بازی تلخ تکرار)p10
#part_10
کاترین
تصمیم گرفتم بجای برگشتن به عمارت یه سری به هلدینگ و کارخونه بزنم
خیلی وقت بود نرفته بودم دلم برای فضاش تنگ شده بود یجورایی دیدن نقش و طرح هایی که اونجا بود دلمو شاد میکرد)
با لبخنده کمرنگی وارده هلدینگ شدم منشی با دیدنم از جاش بلند شد و خوش آمد گفت
–بابام تو اتاقشه؟
–بله اما مهمون دارن
–ای بابا دو ساعتم باید منتظره مهمونش بمونم
منشی لبخندی زد و گفت : میخوای بهشون اطلاع بدم
حالت متفکری به خودم گرفتمو گفتم : نه خودم..
با دیدن تهیونگ حرفم نصفه موند،این آدم فضایی اینجا چیکار داشت؟
یادم نبود…شریک پاپا جونمه.
لقبش شد آدم فضایی چون من احساس میکردم واقعا از یه سیاره دیگه اومده اون طرزه نگاهش که آدم رو کلافه میکرد فقط.
سلام خشک و خالی کرد و با یه مرد که کنارش بود از پیشم گذشتن و رفتن
این چه طرزه سلام دادنه؟ واقعا فکر کرده کیه
با اخمای تو هم با چند تقه به در وارد اتاق بابا شدم
–کاترین؟چه عجب
خدایا این مرد قصده تغییر نداشت فقط نیش و کنایه.
–اومدم که به کارخونه برم تا طراحیای جدید رو ببینم گفتم قبل رفتن اطلاع بدم
از زیره عینکش نگاهی بهم انداخت که به نشونه چیه سرمو تکون دادم
–خیلی خب میتونی بری
–ممنون پادشاه
یه لحظه با تعجب نگام کرد…حق داشت،خیلی وقت بود اینطوری صداش نکرده بودم
پادشاه…زمانی که یه دختره شاد بودمو هنوز روحم فرسوده نشده بود با تمام بد خلقی های بابا کنار میومدم و همیشه پادشاه صداش میزدم،مروره این چیزا بیشتر همه چیزو تیره تر میکرد برام.
همین که وارده کارخونه شدم با دیدن رنگ های مختلف و شاد لبخنده عمیقی زدم
آدمایی که اونجا بودن منو میشناختن و با احترام باهام برخورد میکردن
با کنجکاوی همه پارچه ها و لباسا رو نگاه میکردمو دید میزدم تا اینکه چشمم دوباره به اون ادم فضایی خورد!
کاترین
تصمیم گرفتم بجای برگشتن به عمارت یه سری به هلدینگ و کارخونه بزنم
خیلی وقت بود نرفته بودم دلم برای فضاش تنگ شده بود یجورایی دیدن نقش و طرح هایی که اونجا بود دلمو شاد میکرد)
با لبخنده کمرنگی وارده هلدینگ شدم منشی با دیدنم از جاش بلند شد و خوش آمد گفت
–بابام تو اتاقشه؟
–بله اما مهمون دارن
–ای بابا دو ساعتم باید منتظره مهمونش بمونم
منشی لبخندی زد و گفت : میخوای بهشون اطلاع بدم
حالت متفکری به خودم گرفتمو گفتم : نه خودم..
با دیدن تهیونگ حرفم نصفه موند،این آدم فضایی اینجا چیکار داشت؟
یادم نبود…شریک پاپا جونمه.
لقبش شد آدم فضایی چون من احساس میکردم واقعا از یه سیاره دیگه اومده اون طرزه نگاهش که آدم رو کلافه میکرد فقط.
سلام خشک و خالی کرد و با یه مرد که کنارش بود از پیشم گذشتن و رفتن
این چه طرزه سلام دادنه؟ واقعا فکر کرده کیه
با اخمای تو هم با چند تقه به در وارد اتاق بابا شدم
–کاترین؟چه عجب
خدایا این مرد قصده تغییر نداشت فقط نیش و کنایه.
–اومدم که به کارخونه برم تا طراحیای جدید رو ببینم گفتم قبل رفتن اطلاع بدم
از زیره عینکش نگاهی بهم انداخت که به نشونه چیه سرمو تکون دادم
–خیلی خب میتونی بری
–ممنون پادشاه
یه لحظه با تعجب نگام کرد…حق داشت،خیلی وقت بود اینطوری صداش نکرده بودم
پادشاه…زمانی که یه دختره شاد بودمو هنوز روحم فرسوده نشده بود با تمام بد خلقی های بابا کنار میومدم و همیشه پادشاه صداش میزدم،مروره این چیزا بیشتر همه چیزو تیره تر میکرد برام.
همین که وارده کارخونه شدم با دیدن رنگ های مختلف و شاد لبخنده عمیقی زدم
آدمایی که اونجا بودن منو میشناختن و با احترام باهام برخورد میکردن
با کنجکاوی همه پارچه ها و لباسا رو نگاه میکردمو دید میزدم تا اینکه چشمم دوباره به اون ادم فضایی خورد!
- ۱۴.۱k
- ۱۶ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط