سناریو تهیونگ

عطرِ گندم و نگاهی که جا موند..
--------------------------------------------------
. تهیونگ که انگار با طبیعت یکی بود، قبل از اینکه
اولین قطره بند بیاد، ایستاد.

«باید زودتر بریم داخل، آت. بارونِ اینجا بی‌رحمه، اگه شروع شه راه برگشت رو برات سخت می‌کنه.»
بعد، انگار آسمون سوراخ شده باشه، بارون با شدتی شروع شد که چشم‌ها رو کور می‌کرد. ما فقط چند قدم با یه انبارِ قدیمیِ چوبی فاصله داشتیم. با دستپاچگی و خنده، در حالی که سعی می‌کردیم از زیر بارون فرار کنیم.

. من داشتم با لرزِ خفیفی که از سرما برداشته بودم سعی می‌کردم موهایِ خیس و چسبیده به صورتم رو کنار بزنم، که یهو حس کردم تهیونگ کنارمه.

اون هم خیسِ آب شده بود. موهایش از چسبیدن به پیشونی‌اش، من لرزیدم و ناخودآگاه دستم رو به بازویش گرفتم. تهیونگ یه لحظه مکث کرد. نگاهش از اون حالتِ آرامِ همیشگی، به یه حالتِ تشنه و عمیق تغییر کرد.

او بدون اینکه حرفی بزنه، قدمی جلو اومد. فاصله‌ی بین ما به قدری کم شد که می‌تونستم صدایِ
تپشِ قلبِ خودم رو در کنار صدایِ بارون بشنوم.

دست‌هایِ بزرگ و گرمش رو دورِ کمرم حلقه کرد و من رو به سمتِ خودش کشید. سرم رو که از سرما می‌لرزید، روی سینه‌ی پهن و گرمش گذاشتم. گرمای تنش، تمامِ سرمایِ بارون رو از تنم بیرون می‌کرد.

تهیونگ با صدایی که از شدتِ هیجان، بم‌تر و لرزان‌تر شده بود، زیرِ گوشم زمزمه کرد: «آت... من از وقتی که چشمم بهت افتاد، حتی یه لحظه هم نتونستم به بقیه‌ی کارام فکر کنم. تو مثلِ یه رویا اومدی وسطِ این زندگیِ ساده‌ی من...»

سرم رو بالا آوردم. چشماش توی تاریکیِ انبار برق می‌زد. نگاهش روی لب‌های من و بعد دوباره روی چشمام چرخید.

اون آروم خم شد. من چشمهام رو بستم و منتظر موندم. وقتی لـ*ـب‌هایِ گرم و کمی زبرش با لطافت روی لـ*ـب‌های من نشست، انگار تمامِ دنیایِ اطرافم منفجر شد. یه بو*سه‌ی کوتاه، پنهانی و پر از اشتیاق که فقط بینِ من و اون، زیرِ صدایِ رعد و برق و در پناهِ تاریکیِ انبار، اتفاق افتاد. یه بوسه که طعمِ خاک، بارون و یه عشقِ ناگهانی رو می‌داد.

وقتی از هم جدا شدیم، هر دو نفس‌نفس می‌زدیم. تهیونگ پیشونی‌اش رو گذاشت روی پیشونیِ من و با صدایی که از عشق پر بود، گفت: «این اولین بار بود که می‌خواستم چیزی رو از دنیا پنهان کنم... برای اینکه فقط مالِ خودم باشه.»
.
.
.``پایان``
.
‌
دیدگاه ها (۱۳)

### پارت سوم: فرار از سایه‌ی ملاقه!سکوتِ سنگین و پر از کششِ ...

### پارت ۱: سایه‌هایِ عمارتِ سرخعمارتِ «کانگ» همیشه بویِ نمِ...

dark life = 43ات کتاب رو بست. «چی؟»تهیونگ بلند شد و دستش رو ...

### پارت ۱: سایه‌ای که بویِ باروت می‌دهدبارون، سقفِ فلزیِ ان...

پارت ۵۳وقتی واردِ اون بارِ خصوصی شدند، نورهایِ نئونِ قرمز و ...

پارت ۵۶

صدای موسیقی توی گوشم می‌پیچید.نگاه‌های کنجکاوِ مهمون‌ها کلاف...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.1 (روایت از زبان ن...

پارت پنجم: پچ‌پچِ نجاتتاریکیِ اون اتاق، مثلِ یه هیولایِ بزرگ...

پارت۱بارون به شدت به سقف فلزیِ سالن تمرینِ متروکه‌ی شماره‌ی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط