

مافیای من

چند پارتی ــــــــــــ♥️ـــــــــــــوقتی پریودی و حالت بدهـ...

سناریو جدید

چند پارتی (درخواستی)

(دلداده )ا/ت: سلاممممم جین:سلام جوجه رنگیا جیمین: به به سلام...

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

چند پارتـــــــــــــــ🖤ـــــــــــوقتی باهات بد حرف میزنهــ...

چند پارتی (درخواستی)

(دلداده) ♡جونگکوک: (گوشی رو جواب داد) الو؟ لارا: کوکیییییی ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط