my little monster27
واقعاً حوصلهی رقص نداشتم. گرسنه هم بودم و فقط میخواستم از زیر دست بانی و آماندا فرار کنم، ولی بدتر باعث میشدن بیشتر قر بدم. دیگه غر زدن رو گذاشتم کنار و شروع کردم به رقصیدن. همینطور که بالا و پایین میپریدیم، چشمم به یکی از خدمتکارها افتاد که رد میشد. از توی سینیاش یه لیوان مشروب برداشتم و یکنفس بالا کشیدم، بعد دوباره برگشتم وسط رقص.
با آماندا خوب داشتیم تکون میدادیم که یهو حس کردم کسی دستش رو گذاشت روی کمرم. برگشتم و سرم رو بالا گرفتم... مارکو.
تا خواستم فاصله بگیرم، سفت از کمر بغلم کرد.
گفتم:
– چه مرگته؟ ولم کن.
گفت:
– نمیدونی چقدر عاشقتم هانی.
پوزخندی زدم و گفتم:
– دروغات خیلی تکراریان.
گفت:
– خیلی دلم برات تنگ شده...
چیزی نگفتم. شروع کرد باهام رقصیدن. نمیدونستم باید چیکار کنم، ولوم آهنگ هم پایین بود. وقتی صورتش نزدیک شد، فهمیدم قصدش چیه. خودمو عقب کشیدم که گفت:
– فقط همین یه بار...
با چشمای گرد و مثلا بغض دار نگاش کردم و گفتم:
– درسته، من خیلی احمقم... ولی این آخرین شانسیه که بهت میدم.
با این حرفم، شروع کرد به بوسیدنم. با ولع... چند ماه بود که از همچین بوسهای محروم بودم، ولی حس عجیبی داشتم.
فکر میکردم دلتنگشم، ولی حالا... فقط کلافهم. یه حس انزجار عمیق....حالم از این بوسه بهم میخورد،خودم رو کشیدم عقب،با چشمای خمار نگام کرد و گفت:
– چرا دیگه مثل قبل نیستی؟ نه رفتارت، نه لباسپوشیدنت، نه شغلت، نه بوسیدنت... نه حتی حسی که بهم داری.
سرد گفتم:
– بهت گفته بودم... من دیگه اون هانیِ قبلی نیستم.
آروم دستشو بالا آورد تا صورتمو لمس کنه عقب رفتم، گفت:
– اگه تغییر کرده بودی، نمیذاشتی ببوسمت.
پورخندی زدم و کمی سرم رو کج کردم:
– من بازی کردن با تو رو دوست دارم مارکو... درست مثل یه زمانی که تو دوست داشتی.
با ناباوری گفت:
– یعنی چی؟ باهام بازی کردی؟ این یه شانس دوباره نبود؟
مثل اینکه یک تیکه اشغال جلوم باشه نگاش کردم:
–چی باعث شده اینقدر اعتماد به نفس داشته باشی واقعا فکر کنی میتونی دوباره منو داشته باشی؟
انگار کودن داشت اخرین تلاش هاش رو میکرد:
– من هنوزم عشقو توی نگاهت میبینم.
عصبانی شدم. دست خودم نبود. یه سیلی محکم زدم تو صورتش.
تکون نخورد. فقط ناراحت نگام کرد گفتم:
– حالا میبینی؟
یه ضربهی محکمتر زدم:
– حالا چی؟!
دفعهی سوم که زدم، زخم دستم باز شد. خون فوران کرد و پاشید روی صورتش.
سریع دستمو گرفت و گفت:
– دستت! هانی!!! داری با خودت چیکار میکنی؟!
دستم رو کشیدم:
– هنوزم عشقو توی چشمام میبینی؟!
همون لحظه آهنگ قطع شد. لامپهای سالن روشن شدن. همه داشتن نگامون میکردن.
اما اهمیتی ندادم. با صدای بلند گفتم:
– من عاشق تو نیستم و هیچوقت هم نبودم!
با آماندا خوب داشتیم تکون میدادیم که یهو حس کردم کسی دستش رو گذاشت روی کمرم. برگشتم و سرم رو بالا گرفتم... مارکو.
تا خواستم فاصله بگیرم، سفت از کمر بغلم کرد.
گفتم:
– چه مرگته؟ ولم کن.
گفت:
– نمیدونی چقدر عاشقتم هانی.
پوزخندی زدم و گفتم:
– دروغات خیلی تکراریان.
گفت:
– خیلی دلم برات تنگ شده...
چیزی نگفتم. شروع کرد باهام رقصیدن. نمیدونستم باید چیکار کنم، ولوم آهنگ هم پایین بود. وقتی صورتش نزدیک شد، فهمیدم قصدش چیه. خودمو عقب کشیدم که گفت:
– فقط همین یه بار...
با چشمای گرد و مثلا بغض دار نگاش کردم و گفتم:
– درسته، من خیلی احمقم... ولی این آخرین شانسیه که بهت میدم.
با این حرفم، شروع کرد به بوسیدنم. با ولع... چند ماه بود که از همچین بوسهای محروم بودم، ولی حس عجیبی داشتم.
فکر میکردم دلتنگشم، ولی حالا... فقط کلافهم. یه حس انزجار عمیق....حالم از این بوسه بهم میخورد،خودم رو کشیدم عقب،با چشمای خمار نگام کرد و گفت:
– چرا دیگه مثل قبل نیستی؟ نه رفتارت، نه لباسپوشیدنت، نه شغلت، نه بوسیدنت... نه حتی حسی که بهم داری.
سرد گفتم:
– بهت گفته بودم... من دیگه اون هانیِ قبلی نیستم.
آروم دستشو بالا آورد تا صورتمو لمس کنه عقب رفتم، گفت:
– اگه تغییر کرده بودی، نمیذاشتی ببوسمت.
پورخندی زدم و کمی سرم رو کج کردم:
– من بازی کردن با تو رو دوست دارم مارکو... درست مثل یه زمانی که تو دوست داشتی.
با ناباوری گفت:
– یعنی چی؟ باهام بازی کردی؟ این یه شانس دوباره نبود؟
مثل اینکه یک تیکه اشغال جلوم باشه نگاش کردم:
–چی باعث شده اینقدر اعتماد به نفس داشته باشی واقعا فکر کنی میتونی دوباره منو داشته باشی؟
انگار کودن داشت اخرین تلاش هاش رو میکرد:
– من هنوزم عشقو توی نگاهت میبینم.
عصبانی شدم. دست خودم نبود. یه سیلی محکم زدم تو صورتش.
تکون نخورد. فقط ناراحت نگام کرد گفتم:
– حالا میبینی؟
یه ضربهی محکمتر زدم:
– حالا چی؟!
دفعهی سوم که زدم، زخم دستم باز شد. خون فوران کرد و پاشید روی صورتش.
سریع دستمو گرفت و گفت:
– دستت! هانی!!! داری با خودت چیکار میکنی؟!
دستم رو کشیدم:
– هنوزم عشقو توی چشمام میبینی؟!
همون لحظه آهنگ قطع شد. لامپهای سالن روشن شدن. همه داشتن نگامون میکردن.
اما اهمیتی ندادم. با صدای بلند گفتم:
– من عاشق تو نیستم و هیچوقت هم نبودم!
- ۲۱.۹k
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط