Did daddy forget the girls day?
توی خلوت دو نفره اشون روی تخت خوابیده بودن. جونگین داشت در اغوش چانگبین توی گوشیش میچرخید. از اونجایی که تنها شدنشون اکثرا همین شب ها توی اتاق امکان پذیر بود، چانگبین سرشو نزدیک صورت جونگین برد تا دلتنگی اون روزش رو با یه بوسه رفع کنه. هنوز لب هاش، لب های جونگین رو لمس نکرده بود که در اتاق به نرمی زده شد.
چانگبین:مگه نخوابیده بود؟
جونگین:اره، شاید خواب بد دیده... بیا تو عزیزم
دختر کوچولو با دستای کوچیکش در و باز کرد و وارد اتاق شد. چهره ی اخمو و کیوتش اصلا به این نمیخورد که خواب بد دیده باشه
جونگین:چی شده دختر کوچولوم؟ خواب بد دیدی؟
سونهی:نه خواب بد ندیدم بابا
چانگبین:پس چرا بیدار شدی اومدی اینجا؟
سونهی:بابا چانگبین تو میدونی امروز چه روزی بود؟
حالا سونهی کوچولو کنار تختشون دست به سینه با اخم ایستاده بود و انگار میخواست از چیزی شکایت کنه.
چانگبین:روز خاصی بوده؟ تولدش که ماه قبل بود... امروز یه روز عادی بوده
سونهی:نخیرم امروز روز دختر بود و تو هیچی برای من نخریدی بابا
جونگین:روز دختر بوده؟ هر روز که روز توعه دخترکم، بابا بینی هرچی بخوای همیشه برات میخره
چانگبین:صبر کن ببینم پس اون عروسک گنده ای که هفته ی پیش گفتی بخرم برات و سورپرایزت کنم برای چی بود؟
سونهی:اون جایزه بود چون توی مهدکودک دختر خوبی بود.
چانگبین:همونو برای روز دختر هم حساب کن دیگه
با این حرف چانگبین، اخم سونهی از بین رفت و لب هاش اویزون شد
سونهی: سونهی بیچاره، بابا بینی براش روز دختر چیزی نمیخره ولی بابای دوستاش کلی هدیه برای دخترشون خریده بودن
جونگین از روی تخت بلند شد و دختر کوچولوش رو در اغوش گرفت
جونگین:هر چقدر اونا برای دختراشون چیزی خریده باشن، بابا بینی ده برابرش رو برای تو میخره فسقلی
سونهی:بابا جونگین نذار بابا بینی پیشت بخوابه.
جونگین:چرا؟
سونهی:بابا بینی پسر بدی شده باید روی کاناپه بخوابه
چانگبین:بیا تحویل بگیر،وقتی بهت میگم سر هر دعوا منو نفرست روی کاناپه، برای این روزا میگم
جونگین سونهی رو بغلش کرد و به سمت در اتاق رفت تا سونهی رو به اتاق خودش ببره
جونگین:دخترم راست میگه دیگه پسر بدی شدی براش چیزی نخریدی
جونگین منتظر جواب چانگبین نموند و سونهی رو به اتاقش برد. بعد از خوابوندن سونهی به اتاق برگشت
جونگین:فردا داشتی از کمپانی برمیگشتی براش یه عروسک و کلی خوراکی و البته یه کیک بخر
چانگبین:باشه... دخترت اخر منو ورشکسته میکنه
جونگین:عه چی شد اونموقع که بهت گفتم خوب فکراتو کردی برای بچه اوردن گفتی اره، به اینجا هاش فکر نکرده بودی؟
چانگبین:نمیدونستم تو و اون همدست میشید که جیب منو خالی کنید. همینجوری پیش بره، ته کارتم از دست تو و دخترت، یه وون هم باقی نمیمونه
با اینکه اونشب چانگبین کلی غر زد که اخر ورشکسته میشه، فرداش با یه عروسک و کلی خوراکی و کیک برگشت خونه و دخترش رو سورپرایز کرد
«روزتون مبارک دختر های خوشگل ❤»
#استری_کیدز #فیکشن #سناریو #چانگبین #جونگین
چانگبین:مگه نخوابیده بود؟
جونگین:اره، شاید خواب بد دیده... بیا تو عزیزم
دختر کوچولو با دستای کوچیکش در و باز کرد و وارد اتاق شد. چهره ی اخمو و کیوتش اصلا به این نمیخورد که خواب بد دیده باشه
جونگین:چی شده دختر کوچولوم؟ خواب بد دیدی؟
سونهی:نه خواب بد ندیدم بابا
چانگبین:پس چرا بیدار شدی اومدی اینجا؟
سونهی:بابا چانگبین تو میدونی امروز چه روزی بود؟
حالا سونهی کوچولو کنار تختشون دست به سینه با اخم ایستاده بود و انگار میخواست از چیزی شکایت کنه.
چانگبین:روز خاصی بوده؟ تولدش که ماه قبل بود... امروز یه روز عادی بوده
سونهی:نخیرم امروز روز دختر بود و تو هیچی برای من نخریدی بابا
جونگین:روز دختر بوده؟ هر روز که روز توعه دخترکم، بابا بینی هرچی بخوای همیشه برات میخره
چانگبین:صبر کن ببینم پس اون عروسک گنده ای که هفته ی پیش گفتی بخرم برات و سورپرایزت کنم برای چی بود؟
سونهی:اون جایزه بود چون توی مهدکودک دختر خوبی بود.
چانگبین:همونو برای روز دختر هم حساب کن دیگه
با این حرف چانگبین، اخم سونهی از بین رفت و لب هاش اویزون شد
سونهی: سونهی بیچاره، بابا بینی براش روز دختر چیزی نمیخره ولی بابای دوستاش کلی هدیه برای دخترشون خریده بودن
جونگین از روی تخت بلند شد و دختر کوچولوش رو در اغوش گرفت
جونگین:هر چقدر اونا برای دختراشون چیزی خریده باشن، بابا بینی ده برابرش رو برای تو میخره فسقلی
سونهی:بابا جونگین نذار بابا بینی پیشت بخوابه.
جونگین:چرا؟
سونهی:بابا بینی پسر بدی شده باید روی کاناپه بخوابه
چانگبین:بیا تحویل بگیر،وقتی بهت میگم سر هر دعوا منو نفرست روی کاناپه، برای این روزا میگم
جونگین سونهی رو بغلش کرد و به سمت در اتاق رفت تا سونهی رو به اتاق خودش ببره
جونگین:دخترم راست میگه دیگه پسر بدی شدی براش چیزی نخریدی
جونگین منتظر جواب چانگبین نموند و سونهی رو به اتاقش برد. بعد از خوابوندن سونهی به اتاق برگشت
جونگین:فردا داشتی از کمپانی برمیگشتی براش یه عروسک و کلی خوراکی و البته یه کیک بخر
چانگبین:باشه... دخترت اخر منو ورشکسته میکنه
جونگین:عه چی شد اونموقع که بهت گفتم خوب فکراتو کردی برای بچه اوردن گفتی اره، به اینجا هاش فکر نکرده بودی؟
چانگبین:نمیدونستم تو و اون همدست میشید که جیب منو خالی کنید. همینجوری پیش بره، ته کارتم از دست تو و دخترت، یه وون هم باقی نمیمونه
با اینکه اونشب چانگبین کلی غر زد که اخر ورشکسته میشه، فرداش با یه عروسک و کلی خوراکی و کیک برگشت خونه و دخترش رو سورپرایز کرد
«روزتون مبارک دختر های خوشگل ❤»
#استری_کیدز #فیکشن #سناریو #چانگبین #جونگین
- ۹.۲k
- ۱۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط