" پرواز قوها "
" پرواز قوها "
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت ۱۰۲
ویو راوی
مادر و نورا شروع کردن به جمع و جور کردن خونه تا به نحوه ای خودشون رو سرگرم کرده باشن ولی زنگ های مداومی که بهشون زده میشد مانع این کار میشد
مدتی گذشت و ساعت تقریبا نزدیک عصر بود که مادر نورا درحالی که داشت با تلفن صحبت میکرد گفت
€ ممنونم ......امیدوارم توی شادی هاتون شریک باشیم .......خیلی ممنونم خدانگهدار
بعد از اینکه تلفن رو قطع کرد گفت
€ از صبح این چندمین باره که زنگ زدن بهمون
+ چی میگفتن ؟
€ دخترم این چندمین باره که بهت میگم زنگ زدن تا تسلیت بگن .......میخوای دیگه چی بگن؟
+نمیدونم ........انگار دلم میخواد یه خبره جدید بدن .......نمیدونم
همون لحظه پدر نورا وارد خونه شدن و در حالی که داشت کت و کلاهش رو به رختآویز ، آويزون میکرد گفت
¥ سلام
+سلام بابا چه خبر ؟
¥ خبری نیست ........کل شهر شده سیاهی ، همجا پارچه سیاه زدن .......... خیلی از مردم دیروز کشته شدن
مادر نورا به ارومی گفت
€ قبر پیدا کردی ؟
¥ اره .....فردا باید برم جنازهاشو از سرد خونه بگیرم
+ خب فردا میخوایین دفنش کنین
¥ اره دیگه دخترم ......سردخونه بیشتر از ۳ روز جنازهاشو نگه نمیداره .......خوبم نیست بیشتر از این نگهش داریم
نورا سری تکون داد و به سمت رخت اویز رفت و کت و کیفش رو برداشت و گفت
+مامان ، بابا من برم دیگه
€ کجا دخترم ؟
+نه مامان بهتره من برم دیگه ...مراقب مینارم باشین
¥ دخترم بزار حداقل من برسونمت
+نه بابا دلم میخواد پیاده برم
¥ باشه هر طوری میخوای
بعد از اینکه خداحافظی کردن نورا از خونه خارج شد و به سمت خونه خودش راه افتاد
توی مسیری به قدری ذهنش مشغول بود که متوجه نشد که کی به خونه رسیده و وقتی خواست وارد خونه بشه انگار به خودش اومد و به اطراف نگاه کرد
+من کی رسیدم ؟
کلید ر. از کیفش دراورد و در رو باز کرد و وارد خونه شد و بعد به سمت اتاق رفت تا لباس هاشو عوض کنه
+آخیش راحت شدم ها
بعد از اینکه لباس هاشو عوض کرد به سمت آشپزخونه رفت تا برای شام چیزی آماده کنه
مدتی گذشت که بلاخره صدای چرخیدن کلید توی در کل خونه پیچید
+فکر کنم اومد
نورا به سمت در رفت که با تهیونگ رو به رو شد
+ سلام .....خوش اومدی
_ سلام ...ممنون
+چه خبر از دنیل خبری داری ؟
_ خیلی جاها رفتم ، با خیلی ها صحبت کردم ...........اسم دنیل توی فهرست بازداشت شده ها هست ولی هنوز معلوم نیست کی آزاد میشه
+ هعیییی امیداورم اتفاقی براش نیوفته .........راستی فردا آرتور رو دفن میکنن
_ قبر براش گرفتن ؟
نورا سرشو به معنی تأیید تکون داد و گفت
+بیا شام بخور ......از صبح چیزی نخوردی
تهیونگ سری تکون داد و همراه نورا به سمت میز شام رفتن تا شامشون رو بخوابن و به اتاق برن و بخوابن ......................
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت ۱۰۲
ویو راوی
مادر و نورا شروع کردن به جمع و جور کردن خونه تا به نحوه ای خودشون رو سرگرم کرده باشن ولی زنگ های مداومی که بهشون زده میشد مانع این کار میشد
مدتی گذشت و ساعت تقریبا نزدیک عصر بود که مادر نورا درحالی که داشت با تلفن صحبت میکرد گفت
€ ممنونم ......امیدوارم توی شادی هاتون شریک باشیم .......خیلی ممنونم خدانگهدار
بعد از اینکه تلفن رو قطع کرد گفت
€ از صبح این چندمین باره که زنگ زدن بهمون
+ چی میگفتن ؟
€ دخترم این چندمین باره که بهت میگم زنگ زدن تا تسلیت بگن .......میخوای دیگه چی بگن؟
+نمیدونم ........انگار دلم میخواد یه خبره جدید بدن .......نمیدونم
همون لحظه پدر نورا وارد خونه شدن و در حالی که داشت کت و کلاهش رو به رختآویز ، آويزون میکرد گفت
¥ سلام
+سلام بابا چه خبر ؟
¥ خبری نیست ........کل شهر شده سیاهی ، همجا پارچه سیاه زدن .......... خیلی از مردم دیروز کشته شدن
مادر نورا به ارومی گفت
€ قبر پیدا کردی ؟
¥ اره .....فردا باید برم جنازهاشو از سرد خونه بگیرم
+ خب فردا میخوایین دفنش کنین
¥ اره دیگه دخترم ......سردخونه بیشتر از ۳ روز جنازهاشو نگه نمیداره .......خوبم نیست بیشتر از این نگهش داریم
نورا سری تکون داد و به سمت رخت اویز رفت و کت و کیفش رو برداشت و گفت
+مامان ، بابا من برم دیگه
€ کجا دخترم ؟
+نه مامان بهتره من برم دیگه ...مراقب مینارم باشین
¥ دخترم بزار حداقل من برسونمت
+نه بابا دلم میخواد پیاده برم
¥ باشه هر طوری میخوای
بعد از اینکه خداحافظی کردن نورا از خونه خارج شد و به سمت خونه خودش راه افتاد
توی مسیری به قدری ذهنش مشغول بود که متوجه نشد که کی به خونه رسیده و وقتی خواست وارد خونه بشه انگار به خودش اومد و به اطراف نگاه کرد
+من کی رسیدم ؟
کلید ر. از کیفش دراورد و در رو باز کرد و وارد خونه شد و بعد به سمت اتاق رفت تا لباس هاشو عوض کنه
+آخیش راحت شدم ها
بعد از اینکه لباس هاشو عوض کرد به سمت آشپزخونه رفت تا برای شام چیزی آماده کنه
مدتی گذشت که بلاخره صدای چرخیدن کلید توی در کل خونه پیچید
+فکر کنم اومد
نورا به سمت در رفت که با تهیونگ رو به رو شد
+ سلام .....خوش اومدی
_ سلام ...ممنون
+چه خبر از دنیل خبری داری ؟
_ خیلی جاها رفتم ، با خیلی ها صحبت کردم ...........اسم دنیل توی فهرست بازداشت شده ها هست ولی هنوز معلوم نیست کی آزاد میشه
+ هعیییی امیداورم اتفاقی براش نیوفته .........راستی فردا آرتور رو دفن میکنن
_ قبر براش گرفتن ؟
نورا سرشو به معنی تأیید تکون داد و گفت
+بیا شام بخور ......از صبح چیزی نخوردی
تهیونگ سری تکون داد و همراه نورا به سمت میز شام رفتن تا شامشون رو بخوابن و به اتاق برن و بخوابن ......................
- ۲۶۱
- ۲۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط