عاشق کسی شدم که ازش متنفرم!
پارت ۳
دامیان: بابام میخواد منو بفرسته خارج
انیا دستشو میزاره رو شونه دامیان
انیا: عیب نداره کله سبز. سعی کن تا سال بعد یک نخبه شی اون وقت احتمالا داناوان نفرستت البته این یک فرضیست. ممکنه بازم بفرستت
دامیان: تو اونو نمیشناسی!
انیا: اره اگه نشد خودم مجبورش میکنم نفرستت!
انیا با خنده میگه و بعدش دامیان هم لبخند میزنه
دامیان: اونوقت چجوری؟
انیا: از همون مشت هایی که روز اول بهت زدم بهش میزنم!
دامیان میخنده
انیا وقتی لبخندش میبینه سرخ میشه پس برای اینکه نفهمه بلند میشه
انیا: بیا بریم وگرنه آقای هندرسون تیکه تیکمون میکنه
دامیان بلند میشه
زنگ کلاس
بکی: انیا کجا بودی نگرانت بودممممم
انیا: هیچ جا. فقط داشتم این کله س....
دامیان دستشو میزاره رو دهنش
انیا عصبی میشه: هیتیمیمیبمم
(تصور کنین که یکی دهنتون میبنده و شما صدا در میارین یه صدای هم داره دیگهه😭)
بکی تو ذهنش: الحق که بهم میاین...
انیا ذهن بکی رو میخونه و سرخ میشه و ناخداگاه محکم بازیشو تو شکم دامیان میزنه و دامیان یه لحظه خشک میشه
انیا: وای خاک بر سرمممم خوبییی؟
دامیان که هنوز خشکه: ای....ایییییی!!!!
دامیان می افته رو زمین و انیا میشینه:وای قلط خوردم میخوای ببرمت بیمارستانن؟؟
بچه ها که تازه متوجه شدن میان سمتشون: وای چیشده؟
_ اون دختره دامیانو زده؟!
_ نه بابا بهش نمیاد
_ نکنه همونیه که سال اول دامیان رو زد!
_ اره خودشه!
دامیان بلند میشه : چیزی نیست من یکم دل پیچه گرفتم...
انیا: و...ولی!
دامیان زمزمه میکنه: اگه رعد تونیتروس نمیخوای خفه شو
انیا که هنوز نشسته یه دامیان نگاه میکنه
(بیاید بریم چند سال بعد چون ایده هام واقعا برای سالیان سال بعده *۱ سال بعد* که توضیحاتشو الان میدم)
#رمان
#اسپای_فمیلی
#خانواده_جاسوس
دامیان: بابام میخواد منو بفرسته خارج
انیا دستشو میزاره رو شونه دامیان
انیا: عیب نداره کله سبز. سعی کن تا سال بعد یک نخبه شی اون وقت احتمالا داناوان نفرستت البته این یک فرضیست. ممکنه بازم بفرستت
دامیان: تو اونو نمیشناسی!
انیا: اره اگه نشد خودم مجبورش میکنم نفرستت!
انیا با خنده میگه و بعدش دامیان هم لبخند میزنه
دامیان: اونوقت چجوری؟
انیا: از همون مشت هایی که روز اول بهت زدم بهش میزنم!
دامیان میخنده
انیا وقتی لبخندش میبینه سرخ میشه پس برای اینکه نفهمه بلند میشه
انیا: بیا بریم وگرنه آقای هندرسون تیکه تیکمون میکنه
دامیان بلند میشه
زنگ کلاس
بکی: انیا کجا بودی نگرانت بودممممم
انیا: هیچ جا. فقط داشتم این کله س....
دامیان دستشو میزاره رو دهنش
انیا عصبی میشه: هیتیمیمیبمم
(تصور کنین که یکی دهنتون میبنده و شما صدا در میارین یه صدای هم داره دیگهه😭)
بکی تو ذهنش: الحق که بهم میاین...
انیا ذهن بکی رو میخونه و سرخ میشه و ناخداگاه محکم بازیشو تو شکم دامیان میزنه و دامیان یه لحظه خشک میشه
انیا: وای خاک بر سرمممم خوبییی؟
دامیان که هنوز خشکه: ای....ایییییی!!!!
دامیان می افته رو زمین و انیا میشینه:وای قلط خوردم میخوای ببرمت بیمارستانن؟؟
بچه ها که تازه متوجه شدن میان سمتشون: وای چیشده؟
_ اون دختره دامیانو زده؟!
_ نه بابا بهش نمیاد
_ نکنه همونیه که سال اول دامیان رو زد!
_ اره خودشه!
دامیان بلند میشه : چیزی نیست من یکم دل پیچه گرفتم...
انیا: و...ولی!
دامیان زمزمه میکنه: اگه رعد تونیتروس نمیخوای خفه شو
انیا که هنوز نشسته یه دامیان نگاه میکنه
(بیاید بریم چند سال بعد چون ایده هام واقعا برای سالیان سال بعده *۱ سال بعد* که توضیحاتشو الان میدم)
#رمان
#اسپای_فمیلی
#خانواده_جاسوس
- ۴.۰k
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط