رمان یادت باشد ۸۶

#رمان_یادت_باشد #پارت_هشتاد_و_شش
ماه رمضان حال و هوای خوبی داشتیم. یا به خانه عمه می‌رفتیم، یا حمید به خانه ما می‌آمد. بعضی از روزها هم افطاری درست می کردیم و به مزار می رفتیم. روزی که خانواده ام را برای افطاری دعوت کرده بودیم، بحث ازدواج و مشخص کردن تاریخ عروسی پیش آمد. حمید گفت: ما چون دیرتر از آقا سعید نامزد کردیم، اجازه بدید اول آنها تاریخ ازدواج شون مشخص بشه. عمه با خنده گفت: والا تا اونجایی که من یادم میاد، موقع به دنیا اومدن ما فکر می کردیم فقط یک بچه است، اول هم تو به دنیا اومدی. بعد ۵ دقیقه هم سعید به دنیا اومد. به حساب کوچیک بزرگی هم که حساب کنیم، اول باید عروسی حمید رو بگیریم. حمید زیر بار نرفت خیلی حواسش به این چیزها بود.
وقتی تاریخ عروسی آقا سعید قطعی شد، ما هم دوم آبان را برای عروسی خودمان انتخاب کردیم. از فردای ماه رمضان پیگیر مقدمات عروسی شدیم و تالار را هماهنگ کردیم. طبق قرار روز عقد یعنی یخچال، تلویزیون، فرش و لباسشویی را حمید خرید. بقیه جهاز را هم تا جایی که امکان داشت حمید همراهم آمد و با هم خریدیم.
#مدافع_حرم #شهید_سیاهکالی_مرادی #یادت_باشه
دیدگاه ها (۲)

✍️ محمدامین توکلی‌زاده، مدیرکل اسبق ارتباطات آستان قدس رضوی:...

🔻خاطرات یک الگوی رفتاری انقلابی✍️ محمدامین توکلی‌زاده مدیرکل...

سلام سلام من با یه فیک جدید اومدم ..............name:شکوه رن...

تک پارتی از جونگ کوک اسم فیک: فرشته‌ای در میان طوفانزندگی **...

چند پارتی✨همه‌چیز از یک شب بارانی شروع شد.ات، از صبح منتظر ب...

پارت ۳۳چند ماه از اون روزِ پر از هیجان گذشته بود. حالا دنیا ...

پارت چهاردهم ات. صبح حدود ساعت ۹ بود که با درد زیر شکم از خو...

#تجربه_من ۱۳۷۰#ازدواج_در_وقت_نیاز #فرزندآوری_بهنگام#تحصیل #د...

رمان لونا و ویلیام قسمت ۴

معرفی ی دوباره برادر دوقلو ی هانائو هیتایو 😊✨(آپدیت نیست، فق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط