پارت ۲

PART 2 | یک شروع غیرمنتظره
《بهت گفتم بیا خونه! همین کافیه.》
تماس قطع شد.

جولیا تلفن را پایین آورد.
نفس عمیقی کشید و سعی کرد دوباره روی کارش تمرکز کند.

اما احساس ناخوشایندی تمام وجودش را گرفته بود.
*
ساعت ۲۲:۴۵ | خانه جولیا
جولیا به‌محض ورود، صدای تلویزیون را شنید.

پدرش روی مبل نشسته بود. چند بطری خالی روی میز قرار داشت و تلفنش مدام زنگ می‌خورد.
ـ بالاخره اومدی؟

جولیا کفش‌هایش را درآورد.
ـ آره. خسته‌ام، می‌خوام برم بخوابم.

مرد با عصبانیت کنترل تلویزیون را روی میز کوبید.
ـ اول بیا اینجا.

جولیا بی‌حرکت ایستاد.
ـ چی شده؟

ـ پول لازم دارم.

جولیا چشمانش را بست.

باز هم همان داستان.
ـ من پولی ندارم.

مرد با تمسخر خندید.
ـ تو هر روز کار می‌کنی، پس پولت کجاست؟

ـ برای دانشگاه و هزینه‌های خودم خرج می‌کنم. نمی‌تونم هر بار که تو پولت رو توی قمار می‌بازی، بدهی‌هات رو پرداخت کنم!

مرد از جایش بلند شد.
ـ مراقب حرف زدنت باش!

جولیا که دیگر توان تحمل نداشت، صدایش را بالا برد.
ـ تا کی؟! تا کی باید هزینه اشتباهات تو رو بدم؟!

مرد به سمتش حرکت کرد.
ـ صداتو برای من بلند می‌کنی؟

جولیا عقب رفت.
ـ فقط می‌خوام زندگی خودمو داشته باشم...

اما جمله‌اش ناتمام ماند.
سیلی داغ به صورتش نشست.

چند لحظه بعد، سکوت سنگینی خانه را فرا گرفت.

جولیا سرش را پایین انداخته بود. موهایش روی صورتش ریخته بودند و نفس‌هایش نامنظم شده بود.

پدرش دوباره روی مبل نشست و زیر لب چیزی گفت.
ـ فردا پول رو آماده کن.

جولیا پاسخی نداد.
به اتاقش رفت و در را بست.

مقابل آینه ایستاد.
به تصویر خودش خیره شد.

چشم‌هایش خیس شده بودند.

آرام زمزمه کرد:
ـ من دیگه نمی‌تونم...
*
دو روز بعد | ساعت ۲۰:۱۰
باران شدیدی می‌بارید.

جولیا تلفنش را برداشت و شماره پدرش را گرفت.
ـ بابا؟

صدای مرد از پشت خط آمد.
《چیه؟》

ـ می‌خواستم باهات صحبت کنم.

ـ 《درباره پول》؟

جولیا مکث کرد.
ـ نه... درباره یه موضوع دیگه. می‌خوام امشب بیای خونه‌م. یه چیزی هست که باید بهت نشون بدم.

مرد کمی سکوت کرد.

«چه چیزی؟»

ـ تلفنی نمی‌شه توضیح داد.

«باشه. نیم ساعت دیگه میام.»

تماس قطع شد.
جولیا تلفن را روی میز گذاشت.

نگاهش برای لحظه‌ای روی عکس قدیمی مادرش ثابت ماند.

بعد از چند ثانیه، قاب عکس را برداشت و به‌آرامی داخل کشو گذاشت.

آن شب قرار بود همه‌چیز تغییر کند.
*
ساعت ۲۳:۵۵ | خانه جولیا

صدای زنگ در بلند شد.
جولیا مقابل آینه ایستاده بود.

یک بار دیگر ظاهرش را مرتب کرد و به سمت در رفت.

ـ سلام.

پدرش بدون جواب دادن وارد خانه شد.

ـ خب، چی می‌خواستی نشونم بدی؟

جولیا در را بست.
ـ اول بشین.

مرد با بی‌حوصلگی به سمت نشیمن رفت.
ـ زود باش. وقت ندارم.

جولیا چند لحظه به او نگاه کرد.

تمام خاطرات سال‌های گذشته مثل تصاویر کوتاهی از ذهنش عبور می‌کردند.

روزهایی که به خاطر یک اشتباه کوچک تنبیه شده بود.

شب‌هایی که با ترس به خواب رفته بود.

و روزهایی که آرزو می‌کرد کاش مادرش هنوز زنده بود.

پدرش دوباره صدایش زد.
ـ جولیا!

دختر پلک زد.
ـ اومدم.

آن شب، جولیا تصمیمی گرفت که مسیر زندگی‌اش را برای همیشه تغییر داد.

ادامه دارد....
دلم نیومد تا شب صبر کنم گفتم بزارم براتون.
ولی اگر تا شب به ۳۰ تا لایک و ۲۰ تا کامنت برسونید یک پارت دیگه هم همین شب میزارم براتون
دیدگاه ها (۰)

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت پــنج 𓆪 🖤🥀مرد بدون اینکه چیزی بیشتر...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_66فصل سی‌ام | د...

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت چــهــل‌و‌یــکــم 𓆪 🖤🥀مرد چند قدم عقب رفت.بر...

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍فصل دوم | پارت ۲۳ | چهره‌ی آشنامرد آرام وارد خانه شد.ج...

چند پارتی تهیونگ

چند پارتی

پارت ۳

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_52فصل بیست‌وسوم...

ادامه ی پارت ۱۹۵

روی در، نشان کلاغ سیاه حک شده بود.همان نشانی که بارها روی نا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط