میزوکی: این زخم میبینی چون تو انجام این کارا بی احتیاطی ک
میزوکی: این زخم میبینی چون تو انجام این کارا بی احتیاطی کردم اینجوری شد
ساکورا:...
میزکوکی: حالا فهمیدی چرا به بقیه یاد نمیدم؟
میزوکی دوباره شروع میکنه به راه رفتن
ذهن ساکورا: ولی آخه چرا من که میتونم
ساکورا میدونست که نباید تو اون موقعیت چیزی بگه
و اونم شروع کرد به رفتن
وقتی به دم خونه رسیدن میزوکی دستشو کرد تو جیبش تا کلید رو بر داره
میزوکی: کلید نیستتتت نکنه دست توعه ؟
ساکورا: برو بابا چرا دست من باشهه
میزوکی: پس مجبوریم همین جا دم در بخوابیم
ساکورا: هاا چی میگیی نفله
میزوکی : کلید نداریم
ذهن ساکورا: یادمه کلید رو دادم دست سو
ساکورا: کلید دست سوعه
میزوکی : تو از کجا میدونی
ساکورا: باید کتاب رو از خونت بر میداشتم کلید رو دادم دست سو
میزوکی:احمق
نیری به خونش رسیده و داره از سو خداحافظی میکنه
نیری: راستی کلید پیش ساکورا
سو : پیش من بود ولی مومو ازم خواستش دادمش مومو
نیری یعنی اونا الان کلید ندارن
نیری و سو بدو بدو میان پیش ساکورا و میزوکی وقتی میان میبینن میزوکی ساکورا دم در نشستن و دارن کَل کَل میکنن
میزوکی : بده کلیدو
سو : دست من نیست
میزوکی : هی احمق مس تو چی میگی
ساکورا : من دادمش سو
نیری: سو دادش مومو
میزوکی: یعنی الان دست مومو عه
نیری : آره
همینجور که داشتن باهم حرف میزدن یهو در خونه باز میشه
سو: چه خونه پیش رفته ای
ساکورا: پیشرفته کجا بود جنهه
همگی فرار میکنن پشت درخت که مومو از در خونه میاد بیرون
مونو:پس اینا کی میان؟
ساکورا:...
میزکوکی: حالا فهمیدی چرا به بقیه یاد نمیدم؟
میزوکی دوباره شروع میکنه به راه رفتن
ذهن ساکورا: ولی آخه چرا من که میتونم
ساکورا میدونست که نباید تو اون موقعیت چیزی بگه
و اونم شروع کرد به رفتن
وقتی به دم خونه رسیدن میزوکی دستشو کرد تو جیبش تا کلید رو بر داره
میزوکی: کلید نیستتتت نکنه دست توعه ؟
ساکورا: برو بابا چرا دست من باشهه
میزوکی: پس مجبوریم همین جا دم در بخوابیم
ساکورا: هاا چی میگیی نفله
میزوکی : کلید نداریم
ذهن ساکورا: یادمه کلید رو دادم دست سو
ساکورا: کلید دست سوعه
میزوکی : تو از کجا میدونی
ساکورا: باید کتاب رو از خونت بر میداشتم کلید رو دادم دست سو
میزوکی:احمق
نیری به خونش رسیده و داره از سو خداحافظی میکنه
نیری: راستی کلید پیش ساکورا
سو : پیش من بود ولی مومو ازم خواستش دادمش مومو
نیری یعنی اونا الان کلید ندارن
نیری و سو بدو بدو میان پیش ساکورا و میزوکی وقتی میان میبینن میزوکی ساکورا دم در نشستن و دارن کَل کَل میکنن
میزوکی : بده کلیدو
سو : دست من نیست
میزوکی : هی احمق مس تو چی میگی
ساکورا : من دادمش سو
نیری: سو دادش مومو
میزوکی: یعنی الان دست مومو عه
نیری : آره
همینجور که داشتن باهم حرف میزدن یهو در خونه باز میشه
سو: چه خونه پیش رفته ای
ساکورا: پیشرفته کجا بود جنهه
همگی فرار میکنن پشت درخت که مومو از در خونه میاد بیرون
مونو:پس اینا کی میان؟
- ۱۳۲
- ۰۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط