پارت اول _ دنیای عجیب
#یونا
گاهی کابوس هایمان واقعی می شوند و گاهی واقعیت ها کابوس می شوند. صبح که چشمانم رو باز کرد خنده ام گرفت! آخه این چه حرفی بود که اول صبحی بهش فکر میکردم! مثل همیشه که زودتر بیدار می شدم تا یه ذره به گوشیم ور برم. اما امروز خیلی دیر بیدار شدم در حدی که فقط وقت لباسی بپوشم و صبحانه ای بخورم. رفتم سمت پارکینگ که گوشیم زنگ خورد.
+ سلامممم
- اوه گوشم کرد شد جی هیون!
+ بگو دوسونگ دهنت عادت کنه!
- چرت نگو
+ باشه بابا
- حالا چی کارم داشتی؟
+ دیر نکردی؟
- بیشعور ساعت 7 و نیمه من هشت باید اونجا باشم
+ نه بابا رئیس ما حواسش جمعه!
- ها؟
+ هیچی بابا میخواستم ببینم چقدر حواس جمعی
- اوکی اون وقت برا چی؟
+ چون دیشب یکی پرونده های مهمش رو جا گذاشته دفترش!
- اوه شت! پس بگو چرا دیشب دنبالش گشتم پیداش نکردم. جی هیون باید سوار ماشین شم!
+ اوکی. بای
- بای
چشمی تو پارکینگ چرخوندم. پارکینگی که 20 ساله توش زندگی کردم! سنی نداشتم شاید 10 یا 9 سالم بود که به این محله اومدم. قبلاً یه پیرزنی اینجا زندگی می کرد. وقتی من رو دید به اشتباه فکر کرد دختره گمشده اش هستم. من رو به خونش راه داد و حتی کلبه ای کوچکش رو به من داد! بعد از چند سالی من کلبه اش را تبدیل به یک ساختمان مسکونی کردم و به چندین بی پنهان اجاره اش دادم. اگر کسی هم اجاره ای نمیتوانست بده بازم هم آن خانه و کاشانه اش می ماند! دقیقاً کاری که آن پیرزن برای من کرد و از دختر گمشده اش خواست. حالا بعد از 20 سال توی سن 29 ، 30 سالگی دارای شرکت هرمی بزرگی هستم.
گاهی کابوس هایمان واقعی می شوند و گاهی واقعیت ها کابوس می شوند. صبح که چشمانم رو باز کرد خنده ام گرفت! آخه این چه حرفی بود که اول صبحی بهش فکر میکردم! مثل همیشه که زودتر بیدار می شدم تا یه ذره به گوشیم ور برم. اما امروز خیلی دیر بیدار شدم در حدی که فقط وقت لباسی بپوشم و صبحانه ای بخورم. رفتم سمت پارکینگ که گوشیم زنگ خورد.
+ سلامممم
- اوه گوشم کرد شد جی هیون!
+ بگو دوسونگ دهنت عادت کنه!
- چرت نگو
+ باشه بابا
- حالا چی کارم داشتی؟
+ دیر نکردی؟
- بیشعور ساعت 7 و نیمه من هشت باید اونجا باشم
+ نه بابا رئیس ما حواسش جمعه!
- ها؟
+ هیچی بابا میخواستم ببینم چقدر حواس جمعی
- اوکی اون وقت برا چی؟
+ چون دیشب یکی پرونده های مهمش رو جا گذاشته دفترش!
- اوه شت! پس بگو چرا دیشب دنبالش گشتم پیداش نکردم. جی هیون باید سوار ماشین شم!
+ اوکی. بای
- بای
چشمی تو پارکینگ چرخوندم. پارکینگی که 20 ساله توش زندگی کردم! سنی نداشتم شاید 10 یا 9 سالم بود که به این محله اومدم. قبلاً یه پیرزنی اینجا زندگی می کرد. وقتی من رو دید به اشتباه فکر کرد دختره گمشده اش هستم. من رو به خونش راه داد و حتی کلبه ای کوچکش رو به من داد! بعد از چند سالی من کلبه اش را تبدیل به یک ساختمان مسکونی کردم و به چندین بی پنهان اجاره اش دادم. اگر کسی هم اجاره ای نمیتوانست بده بازم هم آن خانه و کاشانه اش می ماند! دقیقاً کاری که آن پیرزن برای من کرد و از دختر گمشده اش خواست. حالا بعد از 20 سال توی سن 29 ، 30 سالگی دارای شرکت هرمی بزرگی هستم.
- ۳.۸k
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط