𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی از سربازی برمیگرده
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی از سربازی برمیگرده
...⛓️💥☘️ ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑
ویو چند ساعت بعد:
چند ساعت از برگشتن جونگکوک و جیمین گذشته بود.
همهی اعضا توی کمپانی دور یه میز بزرگ جمع شده بودن و مشغول غذا خوردن بودن. صدای حرف زدن و خندههاشون کل اتاق رو پر کرده بود و بعد از مدتها، دوباره همه کنار هم بودن.
کنار کوک نشسته بودم که اونم دستش روی.. رون پام بود و آروم دست میکشید...
نامجون: کوک
جونگکوک سرش رو بلند کرد.
- هوم؟
نامجون یه تکهی دیگه از استیکش خورد و ادامه داد
نامجون: نمیدونی توی این مدتی که نبودی، لیانا چقدر بیقراریت رو میکرد...
همین حرف باعث شد نگاه جونگکوک مستقیم سمت من کشیده بشه.
از خجالت سرمو پایین انداختم
جیمین که گویا منتظر چنین لحظه ای بود ، سریع شروع کرد به حرف زدن..
جیمین : آه، نگید که کوک منو توی خوابگاه سربازی کشت!
همه با تعجب برگشتن سمتش.
جیمین : هی دخترم کجاست؟ دلتنگشم! دلم برای بغلش تنگ شده !
بعد با خنده سرش رو تکون داد.
جیمین: فرض کنید آخر شب بیدار میشد و میگفت...بچم کجاست؟
صدای خندهی اعضا بلند شد.
جیمین با حالت نمایشی ادامه داد:
جیمین : به زور میخوابید! روزهای اول هم که با عکس لیانا میخوابید.
با شنیدن حرفش، صورتم از خجالت داغ شده بود
آروم نگاهم رو به جونگکوک دادم.
اون فقط با لبخند نگام میکرد.
انگار اصلاً قصد نداشت حرف جیمین رو انکار کنه.
+ منم دلتنگت بودم کوک... خیلی دلتنگ...
یه نفس آروم کشیدم و بعد حرفمو ادامه دادم...
+ ولی... یه خبر دارم براتون.
همه تقریباً همزمان نگام کردن.
از روی صندلی بلند شدم و به سمت کیفم رفتم.
دست بردم داخل کیف و برگهای رو که دو سال برای به دست آوردنش تلاش کرده بودم، بیرون آوردم.
برگه رو پشت سرم قایم کردم و برگشتم سمت میز.
کنار جونگکوک ایستادم.
چند لحظه به همه نگاه کردم و بعد شروع کردم:
+ همونجوری که میدونید، من رشتم تجربی بود... اوایل به خاطر یهسری مشکلات نتونستم دانشگاه رو ادامه بدم و حالا...
برگهای که توی دستم بود رو بالا آوردم.
چند لحظه همه با تعجب به برگه نگاه میکردن.
نامجون که گویا زودتر از همه متوجه شد با تعجب شروع کرد به حرف زدن:
یعنی تو دکتر شد
هنوز حرف نامجون کامل نشده بود که ناگهان خودم رو توی بغل کسی حس کردم
حتی لازم نبود سرمو بالا بیارم.
خودش بود.
جونگکوک.
محکم بغلم کرده بود و صدای خوشحال و آرومش کنار گوشم پیچید:
- خوشحالم پرنسسم که به آرزوت رسیدی.
لبخند زدم و دستهام رو دورش حلقه کردم.
سرمو کمی عقب بردم و نگاش کردم.
چشمهاش پر از ذوق بود؛ انگار موفقیت من واقعاً براش مهمتر از هر چیزی بود.
آروم گفتم:
+ توی این دو سال فقط به خاطر اینکه تورو خوشحال کنم... درس خوندم و تلاش کردم.
- خیلی دوستت دارم...
و دوباره محکمتر بغلم کرد.
چشمهام رو بستم.
شاید دو سال پیش فقط به این فکر میکردم که چه کاری میتونم انجام بدم که جونگکوک خوشحال بشه.
اما حالا...
داشت لبخندی که روی لبش بود رو میدیدم.
همون لبخند کافی بود تا تمام خستگی شببیداریهام، تمام روزهایی که از درس خوندن خسته شده بودم و تمام لحظههایی که دلم میخواست بیخیال همهچیز بشم، از یادم بره.
ارزشش رو داشت.
همهش ارزش همین یه لبخند رو داشت.
_________________________________________
به دفترم که روی میز بود نگاه کردم
و آخرین کلمه رو توی دفترم یادداشت کردم..
ادامه دارد...☘️🍃
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍⭐
...⛓️💥☘️ ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑
ویو چند ساعت بعد:
چند ساعت از برگشتن جونگکوک و جیمین گذشته بود.
همهی اعضا توی کمپانی دور یه میز بزرگ جمع شده بودن و مشغول غذا خوردن بودن. صدای حرف زدن و خندههاشون کل اتاق رو پر کرده بود و بعد از مدتها، دوباره همه کنار هم بودن.
کنار کوک نشسته بودم که اونم دستش روی.. رون پام بود و آروم دست میکشید...
نامجون: کوک
جونگکوک سرش رو بلند کرد.
- هوم؟
نامجون یه تکهی دیگه از استیکش خورد و ادامه داد
نامجون: نمیدونی توی این مدتی که نبودی، لیانا چقدر بیقراریت رو میکرد...
همین حرف باعث شد نگاه جونگکوک مستقیم سمت من کشیده بشه.
از خجالت سرمو پایین انداختم
جیمین که گویا منتظر چنین لحظه ای بود ، سریع شروع کرد به حرف زدن..
جیمین : آه، نگید که کوک منو توی خوابگاه سربازی کشت!
همه با تعجب برگشتن سمتش.
جیمین : هی دخترم کجاست؟ دلتنگشم! دلم برای بغلش تنگ شده !
بعد با خنده سرش رو تکون داد.
جیمین: فرض کنید آخر شب بیدار میشد و میگفت...بچم کجاست؟
صدای خندهی اعضا بلند شد.
جیمین با حالت نمایشی ادامه داد:
جیمین : به زور میخوابید! روزهای اول هم که با عکس لیانا میخوابید.
با شنیدن حرفش، صورتم از خجالت داغ شده بود
آروم نگاهم رو به جونگکوک دادم.
اون فقط با لبخند نگام میکرد.
انگار اصلاً قصد نداشت حرف جیمین رو انکار کنه.
+ منم دلتنگت بودم کوک... خیلی دلتنگ...
یه نفس آروم کشیدم و بعد حرفمو ادامه دادم...
+ ولی... یه خبر دارم براتون.
همه تقریباً همزمان نگام کردن.
از روی صندلی بلند شدم و به سمت کیفم رفتم.
دست بردم داخل کیف و برگهای رو که دو سال برای به دست آوردنش تلاش کرده بودم، بیرون آوردم.
برگه رو پشت سرم قایم کردم و برگشتم سمت میز.
کنار جونگکوک ایستادم.
چند لحظه به همه نگاه کردم و بعد شروع کردم:
+ همونجوری که میدونید، من رشتم تجربی بود... اوایل به خاطر یهسری مشکلات نتونستم دانشگاه رو ادامه بدم و حالا...
برگهای که توی دستم بود رو بالا آوردم.
چند لحظه همه با تعجب به برگه نگاه میکردن.
نامجون که گویا زودتر از همه متوجه شد با تعجب شروع کرد به حرف زدن:
یعنی تو دکتر شد
هنوز حرف نامجون کامل نشده بود که ناگهان خودم رو توی بغل کسی حس کردم
حتی لازم نبود سرمو بالا بیارم.
خودش بود.
جونگکوک.
محکم بغلم کرده بود و صدای خوشحال و آرومش کنار گوشم پیچید:
- خوشحالم پرنسسم که به آرزوت رسیدی.
لبخند زدم و دستهام رو دورش حلقه کردم.
سرمو کمی عقب بردم و نگاش کردم.
چشمهاش پر از ذوق بود؛ انگار موفقیت من واقعاً براش مهمتر از هر چیزی بود.
آروم گفتم:
+ توی این دو سال فقط به خاطر اینکه تورو خوشحال کنم... درس خوندم و تلاش کردم.
- خیلی دوستت دارم...
و دوباره محکمتر بغلم کرد.
چشمهام رو بستم.
شاید دو سال پیش فقط به این فکر میکردم که چه کاری میتونم انجام بدم که جونگکوک خوشحال بشه.
اما حالا...
داشت لبخندی که روی لبش بود رو میدیدم.
همون لبخند کافی بود تا تمام خستگی شببیداریهام، تمام روزهایی که از درس خوندن خسته شده بودم و تمام لحظههایی که دلم میخواست بیخیال همهچیز بشم، از یادم بره.
ارزشش رو داشت.
همهش ارزش همین یه لبخند رو داشت.
_________________________________________
به دفترم که روی میز بود نگاه کردم
و آخرین کلمه رو توی دفترم یادداشت کردم..
ادامه دارد...☘️🍃
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍⭐
- ۲۲.۴k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط