پارت ۳
یکم دیر شد ببخشید
اگر کسی با ات با بیاحترامی حرف میزد، جونگکوک خیلی زود متوجه میشد.
اما خودش هیچوقت دربارهاش حرف نمیزد.
یک شب، ات روی پلهها نشسته بود و به باران نگاه میکرد.
جونگکوک از کنارش رد شد.
ات گفت:
«جونگکوک.»
ایستاد.
«چیه؟»
«میتونم یه سؤال بپرسم؟»
«بپرس.»
ات کمی مکث کرد.
«چرا اینقدر مراقب منی؟»
جونگکوک چیزی نگفت.
ات لبخند کوچکی زد.
«نکنه ازم خوشت میاد؟»
جونگکوک بلافاصله گفت:
«نه.»
ات خندید.
«خیلی سریع جواب دادی.»
جونگکوک نگاهش کرد.
اما این بار نتوانست نگاهش را زیاد نگه دارد.
ات متوجه شد.
لبخندش آرامتر شد.
«باشه... فعلاً باور میکنم.»
جونگکوک بدون جواب از کنارش رد شد.
اما وقتی به انتهای راهرو رسید، برای چند ثانیه ایستاد.
چیزی که خودش هم حاضر نبود اعتراف کند، کمکم داشت اتفاق میافتاد.
ات دیگر برایش فقط دختری نبود که قرار بود از او محافظت کند.
داشت تبدیل میشد به کسی که نبودنش را نمیتوانست تصور کند.
و همین موضوع، جونگکوک را بیشتر از هر دشمنی میترساند.
ببخشید دیر شد💞
لایک۳
کامنت۴
اگر کسی با ات با بیاحترامی حرف میزد، جونگکوک خیلی زود متوجه میشد.
اما خودش هیچوقت دربارهاش حرف نمیزد.
یک شب، ات روی پلهها نشسته بود و به باران نگاه میکرد.
جونگکوک از کنارش رد شد.
ات گفت:
«جونگکوک.»
ایستاد.
«چیه؟»
«میتونم یه سؤال بپرسم؟»
«بپرس.»
ات کمی مکث کرد.
«چرا اینقدر مراقب منی؟»
جونگکوک چیزی نگفت.
ات لبخند کوچکی زد.
«نکنه ازم خوشت میاد؟»
جونگکوک بلافاصله گفت:
«نه.»
ات خندید.
«خیلی سریع جواب دادی.»
جونگکوک نگاهش کرد.
اما این بار نتوانست نگاهش را زیاد نگه دارد.
ات متوجه شد.
لبخندش آرامتر شد.
«باشه... فعلاً باور میکنم.»
جونگکوک بدون جواب از کنارش رد شد.
اما وقتی به انتهای راهرو رسید، برای چند ثانیه ایستاد.
چیزی که خودش هم حاضر نبود اعتراف کند، کمکم داشت اتفاق میافتاد.
ات دیگر برایش فقط دختری نبود که قرار بود از او محافظت کند.
داشت تبدیل میشد به کسی که نبودنش را نمیتوانست تصور کند.
و همین موضوع، جونگکوک را بیشتر از هر دشمنی میترساند.
ببخشید دیر شد💞
لایک۳
کامنت۴
- ۵.۶k
- ۲۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط