فن فیک تانوس
کومیکو:وای ..تو سلیقه ی خوبی داری .
تانوس :مرسی ..خوشحالم که خوشت اومده .
*در یک کمد باز میشه و یک عالمه لباس ازش بیرون میاد*
کومیکو:فکر کنم زیاد اهل مرتب کردن نیستی ..
تانوس:اره .عادت ندارم
کومیکو:باید عادت کنی .جایی که من باشم باید تمیز و مرتب باشه .
تانوس:باشه ..مرتب میکنم ..اما الان نه خیلی خسته ام .میدونی که سر و کله زد با نقطه ضعفت چقدر ادم رو خسته میکنه.
کومیکو:باشه .تو استراحت کن .من تا موقع خونه رو نگاه میکنم .
تانوس:باشه .اما دست به چیزی نزن .ممکنه خطرناک باشه یا بشکنه . من روی وسایلم حساسم.
کومیکو:ایکاش همونقدر روی مرتب بودن حساس بودی
تانوس:چی گفتی ؟
کومیکو:هیچی .شما بخواب .
تانوس:باشه *بعد از ۱۰ ثانیه تانوس به خواب خیلی عمیقی فرو میره*
کومیکو:باز خوبه توی خوابگاه خوابیده بودی ،چه جوری میتونی الان بخوابی ؟ولش کن .برم تو اتاقش رو ببینم
*کومیکو وارد اتاق تانوس میشه و میبینه که یک عالمه عکس دختر که روشون ضبدر کشیده شده به دیوار ها چسبیده .همینطور که عکس ها رو دنبال میکرد ،به یک عکس رسید که هنوز ضبدر نداشت .سعی کرد عکس رو ببینه ولی چون خیلی روش عکس چسبیده بود دیده نمیشد .همینطور که به اتاق نگاه میکرد ، نگاهش به روی میز افتاد .روی میز یک دفترچه ی مشکی بود .روش نوشته بود"دفترچه خاطرات". کومیکو کنجکاو شد .نشست و دفترچه رو باز کرد .دفترچه اینطوری شروع شده بود" خاطرات رو نباید فراموش کرد .فرقی نداره که خوب بودن یا بد". کومیکو شروع میکنه :"امروز رفتم و دوباره یک دفترچه گرفتم .این سومین دفترچه خاطراتی هست که خریدم .بلافاصله بعد از اینکه دفترچه رو خریدم ،دردسر شروع شد .داستان اینطوری بود که یک دختر بهم نزدیک شد از بدبختی های خودش گفت .میدونستم قصدش چیه ،اما هیچی نگفتم و صبر کردم حرفاش تموم بشه .وقتی حرفش تموم شد ،یک قرص بهم داد. وقتی پرسیدم چیه ،گفت که باید بخورمش .وقتی خوردمش ،باعث شد که تمام زندگیم خراب بشه .اون یک قرص ساده نبود .اون یک مواد مخدر خیلی قوی بود .داشتم سر گیجه میگرفتم که دیدم داره با پلیس تماس میگیره .بعدش رو نفهمیدم .اما به خاطر اشتباه و اعتمادی که کرده بودم ،مجبور شدم تا دو ماه از رپر بودن دست بکشم .من توی بیمارستان بستری شدم .روزای بدی بود .هرروز یک نفر می اومد و ازم میپرسید چرا اونکار رو کردم .هرچی میگفتم تقصیر من نبود ،بدتر میشدن و حالم رو بد میکردن .توی این روزا من فقط به یک چیز فکر میکردم .باید اون دختر عجیب رو پیدا میکردم .فعلا که توی بیمارستانم .منتظرم تا ببینم چه چیزی برام اتفاق می افته"
*اشک های کومیکو کم کم سرازیر شدن.اما اشک هایش رو پاک کرد و به خوندن ادامه داد .برای اینکه سریع تر بخونه ،۲۰ صفحه رو رد کرد*
چطورین ؟قراره اوضاع باحال بشه ...
تانوس :مرسی ..خوشحالم که خوشت اومده .
*در یک کمد باز میشه و یک عالمه لباس ازش بیرون میاد*
کومیکو:فکر کنم زیاد اهل مرتب کردن نیستی ..
تانوس:اره .عادت ندارم
کومیکو:باید عادت کنی .جایی که من باشم باید تمیز و مرتب باشه .
تانوس:باشه ..مرتب میکنم ..اما الان نه خیلی خسته ام .میدونی که سر و کله زد با نقطه ضعفت چقدر ادم رو خسته میکنه.
کومیکو:باشه .تو استراحت کن .من تا موقع خونه رو نگاه میکنم .
تانوس:باشه .اما دست به چیزی نزن .ممکنه خطرناک باشه یا بشکنه . من روی وسایلم حساسم.
کومیکو:ایکاش همونقدر روی مرتب بودن حساس بودی
تانوس:چی گفتی ؟
کومیکو:هیچی .شما بخواب .
تانوس:باشه *بعد از ۱۰ ثانیه تانوس به خواب خیلی عمیقی فرو میره*
کومیکو:باز خوبه توی خوابگاه خوابیده بودی ،چه جوری میتونی الان بخوابی ؟ولش کن .برم تو اتاقش رو ببینم
*کومیکو وارد اتاق تانوس میشه و میبینه که یک عالمه عکس دختر که روشون ضبدر کشیده شده به دیوار ها چسبیده .همینطور که عکس ها رو دنبال میکرد ،به یک عکس رسید که هنوز ضبدر نداشت .سعی کرد عکس رو ببینه ولی چون خیلی روش عکس چسبیده بود دیده نمیشد .همینطور که به اتاق نگاه میکرد ، نگاهش به روی میز افتاد .روی میز یک دفترچه ی مشکی بود .روش نوشته بود"دفترچه خاطرات". کومیکو کنجکاو شد .نشست و دفترچه رو باز کرد .دفترچه اینطوری شروع شده بود" خاطرات رو نباید فراموش کرد .فرقی نداره که خوب بودن یا بد". کومیکو شروع میکنه :"امروز رفتم و دوباره یک دفترچه گرفتم .این سومین دفترچه خاطراتی هست که خریدم .بلافاصله بعد از اینکه دفترچه رو خریدم ،دردسر شروع شد .داستان اینطوری بود که یک دختر بهم نزدیک شد از بدبختی های خودش گفت .میدونستم قصدش چیه ،اما هیچی نگفتم و صبر کردم حرفاش تموم بشه .وقتی حرفش تموم شد ،یک قرص بهم داد. وقتی پرسیدم چیه ،گفت که باید بخورمش .وقتی خوردمش ،باعث شد که تمام زندگیم خراب بشه .اون یک قرص ساده نبود .اون یک مواد مخدر خیلی قوی بود .داشتم سر گیجه میگرفتم که دیدم داره با پلیس تماس میگیره .بعدش رو نفهمیدم .اما به خاطر اشتباه و اعتمادی که کرده بودم ،مجبور شدم تا دو ماه از رپر بودن دست بکشم .من توی بیمارستان بستری شدم .روزای بدی بود .هرروز یک نفر می اومد و ازم میپرسید چرا اونکار رو کردم .هرچی میگفتم تقصیر من نبود ،بدتر میشدن و حالم رو بد میکردن .توی این روزا من فقط به یک چیز فکر میکردم .باید اون دختر عجیب رو پیدا میکردم .فعلا که توی بیمارستانم .منتظرم تا ببینم چه چیزی برام اتفاق می افته"
*اشک های کومیکو کم کم سرازیر شدن.اما اشک هایش رو پاک کرد و به خوندن ادامه داد .برای اینکه سریع تر بخونه ،۲۰ صفحه رو رد کرد*
چطورین ؟قراره اوضاع باحال بشه ...
- ۴.۶k
- ۰۲ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط