Why Did I Fall in Love with You?
Why Did I Fall in Love with You?
P⁷
صدای بلندی توی سالن پیچید.
مهمونا با وحشت جیغ کشیدن و همهجا بههم ریخت.
_دوهی، بخواب زمین!
جونگکوک دست دوهی رو گرفت، اما قبل از اینکه بتونه اونو به جای امنی ببره، سونگهی اسلحهش رو به سمت دوهی گرفت.
+سونگهی؟! تو داری چیکار میکنی؟!
سونگهی: ازت متنفرم، دوهی! همیشه همهچیز برای تو بوده!
+اسلحه رو بذار کنار! دیوونه شدی؟!
صدای تیراندازی دوباره بلند شد.
دوهی روی زمین افتاد و جونگکوک با وحشت به سمتش دوید.
_دوهی! چشماتو باز کن!
دوهی توان جواب دادن نداشت. جونگکوک اونو بلند کرد و رو به محافظها فریاد زد.
_همهی خروجیها رو ببندین! اون دختر نباید فرار کنه!
اما وقتی جونگکوک دوباره به دوهی نگاه کرد، تمام خشمش جاش رو به ترس داده بود.
_خواهش میکنم... اتفاقی برات نیفته.
یک هفته بعد
اتاق بیمارستان ساکت بود. جونگکوک تمام این مدت تقریباً از کنار تخت دوهی تکون نخورده بود.
_دوهی، هفت روزه که چشماتو باز نکردی...
همون لحظه انگشتهای دوهی کمی تکون خوردن.
_دوهی؟!
دوهی بهآرومی چشمهاش رو باز کرد.
+اینجا... کجاست؟
_بیمارستان. بالاخره بیدار شدی!
+چرا اینقدر قیافهت داغونه؟
_تو یه هفتهست بیهوشی، بعد اولین چیزی که میگی اینه؟!
+خب، قیافهت واقعاً داغونه!
جونگکوک برای اولین بار بعد از هفت روز لبخند زد.
_دکتر رو صدا میکنم.
+جونگکوک...
_چیه؟
+سونگهی کجاست؟
لبخند جونگکوک محو شد.
_نگران اون نباش. دیگه نمیتونه بهت نزدیک بشه.
+یعنی چی؟
_وقتی حالت بهتر شد، همهچیز رو برات تعریف میکنم.
همون روز، ساعت ۸ شب
در اتاق بیمارستان باز شد. پسری با کت مشکی وارد شد و پاکتی رو روی میز گذاشت.
هیمین: بالاخره بیدار شده؟
_آره. ولی هنوز نمیدونه چه اتفاقی افتاده.
هیمین: پس بهتره قبل از اینکه خودش بفهمه، حقیقت رو بهش بگی.
_تو از کجا فهمیدی؟
هیمین: چون کسی که به دوهی شلیک کرد، فقط به خاطر حسادت این کار رو نکرده.
جونگکوک با اخم به هیمین نگاه کرد.
_منظورت چیه؟
هیمین پاکت رو باز کرد و عکسی رو بیرون آورد.
هیمین: سونگهی برای یکی دیگه کار میکرده... و اون شخص، دشمن قدیمی توئه.
جونگکوک عکس رو از دستش گرفت.
_لعنتی...
پشت عکس فقط یک جمله نوشته شده بود:
«این تازه شروعشه، جئون جونگکوک.»
P⁷
صدای بلندی توی سالن پیچید.
مهمونا با وحشت جیغ کشیدن و همهجا بههم ریخت.
_دوهی، بخواب زمین!
جونگکوک دست دوهی رو گرفت، اما قبل از اینکه بتونه اونو به جای امنی ببره، سونگهی اسلحهش رو به سمت دوهی گرفت.
+سونگهی؟! تو داری چیکار میکنی؟!
سونگهی: ازت متنفرم، دوهی! همیشه همهچیز برای تو بوده!
+اسلحه رو بذار کنار! دیوونه شدی؟!
صدای تیراندازی دوباره بلند شد.
دوهی روی زمین افتاد و جونگکوک با وحشت به سمتش دوید.
_دوهی! چشماتو باز کن!
دوهی توان جواب دادن نداشت. جونگکوک اونو بلند کرد و رو به محافظها فریاد زد.
_همهی خروجیها رو ببندین! اون دختر نباید فرار کنه!
اما وقتی جونگکوک دوباره به دوهی نگاه کرد، تمام خشمش جاش رو به ترس داده بود.
_خواهش میکنم... اتفاقی برات نیفته.
یک هفته بعد
اتاق بیمارستان ساکت بود. جونگکوک تمام این مدت تقریباً از کنار تخت دوهی تکون نخورده بود.
_دوهی، هفت روزه که چشماتو باز نکردی...
همون لحظه انگشتهای دوهی کمی تکون خوردن.
_دوهی؟!
دوهی بهآرومی چشمهاش رو باز کرد.
+اینجا... کجاست؟
_بیمارستان. بالاخره بیدار شدی!
+چرا اینقدر قیافهت داغونه؟
_تو یه هفتهست بیهوشی، بعد اولین چیزی که میگی اینه؟!
+خب، قیافهت واقعاً داغونه!
جونگکوک برای اولین بار بعد از هفت روز لبخند زد.
_دکتر رو صدا میکنم.
+جونگکوک...
_چیه؟
+سونگهی کجاست؟
لبخند جونگکوک محو شد.
_نگران اون نباش. دیگه نمیتونه بهت نزدیک بشه.
+یعنی چی؟
_وقتی حالت بهتر شد، همهچیز رو برات تعریف میکنم.
همون روز، ساعت ۸ شب
در اتاق بیمارستان باز شد. پسری با کت مشکی وارد شد و پاکتی رو روی میز گذاشت.
هیمین: بالاخره بیدار شده؟
_آره. ولی هنوز نمیدونه چه اتفاقی افتاده.
هیمین: پس بهتره قبل از اینکه خودش بفهمه، حقیقت رو بهش بگی.
_تو از کجا فهمیدی؟
هیمین: چون کسی که به دوهی شلیک کرد، فقط به خاطر حسادت این کار رو نکرده.
جونگکوک با اخم به هیمین نگاه کرد.
_منظورت چیه؟
هیمین پاکت رو باز کرد و عکسی رو بیرون آورد.
هیمین: سونگهی برای یکی دیگه کار میکرده... و اون شخص، دشمن قدیمی توئه.
جونگکوک عکس رو از دستش گرفت.
_لعنتی...
پشت عکس فقط یک جمله نوشته شده بود:
«این تازه شروعشه، جئون جونگکوک.»
- ۲۲۰
- ۲۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط