helf brother part 13

برادر ناتنی پارت ۱۳

بالاخره شب جشن رسید. یه لباس بلند مشکی پوشیدم، آرایشمو تکمیل کردم و موهامو کمی حالت دادم. دلم نمی‌خواست تو این مراسم شرکت کنم، ولی چاره‌ای نداشتم.

وقتی پایین رفتم، همه آماده بودن. مادر و ناپدریم مشغول صحبت با مهمونا بودن، ولی چیزی که توجهمو جلب کرد، جونگکوک بود.

با یه کت‌وشلوار مشکی، موهایی که کمی به عقب داده بود و اون چشمای تیره و عمیق… لعنتی، نباید بهش زل می‌زدم.

اونم متوجه نگاهم شد و لبخند کجی زد. انگار ذهنمو خونده بود. سریع نگاهمو دزدیدم و به سمت میز نوشیدنی‌ها رفتم.

اما درست وقتی که داشتم یه لیوان نوشیدنی برمی‌داشتم، صدای آزاردهنده‌ای شنیدم.

"عزیزم، خیلی جذاب شدی امشب."

سرمو چرخوندم و با دوست‌دختر جونگکوک مواجه شدم که بهش چسبیده بود. انگار عمداً می‌خواست جلوی من این کارو بکنه.

جونگکوک فقط یه لبخند کم‌رنگ زد. "تو هم بد نیستی."

بد نیستی؟! چه جواب سردی بود! ولی مهم نبود. چرا باید اهمیت بدم؟

لیوانمو برداشتم و از اونجا دور شدم. به تراس رفتم تا کمی هوای تازه بخورم.

اما… تنها نبودم.

صدای قدم‌های آشنایی شنیدم. قبل از اینکه برگردم، یه لیوان نوشیدنی جلوم گرفته شد.

"خیلی زود فرار کردی." صدای آروم ولی جدی جونگکوک بود.

لیوانو نگرفتم. "نمی‌خواستم یه صحنه‌ی عاشقانه رو بهم بزنم."

لبخند زد. "حسود شدی؟"

پوفی کشیدم. "دوباره این حرفو زدی؟ خسته نشدی؟"

یه قدم نزدیک‌تر شد. بینمون فقط چند سانتی‌متر فاصله بود.

"تو چرا فرار می‌کنی؟"

چشمامو ریز کردم. "از چی؟"

یه لحظه سکوت کرد، بعد با صدای آروم‌تری گفت: "از این حس."

قلبم یه تپش جا انداخت. لعنت به این نزدیکی، لعنت به این لحن، لعنت به این چشمای عمیقش…

سعی کردم عقب برم، ولی کمرم به نرده‌ی تراس خورد. گیر افتاده بودم.

جونگکوک خم شد، نفسش کنار گوشم خورد. "می‌خوای بدونی چرا پدرم ازم متنفره؟"

چیزی نگفتم.

با لحن تلخی ادامه داد: "چون فکر می‌کنه مثل اونم. یه آدم فریبکار، که برای چیزی که می‌خواد هرکاری می‌کنه. اما می‌دونی چیه؟"

نزدیک‌تر شد.

"شاید راست بگه."

قبل از اینکه بتونم چیزی بگم، لیوان نوشیدنی رو روی نرده گذاشت و عقب رفت.

"بهتره برگردی داخل، پرنسس."

و بعد، بدون اینکه منتظر جوابم بمونه، رفت.

من همون‌جا موندم، قلبم هنوز تند می‌زد، و ذهنم پر از سوال بود.

چرا احساس می‌کردم دارم تو یه بازی خطرناک غرق می‌شم؟
دیدگاه ها (۵)

پارت ۲۰ — «انتقام با یک لیوان آب»جونگکوک سریع یک قدم عقب رفت...

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۲چند روز بعد، دوباره رفتم. این ب...

Destiny part 10

پارت ۳۴

ᴘᴀʀᴛ ۳۲ | یه تشکر سادهبعد از اتفاق پارک...چند روز گذشت.آرا ه...

𝖬𝗒 𝖯𝖺𝗋𝖺𝗆𝗈𝗎𝗉𝖯𝖺𝗋𝗍:③فردا صبح با چشمایِ پُف کرده و قرمز بیدار شد...

Cruel Love پارت ۵ و رفتیم تو مامان و بابا نگران رو کاناپه نش...

پارت ۲۳ — «عکس ممنوعه»رها هنوز لبخند می‌زد و عکس رو پشت سرش ...

part ⁶ویو جونگکوک:وقتی بابام تلفن و قطع کرد چند ثانیه به گوش...

وقتی برای حسودی کردنش از یکی دیگه تعریف میکنی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط