مافیای من
#مافیای_من
پارت 33
ویوو جونگکوک:
با کلافگی و حرصی که بیشتر از همه روی خودم بود، لبهای خشکم رو از هم باز کردم و با صدایی که از ته چاه و به زور بم نگه داشته بودم، غریدم:
جونگکوک: تا کی میخوای روی سینهم سنگینی کنی؟ فکر کردی افتادنت روی من جزو وظایفِ پرستاریته؟
با شنیدن صدای خشدارم، انگار تازه به خودش اومد. رنگِ صورتش عوض شد، هولکرده خواست تکون بخوره و بلند بشه، اما تقلاهاش فقط وضعیت رو بدتر کرد و باعث شد ناخودآگاه دستم که دورِ کمرش بود، محکمتر دورش حلقه بشه. برای یه لحظه نفس توی سینهی جفتمون برید
با اون برخوردِ ناگهانی، عطرِ تنش مستقیم پیچید توی ریههام. نفسهام توی سینهم حبس شد. خواستم طبقِ همون قاعدهی سردی و لجبازی هولش بدم عقب و باز با تیکه و کنایه از خودم روندهش کنم، اما وقتی چشمهای گرد شدهاش رو دیدم که اینقدر به من نزدیک بود، کلمات توی گلوم ماسیدند.
برای چند ثانیهی لعنتی، زمان ایستاد. نگاهِ خیرهم روی لبهای پچپچشده و چشمهای براقش قفل شد. تنهی گرمش روی سینهم داشت تمامِ دیوارهای سنگیِ دورِ قلبم رو آوار میکرد. توی اون تاریکی، حتی تپشِ تندِ قلبش رو از زیرِ پوستِ تنش حس میکردم.
با تقلای بیشترش، سر انگشتهام ناخواسته روی پوستِ نرمِ کمرش لغزید. نگاهش از روی چشمهام سر خورد روی لبهام و بعد دوباره با اضطراب نشست توی چشمهام. نگاهش عجیب گیجم میکرد؛ انگار داشت بدونِ هیچ کلمهای، تمامِ مقاومتهام رو ذوب میکرد.
دندونهام رو روی هم فشردم و با صدایی که حالا ناخواسته کمی پایینتر اومده بود، تلخندِ بیجونی زدم:
جونگکوک: حواست کجاست میرا؟ فکر کردی با این لباسها و این دلسوزیهای نصفهشبی میتونی بازیِ خطرناکی که جیمین شروع کرده رو عوض کنی؟
با شنیدن اسمِ جیمین، رنگ از روی صورتش پرید. انگار مثلِ برقگرفتهها تکونِ شدیدی خورد و بالاخره با تمامِ زور خودش رو از روی سینهم کشید عقب و روی لبهی تخت پرت شد. نفسنفسزنان، با دستهای از موهای آشفتهاش که ریخته بود روی صورتش، دستش رو گذاشت روی سینهاش و با صدای لرزونی گفت:
میرا: م… من فقط… اومدم زخمهات رو ببندم… همین!
نگاهم روی صورتِ سرخشده و سینهی از تپش افتادهش چرخید. روی تخت نشستم، بازوم رو کشیدم و با نگاهی که سردیِ ساختگیش دوباره داشت برمیگشت، به جعبهی کمکهای اولیهی روی زمین اشاره کردم:
جونگکوک: لازم نکرده! جیمین بیرونِ این عمارت منتظره تا ببینه من چطور از پسِ محافظت از آدمهاش برمیآیم. جعبهت رو بردار و از این اتاق گمشو بیرون… قبل از اینکه پشیمون بشم!...
ویوو میرا:
با اینکه قلبم داشت از دهنم میزد بیرون اما بازم نمیتونستم تسلیم بشم
میرا: ببخشید که افتادم روت اما من باید کارمو انجام بدم... و من برای جلب توجه تو نیومدم اینجا فقط اومدم چون عذاب وجدان داشتم... تو بخاطر من اینجوری شدی...
جونگکوک: من لازم به دلسوزیه تو ندارم
سعی کردم با لحنی حرف بزنم که بتونم راضیش کنم
میرا(با لحنی اروم و مهربون): دلسوزی نیست....
رفتم تم جلو و شروع کردم به پانسمان کردن زخم کمرش همینجوری که داشتم پانسمان میکردم شروع کردم به حرف زدن
میرا: من... فقط دارم جبران میکنم... اگه تو نبودی معلومنبود چه بلایی سرم میومد... میدونم هیچ جوره نمیتونم لطفتو جبران کنم اما.... میتونم با همین کار های کوچیک عذاب وجدانمو کم کنم... تموم شد
وقتی تو چشماش نگاه کردم فهمیدم تمام مدت خیره شده بود به من اما هیچ حرفی نمیزد...
ویوو جونگکوک:
با حرفای میرا دلم ریخت...«اخه یک ادم چقدر میتونه بامزه باشه» بدون اینکه بخوام لبخندی رو لبم نشست همون لحظه میرا برگشت و تو چشمام نگاه کرد یهو لبخندمو جمع کردم
جونگکوک: اگه میخوای لطفمو جبران کنی لطفا همین زخم سرمم دوباره پانسمان کن
میرا: اوهوم باشه
میرا شروع کرد به پانسمان کردن زخمم
حواسش نبود و زخمم رو فشار داد
جونگکوک: اخخخخخخ
میرا: اوووو ببخشید
چشمهام رو از درد و تعجب بستم و سرم رو عقب کشیدم. با غیض بهش خیره شدم:
جونگکوک: تو اومدی پانسمان کنی یا داری انتقامِ تمامِ روزهایی که اذیتت کردم رو میگیری؟
میرا هولکرده، در حالی که پماد و گاز استریل رو توی دستش میلرزوند، لبهاش رو از ترسِ اینکه دوباره دعواش کنم گزید و تندتند سرش رو تکون داد:
_______________________________
ادامه پارت رو توی استوری ها میتونید بخونید(جا نشد چون زیاد بود😂😂)
پارت 33
ویوو جونگکوک:
با کلافگی و حرصی که بیشتر از همه روی خودم بود، لبهای خشکم رو از هم باز کردم و با صدایی که از ته چاه و به زور بم نگه داشته بودم، غریدم:
جونگکوک: تا کی میخوای روی سینهم سنگینی کنی؟ فکر کردی افتادنت روی من جزو وظایفِ پرستاریته؟
با شنیدن صدای خشدارم، انگار تازه به خودش اومد. رنگِ صورتش عوض شد، هولکرده خواست تکون بخوره و بلند بشه، اما تقلاهاش فقط وضعیت رو بدتر کرد و باعث شد ناخودآگاه دستم که دورِ کمرش بود، محکمتر دورش حلقه بشه. برای یه لحظه نفس توی سینهی جفتمون برید
با اون برخوردِ ناگهانی، عطرِ تنش مستقیم پیچید توی ریههام. نفسهام توی سینهم حبس شد. خواستم طبقِ همون قاعدهی سردی و لجبازی هولش بدم عقب و باز با تیکه و کنایه از خودم روندهش کنم، اما وقتی چشمهای گرد شدهاش رو دیدم که اینقدر به من نزدیک بود، کلمات توی گلوم ماسیدند.
برای چند ثانیهی لعنتی، زمان ایستاد. نگاهِ خیرهم روی لبهای پچپچشده و چشمهای براقش قفل شد. تنهی گرمش روی سینهم داشت تمامِ دیوارهای سنگیِ دورِ قلبم رو آوار میکرد. توی اون تاریکی، حتی تپشِ تندِ قلبش رو از زیرِ پوستِ تنش حس میکردم.
با تقلای بیشترش، سر انگشتهام ناخواسته روی پوستِ نرمِ کمرش لغزید. نگاهش از روی چشمهام سر خورد روی لبهام و بعد دوباره با اضطراب نشست توی چشمهام. نگاهش عجیب گیجم میکرد؛ انگار داشت بدونِ هیچ کلمهای، تمامِ مقاومتهام رو ذوب میکرد.
دندونهام رو روی هم فشردم و با صدایی که حالا ناخواسته کمی پایینتر اومده بود، تلخندِ بیجونی زدم:
جونگکوک: حواست کجاست میرا؟ فکر کردی با این لباسها و این دلسوزیهای نصفهشبی میتونی بازیِ خطرناکی که جیمین شروع کرده رو عوض کنی؟
با شنیدن اسمِ جیمین، رنگ از روی صورتش پرید. انگار مثلِ برقگرفتهها تکونِ شدیدی خورد و بالاخره با تمامِ زور خودش رو از روی سینهم کشید عقب و روی لبهی تخت پرت شد. نفسنفسزنان، با دستهای از موهای آشفتهاش که ریخته بود روی صورتش، دستش رو گذاشت روی سینهاش و با صدای لرزونی گفت:
میرا: م… من فقط… اومدم زخمهات رو ببندم… همین!
نگاهم روی صورتِ سرخشده و سینهی از تپش افتادهش چرخید. روی تخت نشستم، بازوم رو کشیدم و با نگاهی که سردیِ ساختگیش دوباره داشت برمیگشت، به جعبهی کمکهای اولیهی روی زمین اشاره کردم:
جونگکوک: لازم نکرده! جیمین بیرونِ این عمارت منتظره تا ببینه من چطور از پسِ محافظت از آدمهاش برمیآیم. جعبهت رو بردار و از این اتاق گمشو بیرون… قبل از اینکه پشیمون بشم!...
ویوو میرا:
با اینکه قلبم داشت از دهنم میزد بیرون اما بازم نمیتونستم تسلیم بشم
میرا: ببخشید که افتادم روت اما من باید کارمو انجام بدم... و من برای جلب توجه تو نیومدم اینجا فقط اومدم چون عذاب وجدان داشتم... تو بخاطر من اینجوری شدی...
جونگکوک: من لازم به دلسوزیه تو ندارم
سعی کردم با لحنی حرف بزنم که بتونم راضیش کنم
میرا(با لحنی اروم و مهربون): دلسوزی نیست....
رفتم تم جلو و شروع کردم به پانسمان کردن زخم کمرش همینجوری که داشتم پانسمان میکردم شروع کردم به حرف زدن
میرا: من... فقط دارم جبران میکنم... اگه تو نبودی معلومنبود چه بلایی سرم میومد... میدونم هیچ جوره نمیتونم لطفتو جبران کنم اما.... میتونم با همین کار های کوچیک عذاب وجدانمو کم کنم... تموم شد
وقتی تو چشماش نگاه کردم فهمیدم تمام مدت خیره شده بود به من اما هیچ حرفی نمیزد...
ویوو جونگکوک:
با حرفای میرا دلم ریخت...«اخه یک ادم چقدر میتونه بامزه باشه» بدون اینکه بخوام لبخندی رو لبم نشست همون لحظه میرا برگشت و تو چشمام نگاه کرد یهو لبخندمو جمع کردم
جونگکوک: اگه میخوای لطفمو جبران کنی لطفا همین زخم سرمم دوباره پانسمان کن
میرا: اوهوم باشه
میرا شروع کرد به پانسمان کردن زخمم
حواسش نبود و زخمم رو فشار داد
جونگکوک: اخخخخخخ
میرا: اوووو ببخشید
چشمهام رو از درد و تعجب بستم و سرم رو عقب کشیدم. با غیض بهش خیره شدم:
جونگکوک: تو اومدی پانسمان کنی یا داری انتقامِ تمامِ روزهایی که اذیتت کردم رو میگیری؟
میرا هولکرده، در حالی که پماد و گاز استریل رو توی دستش میلرزوند، لبهاش رو از ترسِ اینکه دوباره دعواش کنم گزید و تندتند سرش رو تکون داد:
_______________________________
ادامه پارت رو توی استوری ها میتونید بخونید(جا نشد چون زیاد بود😂😂)
- ۳۳۱
- ۰۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط