{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بگذار بگریم، به پریشانی خویش

بگذار بگریم، به پریشانی خویش

که به جان آمدم از بی سر و سامانی خویش

غم بی همنفسی کشت مرا در این شهر

در میان، با که گذارم، غم پنهانی خویش

اندر این بحر بلا، ساحل امیدی نیست

تا بدان سوی کشم کشتی طوفانی خویش

زنده ام باز، پس از این همه ناکامی ها

به خدا کس نشناسم به گرانجانی خویش

گفتم ای دل که چو من خانه خرابی دیدی

گفت: ما خانه ندیدیم به ویرانی خویش

جان چو پروانه به پای تو فشاندم چون شمع

بینمت رقص کنان بر سر قربانی خویش

ما به پای تو سر صدق نهادیم و زدیم

داغ رسوائی عشق تو، به پیشانی خویش

" اطهری" قصه ی عشاق شنیدیم بسی

نشنیدیم کسی را به پریشانی خویش
دیدگاه ها (۳)

یاد بگیر و یاد بدهبه خودت افتخار کنهیچ وقت نامید نشواونقدر ک...

لبخند بزن بدون انتظار پاسخی از دنیا ،    بدان روزی دنیا آنق...

شنیده ای صد بار،صدای دریا را .***سپرده ای بسیار،به سبزه زارش...

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟از کجا وز که خبر آوردی ؟خوش خبر ...

بگذارید بگریم به پریشانی خویشکه به جان آمدم از بی سر و ساما...

مایاد تورا در دل میخانه نهادیماین جان گران در ره جانانه نهاد...

ما درس سحر در ره میخانه نهادیممحصول دعا در ره جانانه نهادیمد...

ما درسِ سحر در رَهِ مِیخانه نهادیممحصولِ دعا در رَهِ جانانه ...

ما درس سحر در ره میخانه نهادیم محصول دعا در ره جانانه نهادیم...

سینـه زندان، غـمِ عالـم شده زندانی من داغ دل را همه خواندنـد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط