پارت ۳۳
پارت ۳۳
چند ماه از اون روزِ پر از هیجان گذشته بود. حالا دنیا دیگر به یک چیز فکر نمیکرد: "عصرِ طلاییِ حسنا و تهیونگ". حسنا با بلکپینگ تمامِ رکوردهای جهانی رو جابهجا کرده بود و تهیونگ با بیتیاس، ستارهای بود که حتی خورشید هم جلوی درخششش کم میآورد.
یک شب، در بزرگترین کنسرتِ مشترکِ تاریخِ کی-پاپ در استادیومِ "سئول"، وقتی که میلیونها نفر در سکوتِ مطلق منتظر بودند، ناگهان چراغها خاموش شد. فقط یک نورِ ملایم در مرکزِ صحنه روشن شد.
حسنا وسطِ صحنه ایستاده بود، با لباسِ درخشانش که مثل الماس میدرخشید. ناگهان، تهیونگ از پشتِ پردهها ظاهر شد. اما او تنها نبود؛ اعضای بیتیاس و اعضای بلکپینگ، با چهرههایی که از هیجان میدرخشید، دور تا دورِ صحنه ایستاده بودند و با لبخند نگاه میکردند.
تهیونگ آرام به سمتِ حسنا قدم برداشت. موسیقیِ ملایم و عاشقانهای شروع شد. او دستِ حسنا را گرفت و مستقیم توی چشمهای پر از اشک و تعجبِ او نگاه کرد. تهیونگ با صدایی که از هیجان میلرزید اما بسیار استوار بود، گفت:
«حسنا... از اون روزهایی که با هم توی کلاسهای رقص میرقصیدیم، از اون روزهایی که با هم رویاهای بزرگ میبافتی، تا امروز که با هم دنیا رو تسخیر کردیم... تو تنها کسی بودی که به من باور داشتی. تو فقط شریکِ مسیرِ من نیستی، تو قلبِ من هستی.»
تهیونگ به زانو در آمد. در حالی که تمامِ دوربینها روی آنها زوم کرده بودند و میلیونها نفر در سراسر جهان از پشتِ صفحههای نمایش، نفسهاشون رو حبس کرده بودن، یک جعبهی مخملرنگ را باز کرد که یک انگشترِ الماس با درخششِ بینظیر درونش بود.
تهیونگ ادامه داد: «حسنا... میخوای تا ابد، در کنارِ من باشی؟ میخوای ملکه و پادشاهِ این داستان باشی؟ با من ازدواج میکنی؟»
سکوتِ سنگینی استادیوم را شکست. لیسا و رزی از هیجان دستهایشان را گرفتند و جنی و جیسو با اشکهای شوق، به تماشا نشستند. اعضای بیتیاس هم با فریاد و تشویق، فضا را پر کردند.
حسنا که نمیتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد، با لبخندی که از شدتِ شادی میدرخشید، سرش را به نشانهی "بله" تکان داد و با صدای لرزان گفت: «بله، تهیونگ! صد بار بله!»
با اولین بوسهی آنها، استادیوم از صدای فریاد و تشویقِ طرفداران منفجر شد؛ فریادی که تا آسمانها میرفت و اعلام میکرد: "امروز، عشق پیروز شد!"
ادامه دار..... ندارد اما ی پارت دارد 🥹😭🫠👥
چند ماه از اون روزِ پر از هیجان گذشته بود. حالا دنیا دیگر به یک چیز فکر نمیکرد: "عصرِ طلاییِ حسنا و تهیونگ". حسنا با بلکپینگ تمامِ رکوردهای جهانی رو جابهجا کرده بود و تهیونگ با بیتیاس، ستارهای بود که حتی خورشید هم جلوی درخششش کم میآورد.
یک شب، در بزرگترین کنسرتِ مشترکِ تاریخِ کی-پاپ در استادیومِ "سئول"، وقتی که میلیونها نفر در سکوتِ مطلق منتظر بودند، ناگهان چراغها خاموش شد. فقط یک نورِ ملایم در مرکزِ صحنه روشن شد.
حسنا وسطِ صحنه ایستاده بود، با لباسِ درخشانش که مثل الماس میدرخشید. ناگهان، تهیونگ از پشتِ پردهها ظاهر شد. اما او تنها نبود؛ اعضای بیتیاس و اعضای بلکپینگ، با چهرههایی که از هیجان میدرخشید، دور تا دورِ صحنه ایستاده بودند و با لبخند نگاه میکردند.
تهیونگ آرام به سمتِ حسنا قدم برداشت. موسیقیِ ملایم و عاشقانهای شروع شد. او دستِ حسنا را گرفت و مستقیم توی چشمهای پر از اشک و تعجبِ او نگاه کرد. تهیونگ با صدایی که از هیجان میلرزید اما بسیار استوار بود، گفت:
«حسنا... از اون روزهایی که با هم توی کلاسهای رقص میرقصیدیم، از اون روزهایی که با هم رویاهای بزرگ میبافتی، تا امروز که با هم دنیا رو تسخیر کردیم... تو تنها کسی بودی که به من باور داشتی. تو فقط شریکِ مسیرِ من نیستی، تو قلبِ من هستی.»
تهیونگ به زانو در آمد. در حالی که تمامِ دوربینها روی آنها زوم کرده بودند و میلیونها نفر در سراسر جهان از پشتِ صفحههای نمایش، نفسهاشون رو حبس کرده بودن، یک جعبهی مخملرنگ را باز کرد که یک انگشترِ الماس با درخششِ بینظیر درونش بود.
تهیونگ ادامه داد: «حسنا... میخوای تا ابد، در کنارِ من باشی؟ میخوای ملکه و پادشاهِ این داستان باشی؟ با من ازدواج میکنی؟»
سکوتِ سنگینی استادیوم را شکست. لیسا و رزی از هیجان دستهایشان را گرفتند و جنی و جیسو با اشکهای شوق، به تماشا نشستند. اعضای بیتیاس هم با فریاد و تشویق، فضا را پر کردند.
حسنا که نمیتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد، با لبخندی که از شدتِ شادی میدرخشید، سرش را به نشانهی "بله" تکان داد و با صدای لرزان گفت: «بله، تهیونگ! صد بار بله!»
با اولین بوسهی آنها، استادیوم از صدای فریاد و تشویقِ طرفداران منفجر شد؛ فریادی که تا آسمانها میرفت و اعلام میکرد: "امروز، عشق پیروز شد!"
ادامه دار..... ندارد اما ی پارت دارد 🥹😭🫠👥
- ۵۴
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط