{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چون پسر عموهای اونا بودن و پسرعمو های خودمم بودن..نمیتونس

چون پسر عموهای اونا بودن و پسرعمو های خودمم بودن..نمیتونستم زیاد قر بدم....
وایساده بودم یه گوشه داشتم دست میزدم...که آرتین اومد بغله گوشم با خشم گفت
-شالتو بکش جلو...
آخه به اون چه....مگه فضولیـ.....
شالمو کشیدم جلو...
بعد اومدن حلقه هارو دست کردنو اینا....
شب قرار بود ماتینا خونه ما بخوابه...
وای خدااااا
ینی پیشه داداشه من؟.....
😭 😭 😭 😭
حسودیم میشد...مهدی فقط منو بغل میکرد به عنوان داداش
با ماتینا رفتیم تو خونه...با صدای بلند گفتم
-ماتینا جون این خونه و این تو هرچی نیاز داشتی یا به من بگو یا خودت بردار
-باشه
...
رفتم تو اتاقم...
یه دوساعتی با گوشیم ور رفتم...
و شب رفتم تلویزیونو روشن کردمو فیلم گذاشتم ببینم..تکو تنها خودم بودم هرشب مهدی پیشم بود ولی امشب...
وقتی احساس میکردم داداشم داره ازم دور میشه...خیلی اذیت میشدم...
مهدی که نبود..چیزی بهم نمی چسبید رفتم تو اتاقم...
نمیدونم چم بود یهو دلم گرفتو آروم آروم تو خودم داشتم گریه میکردم...
نمیدونم کی خوابم برد..
صبح ساعت ۹بیدار شدم...
اصلا برام مهم نبود یه نفره جدید تو خونس..
اونا تو آشپزخونه بودن...
یهو زنگه خونه خورد منم داشتم میرفتم پایین..
باهمون قیافه و تیپ درو باز کردم..اصن هواسم نبود ببینم کیه
ـ...آرتین بود..
آرتین چشماش شده بود اندازه گردو...
زود گفتم بیا تو و رفتم به سمته اتاق تا موهامو درست کنم
ارتین یه حوراییی خندش گرفته بود....
مهدی اومد استقبالشو بردش تو...
از دیدنه ماتینا خوشحال شد...
منم رفتم موهامو شونه کردمو صورتنو شستمو رفتم پایین...
وای اصلا هواسم نبود که جلو مهدیو بابا نمیتونم موباز باشم پیش آرتین...دوباره برگشتم تو اتاق یه شال انداختم سرم...
رفتم پیش اونا...
به ارتین سلام دادم میلی به صبحونه خوردن نداشتم...
خیلی شادو شنگول بودما...اصن برام چیزی مهم نبود...
ماتینا و ارتین داشتن میرفتن ...آرتین به من و مهدی دراومد گفت
-شب بیاید بریم پارک
گفتم
-کدوم؟
-همون پارکه که بهترین شهر بازیه تهرانو داره
-آهان آب و آتش
-آره
مهدی گفت
-باشه ساعت چند؟
-۶
رفتن ...
باید میرفتم خونه عمم..
همه میخواستن اونجا کیک درست کنن...
رفتم آماده شم برم...
یه مانتوی سیاهه خیلی ساده که قشنگم بود...
دمه آستینام خیلی کم به رنگه کرمی بود..و آخر مانتوم هم یه گوشش به رنگه کرمی بود...
با یه شلواره کرمی...
پوشیدم کفشای شیکه صورتیمو هم پوشیدم...
زنگ زدم به تاکسی..۵دقیقه بعد اومد..رفتم سوار شدم..
رسیدم دمه اپارتمان...زنگ زدم..
صدای مهیار بود
-کیه؟
-منم مهیار درو باز کن
-راه نمیدیم...
-مهیار باز کن گرمهههههه
-خب خب
درو باز کرد...رفتم سواره آسانسور شدم...
از اسامسور که اومدم بیرون مهیار..دره خونرو باز کرده بودو وایساده بود...
امروز نمیخواستم هیچکسیو اذیت کنم...میخواستم یه مهتابه دیگرو ببینن..
با خوشرویی به مهیار سلام دادمو گفت
-سلام..چه عجب تو مارو تحویل گرفتی..
خندیدمو رفتیم تو..به همه سلام دادم..
همه با خوشرویی بهم سلام دادن...
رفتم کیفمو گذاشتم تو اتاقه مهیار..
رفتم تو اشپزخونه...
همه بهم گفتن برم بشینمو کاری نیس دیگه..
قرار بود باباهم چن دقیقه دیگه بیاد..
مهیار منو کشون کشون برد..تو اتاقش با حسینو آوین بودن...
رفتم نشستم پیششون ..
داشتیم درباره ی درسو اینا حرف میزدیم...
حسین مث داداشم بود...لپمو کشید ...
با جیغ گفتم
-ولم کنیداااا...بزارید برم زشته
..
مهیار گفت
-مامانم گفت نگرت دارم تا نری کار کنی ...هیسسس...او او اووو نکنه میخوای شوهر کنی ..خونه داری داری یاد میگیری؟...
میخواستم لجه ..مهیارو در بیارم..با جدیت گفتم
-آره میخوام ازدواج کنم...
یهو مهیار زرد شد..اون لبخندو شادیو تو صورتش نمیدیدم...
نمیخواستم باور کنه..انتظارم نداشتم باور کنه..
با خنده و دست زدم به شونشو گفتم
-هوی...باورت شد؟...
-آره
-نوچ نوچ..خاکککک من که گفتم از پسر متنفرم..بعد بیام با یه پسر زیره یه سقف زندگی کنم.نهههه عمرا
-ینی شوهر نمیخوای بکنی؟...
-معلومه که نه..
دوباره لبخند اومد روی لبش...
اونکه باید خوشحال میشد...چرا ناراحت شد...
رفتم از اتاق بیرون...
یهو صدای شوهر عمه (بابای مهیار...شوهر عمه نرگس)گفت
-مهتاب دخترم چن سالته؟
-کم کم میرم تو ۲۲سال...چطور؟
-همینجوری ماشالا چه بزرگ شدی...خداحفظت کنه...دیگه هم که داره وقته شوهر کردنت میرسه..
-ممنون عمو جون...نه خخخ من از پسر بدم میاد...
بدونه ترسی اینو گفتم...
شوهر عمه گفت
-نمیشه که..میخوای ترشی بندازی؟...
-شده بندازمم آره...
همه خندیدن...
تزیینه کیک با من بود...
کیکو از تو فر درآوردن...چه کیکه بزرگی بود...
کاکاعو و شکلایتو قرص و اینارو آوردم...خامه رو برداشتم...با طرح بزنم دورش ...
یکی از پشت منو کشیدو خامه ما
دیدگاه ها (۵)

بااین سنمون هنوز همدیگرو اذیت میکردیم...افتادم دنباله مهیارح...

سلام اوناییی که رمانمو میخونن...میخوام پیجمو خصوصی کنم...چون...

کپشن مهمه🎀🐥عروسک من😈🔞پارت دوازدهم رفتم پایین سرمو دور تا دور...

پارت 15 اسلاید اخر لباس هانا برای رستوران

وقتی اون تو رو به سرپرستی میگیره و ...p20 $ حالا پاشو برو ...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part26رفتم تو سوار آسانسور شدمدرو باز کردم و ...

ملکه ی آدمیزاد وسه پادشاه خوناشام

پارت۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط