فصل اول
فصل اول
پسر همسایه
p: 1
از وقتی به دنیا اومدم بین منو و خواهرام فرق میزارن من یه خواهر کوچیک دارم و یه خواهر بزرگ اسم من لینا هست من با دختر عمه ام خیلی صمیمی هستم همه ی راز و ارزو اون پیش منه و همه ی ارزو و راز من پیش اون
من پیشتر از خواهرام اونو دوست دارم اسمش یونا ست اسم خواهر کوچیکم سوناست و اسم خواهر بزرگم میترا
ما شامل من و یونا و سونا میشه ما همه مون گوشی داریم ولی خب منو خواهرم سیمکارت نداریم ولی دختر عمه ام داره و وفتی مادذش نت میزنه باهم میریم ماینکرافت وصل میشیم و بازی میکنیم من فقط به اون تکیه میکنم و با اون هم دل میکنم
یونا دوتا دوست داره یکی لنا و هانا لنا اول بامن اشنا شد من تو حیاط بازی میکردم که رو پست بوم خونه جلوی لنا اومد بیرون
پرش به اون زمان=
هوا سرد بود و من با کاپشن مشکی تو حیاط درحال قدم میزنم من سرمایی هستم که یهو صدای اومد از پشت بوم خونه جلوی بود ما تو کوچه3بودیم و حیاطمون میشد کوچه 4یعنی جلوی حیاط میشه خونه ای که تو کوچه ی 4بود
لنا: بابا تلویزیون اومد
لنا: الان چی؟
لنا: باشه الان میام
لینا: اونی میتونیم دوست شیم
لنا: با منی
لینا: بله
لنا:(خنده)
لینا: چرا میخندی
لنا: دماغتو قرمز شده
لینا:(خنده)
لنا: اره چرا که نه (واقعا اینجوری اشنا شدم 😂وقتی با لنا اشنا شدم من 12سالم بود چون اینجا 17سالمه 5سال از دوستیمون میگذره ولی تو واقعیت4سال)
پرش حال:
اینجوری بود دوست شدیم از اون موقعه5سال میگذره من اونو دوباره دیدمش اون تو مدرسه اون موقعه ها من پنجم بودم وبرای این خوشحال بودم که یونا هم میاد اونم ششم بود....
من پنجشنبه ها پارت میزارم اونم 4ولی چون چهارشنبه براتون گذاشتم مامانم اجازه نت رفتن رو نمیده این فیک امروز نوشتم چون منم به مامانم کمک میکنم و وقت فقط گوشی برداشتن شبه 1پارت تونستم براتون بنویسم اگه این پارت 20لایک بخوره ادامش میدم تا پنجشنبه بعد وقت دارید
لایک: 20
کامنت: 5هرکدوم اگه یکی 5کامنت بزاره نمیزارم
تا 5شهریور میبینمتون اگه شرطا رسید 6پارت پنجشنبه میزارم براتون ❤
پسر همسایه
p: 1
از وقتی به دنیا اومدم بین منو و خواهرام فرق میزارن من یه خواهر کوچیک دارم و یه خواهر بزرگ اسم من لینا هست من با دختر عمه ام خیلی صمیمی هستم همه ی راز و ارزو اون پیش منه و همه ی ارزو و راز من پیش اون
من پیشتر از خواهرام اونو دوست دارم اسمش یونا ست اسم خواهر کوچیکم سوناست و اسم خواهر بزرگم میترا
ما شامل من و یونا و سونا میشه ما همه مون گوشی داریم ولی خب منو خواهرم سیمکارت نداریم ولی دختر عمه ام داره و وفتی مادذش نت میزنه باهم میریم ماینکرافت وصل میشیم و بازی میکنیم من فقط به اون تکیه میکنم و با اون هم دل میکنم
یونا دوتا دوست داره یکی لنا و هانا لنا اول بامن اشنا شد من تو حیاط بازی میکردم که رو پست بوم خونه جلوی لنا اومد بیرون
پرش به اون زمان=
هوا سرد بود و من با کاپشن مشکی تو حیاط درحال قدم میزنم من سرمایی هستم که یهو صدای اومد از پشت بوم خونه جلوی بود ما تو کوچه3بودیم و حیاطمون میشد کوچه 4یعنی جلوی حیاط میشه خونه ای که تو کوچه ی 4بود
لنا: بابا تلویزیون اومد
لنا: الان چی؟
لنا: باشه الان میام
لینا: اونی میتونیم دوست شیم
لنا: با منی
لینا: بله
لنا:(خنده)
لینا: چرا میخندی
لنا: دماغتو قرمز شده
لینا:(خنده)
لنا: اره چرا که نه (واقعا اینجوری اشنا شدم 😂وقتی با لنا اشنا شدم من 12سالم بود چون اینجا 17سالمه 5سال از دوستیمون میگذره ولی تو واقعیت4سال)
پرش حال:
اینجوری بود دوست شدیم از اون موقعه5سال میگذره من اونو دوباره دیدمش اون تو مدرسه اون موقعه ها من پنجم بودم وبرای این خوشحال بودم که یونا هم میاد اونم ششم بود....
من پنجشنبه ها پارت میزارم اونم 4ولی چون چهارشنبه براتون گذاشتم مامانم اجازه نت رفتن رو نمیده این فیک امروز نوشتم چون منم به مامانم کمک میکنم و وقت فقط گوشی برداشتن شبه 1پارت تونستم براتون بنویسم اگه این پارت 20لایک بخوره ادامش میدم تا پنجشنبه بعد وقت دارید
لایک: 20
کامنت: 5هرکدوم اگه یکی 5کامنت بزاره نمیزارم
تا 5شهریور میبینمتون اگه شرطا رسید 6پارت پنجشنبه میزارم براتون ❤
- ۴.۹k
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط