𝑴𝒀 𝑺𝑨𝑽𝑰𝑶𝑹
𝑴𝒀 𝑺𝑨𝑽𝑰𝑶𝑹
Chapter² P⁵
"رأی..."
....
"به نفع آقای جئون."
همهمه ای شروع شد.
خبرنگارها بلند شدن.
و جونگکوک از جاش پرید.
سولین خشکش زد.
"موفق شدیم."
سولین بلند شد.
جونگکوک از بین جمعیت خودش رو بهش رسوند.
سولین رو بغل کرد.
"گفتم که. ما شکست نمیخوریم."
جونگکوک توی آغوشش آروم گرفت.
"من میدونم. ولی... هنوز باورم نمیشه."
سولین سرش رو عقب برد و به چشمهاش نگاه کرد.
"باورد کن. چون واقعیه."
__________________
بعد از دادگاه، خبرنگارها دورهشون کرده بودن.
"آقای جئون! حالا که رأی به نفع شما شد .برنامهتون چیه؟"
جونگکوک به سولین نگاه کرد.
"برنامهم اینه که یه تور برگزار کنم. با سبک خودم. با شعر های خودم."
"و خانم کیم؟"
سولین لبخند زد.
"کمپانی SVMاسپانسر توره. و من... من فقط یه نفر رو همراهی خواهم کرد."
خبرنگارها دوباره سوال کردن.
ولی جونگکوک دست سولین رو گرفت و از بینشون رد شد.
__________________
توی ماشین، سولین سرش رو به شیشه تکیه داد.
"تموم شد."
جونگکوک لبخند زد.
"نه. تازه شروع شد."
سولین نگاهش کرد.
"چی؟"
"تور. دو ماه دیگه. یادت رفت؟"
سولین خندید.
"درست میگی. تازه شروع شد."
جونگکوک دستش رو گرفت.
"و این بار... این بار با هم."
سولین دستش رو فشار داد.
"درسته باهم"
𝑻𝑯𝑬 𝑬𝑵𝑫....?
Chapter² P⁵
"رأی..."
....
"به نفع آقای جئون."
همهمه ای شروع شد.
خبرنگارها بلند شدن.
و جونگکوک از جاش پرید.
سولین خشکش زد.
"موفق شدیم."
سولین بلند شد.
جونگکوک از بین جمعیت خودش رو بهش رسوند.
سولین رو بغل کرد.
"گفتم که. ما شکست نمیخوریم."
جونگکوک توی آغوشش آروم گرفت.
"من میدونم. ولی... هنوز باورم نمیشه."
سولین سرش رو عقب برد و به چشمهاش نگاه کرد.
"باورد کن. چون واقعیه."
__________________
بعد از دادگاه، خبرنگارها دورهشون کرده بودن.
"آقای جئون! حالا که رأی به نفع شما شد .برنامهتون چیه؟"
جونگکوک به سولین نگاه کرد.
"برنامهم اینه که یه تور برگزار کنم. با سبک خودم. با شعر های خودم."
"و خانم کیم؟"
سولین لبخند زد.
"کمپانی SVMاسپانسر توره. و من... من فقط یه نفر رو همراهی خواهم کرد."
خبرنگارها دوباره سوال کردن.
ولی جونگکوک دست سولین رو گرفت و از بینشون رد شد.
__________________
توی ماشین، سولین سرش رو به شیشه تکیه داد.
"تموم شد."
جونگکوک لبخند زد.
"نه. تازه شروع شد."
سولین نگاهش کرد.
"چی؟"
"تور. دو ماه دیگه. یادت رفت؟"
سولین خندید.
"درست میگی. تازه شروع شد."
جونگکوک دستش رو گرفت.
"و این بار... این بار با هم."
سولین دستش رو فشار داد.
"درسته باهم"
𝑻𝑯𝑬 𝑬𝑵𝑫....?
- ۱.۱k
- ۰۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط