وقتی سکوت بلندتر تر از فریاد هاست
داستانی که همه تجربه اش کردیم
جونیپر دختریه که توی جمع دوستها همیشه کمتر دیده میشه.
بعد از اتفاقهای سخت زندگیاش،از دست دادن پدر و برادر بزرگترش تصمیم میگیره قویتر بشه و خودش را ثابت کند.
اما هرچه بیشتر تغییر میکند، بعضیها به جای حمایت، فاصله میگیرند و او را نادیده میگیرند.
جونیپر همیشه دختر پرحرفی بود و دل بزرگی داشت.
دختری با قد کوتاه و لاغر که فقط ۱۴ سال سن داشت و سختی های خاکسپاری خانواده اش رو تحمل کرد.
او در جمع دوستهایش همیشه لبخند میزد، زیاد حرف میزد، شوخی میکرد، و سعی میکرد همان دختری باشد که همه دوستش دارند فقط جهت تایید اون انسان ها!اما حقیقت این بود که جونیپر، خیلی وقتها، وسط همان جمع هم تنها بود و نادیده گرفته میشد.
بعد از رفتن پدرش، همهچیز درونش عوض شد.او هرشب با گریه میخوابید دست هایش میلرزید ولی همچنان لبخند میزد.
با اینکه برادر بزرگش را هیچ وقت ندیده بود اما خبر مرگ او هم برایش یک تیر در قلبش بود.
او فقط باقیماندهی خودش بود؛ دختری که با تمام زخمش، تصمیم گرفت نگذارد دنیا او را بشکند،اما تا کی؟
از همان روز جونیپر عوض شد تصمیم گرفت برای آینده اش تلاش کند همینطور که پدرش اون را میخواست.
ورزش را جدیتر گرفت، بدنسازی رفت، بوکس را ادامه داد، دویدن را با وسواس دنبال کرد، اسبسواری و زبان برایش فقط سرگرمی نبودند؛بلکه یک هدف بود
او میخواست قوی باشد.
میخواست خودش را ثابت کند.
اما هرچه جونیپر بیشتر میدرخشید، بعضیها بیشتر تاریک میشدند
سیلاس، دوستی که همیشه مهربان به نظر میرسید، گاهی آنقدر به جونیپر عذاب میرساند که انگار عمداً میخواست از اعصاب آدم بالا برود.
بعضی وقتها دلقکبازیهایش همهچیز را خراب تر میکرد و وسط جمع، کاری میکرد که جونیپر فقط بخواهد برود و دیگر برنگردد.
با این حال، سیلاس هنوز دوستش بود.
یا شاید جونیپر فقط نمیخواست قبول کند که آدمها همیشه همانقدر که نشان میدهند، خوب نیستند.
آوریا اما فرق داشت.
او مهربان بود، اما آن مهربانیِ واقعی و نرم نه؛
از آن مهربانیهایی که توی ظاهر هست، اما پشتش پز دادن و نادیده گرفتن آدمها قایم شده.
آوریا گاهی جونیپر را انگار نمیدید.
انگار جونیپر در اتاق نبود، در جمع نبود، و اصلاً وجود نداشت.
وقتی پای دوستان دیگر میرسید، مخصوصاً کلوئه و تئا، رفتار آوریا عجیبتر هم میشد؛انگاری که هرکاری میکرد که در چشم کلوئه وتئا بالا برود.
کلوئه محبوب بود.
خیلی محبوب.
از آن آدمهایی که در هر جمعی باشند، سریع مرکز توجه میشوند.
اما محبوبیتش همیشه حس خوبی نمیداد.
گاهی با کوچک کردن بقیه، خودش را بزرگتر نشان میداد.
انگار برای اینکه بالا برود، لازم داشت یکی دیگر پایین بماند.
و جونیپر، بیشتر از همه، این را حس میکرد.
و اما ورا
ورا از اون دختر هایی بود که با کارهای عجیب و نه چندان جالب خودش را بالا میکشد همچنان همه پشت سرش حرف میزنند اما جلوی خود ورا همه باهاش نقش یو دوست را بازی میکنند
در حالی که بیشتر از آنکه جذاب باشد، ترسناک و خستهکننده بود.
پشت سر آوریا حرف میزد، جلویش نقش بهترین دوست را بازی میکرد، و آنقدر دو رو بود که آدم نمیفهمید کِی دارد حقیقت میگوید و کِی دارد نمایش اجرا میکند.
جونیپر همهی اینها را میدید.
درد اصلی این بود که او همیشه کمتر دیده میشد.
کمتر انتخاب میشد.
کمتر فهمیده میشد.
و هر بار که سعی میکرد خودش را ثابت کند، انگار بیشتر در سایه میرفت
آن شب، جونیپر برای چند لحظه جلوی آینه ایستاد.
به چشمهای خودش نگاه کرد.
به دختری که هنوز بعد از اینهمه درد، ایستاده بود.
هنوز داشت نفس میکشید، هنوز داشت میدوید، هنوز داشت میجنگید
همانجا، در سکوت اتاقش، با خودش گفت:
جونیپر::من قرار نیست فقط تحمل کنم.
من قراره قویتر بشم.
حتی اگه هیچکس نبینه
اما جونیپر نمیدانست که زندگی، برای آدمهایی مثل او، همیشه یک قدم جلوتر از درد ایستاده است.
جونیپر دختریه که توی جمع دوستها همیشه کمتر دیده میشه.
بعد از اتفاقهای سخت زندگیاش،از دست دادن پدر و برادر بزرگترش تصمیم میگیره قویتر بشه و خودش را ثابت کند.
اما هرچه بیشتر تغییر میکند، بعضیها به جای حمایت، فاصله میگیرند و او را نادیده میگیرند.
جونیپر همیشه دختر پرحرفی بود و دل بزرگی داشت.
دختری با قد کوتاه و لاغر که فقط ۱۴ سال سن داشت و سختی های خاکسپاری خانواده اش رو تحمل کرد.
او در جمع دوستهایش همیشه لبخند میزد، زیاد حرف میزد، شوخی میکرد، و سعی میکرد همان دختری باشد که همه دوستش دارند فقط جهت تایید اون انسان ها!اما حقیقت این بود که جونیپر، خیلی وقتها، وسط همان جمع هم تنها بود و نادیده گرفته میشد.
بعد از رفتن پدرش، همهچیز درونش عوض شد.او هرشب با گریه میخوابید دست هایش میلرزید ولی همچنان لبخند میزد.
با اینکه برادر بزرگش را هیچ وقت ندیده بود اما خبر مرگ او هم برایش یک تیر در قلبش بود.
او فقط باقیماندهی خودش بود؛ دختری که با تمام زخمش، تصمیم گرفت نگذارد دنیا او را بشکند،اما تا کی؟
از همان روز جونیپر عوض شد تصمیم گرفت برای آینده اش تلاش کند همینطور که پدرش اون را میخواست.
ورزش را جدیتر گرفت، بدنسازی رفت، بوکس را ادامه داد، دویدن را با وسواس دنبال کرد، اسبسواری و زبان برایش فقط سرگرمی نبودند؛بلکه یک هدف بود
او میخواست قوی باشد.
میخواست خودش را ثابت کند.
اما هرچه جونیپر بیشتر میدرخشید، بعضیها بیشتر تاریک میشدند
سیلاس، دوستی که همیشه مهربان به نظر میرسید، گاهی آنقدر به جونیپر عذاب میرساند که انگار عمداً میخواست از اعصاب آدم بالا برود.
بعضی وقتها دلقکبازیهایش همهچیز را خراب تر میکرد و وسط جمع، کاری میکرد که جونیپر فقط بخواهد برود و دیگر برنگردد.
با این حال، سیلاس هنوز دوستش بود.
یا شاید جونیپر فقط نمیخواست قبول کند که آدمها همیشه همانقدر که نشان میدهند، خوب نیستند.
آوریا اما فرق داشت.
او مهربان بود، اما آن مهربانیِ واقعی و نرم نه؛
از آن مهربانیهایی که توی ظاهر هست، اما پشتش پز دادن و نادیده گرفتن آدمها قایم شده.
آوریا گاهی جونیپر را انگار نمیدید.
انگار جونیپر در اتاق نبود، در جمع نبود، و اصلاً وجود نداشت.
وقتی پای دوستان دیگر میرسید، مخصوصاً کلوئه و تئا، رفتار آوریا عجیبتر هم میشد؛انگاری که هرکاری میکرد که در چشم کلوئه وتئا بالا برود.
کلوئه محبوب بود.
خیلی محبوب.
از آن آدمهایی که در هر جمعی باشند، سریع مرکز توجه میشوند.
اما محبوبیتش همیشه حس خوبی نمیداد.
گاهی با کوچک کردن بقیه، خودش را بزرگتر نشان میداد.
انگار برای اینکه بالا برود، لازم داشت یکی دیگر پایین بماند.
و جونیپر، بیشتر از همه، این را حس میکرد.
و اما ورا
ورا از اون دختر هایی بود که با کارهای عجیب و نه چندان جالب خودش را بالا میکشد همچنان همه پشت سرش حرف میزنند اما جلوی خود ورا همه باهاش نقش یو دوست را بازی میکنند
در حالی که بیشتر از آنکه جذاب باشد، ترسناک و خستهکننده بود.
پشت سر آوریا حرف میزد، جلویش نقش بهترین دوست را بازی میکرد، و آنقدر دو رو بود که آدم نمیفهمید کِی دارد حقیقت میگوید و کِی دارد نمایش اجرا میکند.
جونیپر همهی اینها را میدید.
درد اصلی این بود که او همیشه کمتر دیده میشد.
کمتر انتخاب میشد.
کمتر فهمیده میشد.
و هر بار که سعی میکرد خودش را ثابت کند، انگار بیشتر در سایه میرفت
آن شب، جونیپر برای چند لحظه جلوی آینه ایستاد.
به چشمهای خودش نگاه کرد.
به دختری که هنوز بعد از اینهمه درد، ایستاده بود.
هنوز داشت نفس میکشید، هنوز داشت میدوید، هنوز داشت میجنگید
همانجا، در سکوت اتاقش، با خودش گفت:
جونیپر::من قرار نیست فقط تحمل کنم.
من قراره قویتر بشم.
حتی اگه هیچکس نبینه
اما جونیپر نمیدانست که زندگی، برای آدمهایی مثل او، همیشه یک قدم جلوتر از درد ایستاده است.
- ۳.۲k
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط