#حکایت_قدیمی
#حکایت_قدیمی
حکایت مرد طمعکار و پادشاه
روزی مرد فقیری نزد پادشاه رفت و گفت: ای پادشاه! من شنیدهام که تو بسیار بخشندهای و من هم مردی نیازمندم. پس از خزانهات چیزی به من ببخش.
پادشاه گفت: چقدر میخواهی؟
مرد گفت: به اندازه کرمت!
پادشاه خندید و گفت: اگر به اندازه کرم من بخواهی، تمام خزانه را باید بدهم!
مرد گفت: پس به اندازه نیازم بده.
پادشاه گفت: اگر به اندازه نیازت بدهم، فردا دوباره محتاج خواهی شد؛ اما اگر به اندازه عقلت میدادم، شاید امروز اینجا نبودی!
🔹️نتیجه حکایت: گاهی آدمها نه از روی نیاز، بلکه از روی طمع دست دراز میکنند.
💯
حکایت مرد طمعکار و پادشاه
روزی مرد فقیری نزد پادشاه رفت و گفت: ای پادشاه! من شنیدهام که تو بسیار بخشندهای و من هم مردی نیازمندم. پس از خزانهات چیزی به من ببخش.
پادشاه گفت: چقدر میخواهی؟
مرد گفت: به اندازه کرمت!
پادشاه خندید و گفت: اگر به اندازه کرم من بخواهی، تمام خزانه را باید بدهم!
مرد گفت: پس به اندازه نیازم بده.
پادشاه گفت: اگر به اندازه نیازت بدهم، فردا دوباره محتاج خواهی شد؛ اما اگر به اندازه عقلت میدادم، شاید امروز اینجا نبودی!
🔹️نتیجه حکایت: گاهی آدمها نه از روی نیاز، بلکه از روی طمع دست دراز میکنند.
💯
- ۱۷۴
- ۱۵ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط