آوای شب
آوای شب
پارت ۲۹
آنچه گذشت...
الکس اومد سمت انیا و میخواست انیا رو لمس کنه که....
ویو نویسنده
که یک نفر آنیا عقب کشوند، الکس تعجب کرد ، انیا هم کمی دهانش باز ماند .... چون کسی انیا را بغل کرده بود
اون دامیان بود ، دامیان سرشو گذاشت رو شونه ی انیا و سرشو کمی مالید به شانه اش و بعد سرشو گذاشت بالا سر انیا گفت: به همسر من دست بزن تا خونت ریخته شه
بکی ( ذهن): وییییی این عاشقالونا ترین چیزی بود که من در تاریخ دیدم😍
دمتریوس ( ذهن ): ا...ین..اولین بار ایه که....دامیان جلوی یک خانم خودشو لوس میکنه و لبخند میزنه اون هر زنی رو که میدید باهاش سرد و بی روح حرف میزد .... یعنی با یک خانم میشه این طور رفتار کرد؟
انیا : ار...باب
دامیان : انیا قشنگم ... من رو بخاطر صبح می بخشی؟
انیا🍅: اربا-
یک شمشیر نزدیک صورت انیا است که دامیان با دستش شمشیر رو گرفت ولی متاسفانه چون تیز بود از دستش رد شد و به شدت خون میامد
انیا تا این صحنه را دید روی دیگر خودش نشون داد گفت : تو با ارباب من رو چیکار کردی؟ ( چشماش سیاه شد کلا )
انیا که گلهایش از رنگ صورتی به لیلیوم سیاه در اومد به سمت الکس گرفت و الکس نزدیک بود بمیره چون گل ها دورش پیچیده بودند
بکی : انیا بس کن ( گریه)
دمتریوس بکی رو بغل کرد
....
💞🎀💘
پارت ۲۹
آنچه گذشت...
الکس اومد سمت انیا و میخواست انیا رو لمس کنه که....
ویو نویسنده
که یک نفر آنیا عقب کشوند، الکس تعجب کرد ، انیا هم کمی دهانش باز ماند .... چون کسی انیا را بغل کرده بود
اون دامیان بود ، دامیان سرشو گذاشت رو شونه ی انیا و سرشو کمی مالید به شانه اش و بعد سرشو گذاشت بالا سر انیا گفت: به همسر من دست بزن تا خونت ریخته شه
بکی ( ذهن): وییییی این عاشقالونا ترین چیزی بود که من در تاریخ دیدم😍
دمتریوس ( ذهن ): ا...ین..اولین بار ایه که....دامیان جلوی یک خانم خودشو لوس میکنه و لبخند میزنه اون هر زنی رو که میدید باهاش سرد و بی روح حرف میزد .... یعنی با یک خانم میشه این طور رفتار کرد؟
انیا : ار...باب
دامیان : انیا قشنگم ... من رو بخاطر صبح می بخشی؟
انیا🍅: اربا-
یک شمشیر نزدیک صورت انیا است که دامیان با دستش شمشیر رو گرفت ولی متاسفانه چون تیز بود از دستش رد شد و به شدت خون میامد
انیا تا این صحنه را دید روی دیگر خودش نشون داد گفت : تو با ارباب من رو چیکار کردی؟ ( چشماش سیاه شد کلا )
انیا که گلهایش از رنگ صورتی به لیلیوم سیاه در اومد به سمت الکس گرفت و الکس نزدیک بود بمیره چون گل ها دورش پیچیده بودند
بکی : انیا بس کن ( گریه)
دمتریوس بکی رو بغل کرد
....
💞🎀💘
- ۹۲
- ۰۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط