چند پارتی

پارت ۷

ساعت ۱۱:۲۰ شب ـ پشت صحنه‌ی سیرک

جونگ‌کوک در رو باز کرد و با دست به راهرو اشاره کرد.

ـ بفرمایید، شاهزاده خانم!

ـ شاهزاده خانمت عمتِه! منو بدزد، بعدم تعارف کن؟!

جونگ‌کوک چند ثانیه نگاهم کرد.

ـ عجب... زبونت از قدت بلندتره!

ـ حداقل زبونم سالمه، برخلاف عقل تو!

لبخندش محو شد.

من هم لبخند زدم.

ـ اوه، ناراحت شدی؟ 🥹

جونگ‌کوک ناگهان خندید و دستش را روی صورتش گذاشت.

ـ خدایا، اینو از کجا آوردی؟!

ـ مامانم زاییدم!

ـ واقعاً؟ فکر کردم از جعبه‌ی وسایل شعبده‌بازی پیدات کردم!

با عصبانیت کوسن دیگری برداشتم و طرفش پرت کردم. این بار جاخالی داد.

ـ قانون شماره‌ی یک، کوچولو: به دلقک کوسن پرت نمی‌کنن!

ـ قانون شماره‌ی دو: دلقک‌ها آدم نمی‌دزدن!

ـ این قانون رو نشنیده بودم.

ـ معلومه! تو اصلاً مدرسه رفتی؟!

جونگ‌کوک دستش را روی دهانش گذاشت تا خنده‌اش را کنترل کند.

بعد ناگهان جدی شد.

ـ گرسنه‌ات نیست؟

مکث کردم.

راستش... بود.

خیلی هم بود.

ـ نه!

شکمم همان لحظه صدای بلندی داد.

سکوت.

جونگ‌کوک آرام سرش را پایین آورد و به شکمم نگاه کرد.

بعد به صورتم.

ـ چه جالب. پس این صدای چیه؟ روح سرگردان؟

ـ خفه شووو! 😭

جونگ‌کوک آن‌قدر خندید که مجبور شد به دیوار تکیه بدهد.

ـ باشه، باشه! برات غذا میارم.

به سمت در رفت، اما قبل از بیرون‌رفتن برگشت.

ـ فقط یه سؤال.

ـ چی؟!

لبخند شیطنت‌آمیزی زد.

ـ اگه غذا مسموم باشه، باز هم این‌قدر باهام حرف می‌زنی؟

چشم‌هایم گرد شدند.

ـ جونگ‌کووووک!

صدای خنده‌اش در راهرو پیچید.

ـ دارم شوخی می‌کنم، شاهزاده خانم!

در بسته شد.

من روی صندلی نشستم و زیر لب گفتم:

ـ خدایا، منو از دست این روانی نجات بده...

چند ثانیه بعد، صدایش از پشت در آمد:

ـ شنیدم!

با حرص کوسن را بغل کردم.

ـ گوش‌هاتم مثل خودت معیوبه؟!

صدای خنده‌اش دوباره بلند شد.

و عجیب‌تر از همه این بود که برای چند لحظه، وسط آن سیرک ترسناک، خنده‌ام گرفته بود.

البته هنوز ازش می‌ترسیدم.

فقط یک مشکل وجود داشت: ظاهراً دلقک قاتل تصمیم گرفته بود تا آخر عمر اعصابم را بخورد! 🤡🖤
دیدگاه ها (۰)

چندپارتی جونگ کوک

پارت ۱۹۵

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.52(روایت از زبان ا.ت)بع...

معامله p30آن روز، بالاخره صبر تهیونگ تمام شد.در اتاق با صدای...

خــــورشــــــیــــد شـــبــــهــامــــ🌗ᴘᴀʀᴛ 47[راوی]جمعه با...

LESSON

بعد از چند دقیقه، جونگ‌کوک متوجه شد ات هنوز هر بار که صدای ر...

P : 31

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۶ | «بابا، بیا ای...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۳۰: بدترین زمان برای بهترین سوالموج‌ها آرا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط