🖤My little girl~»
🖤My little girl~»
🖤دختر کوچولوی من~»
🖤Part
حلقه رو از توی جیبم دراوردم..
ا. ت با دیدن حلقه چشماش برقی زد... لبخندی روی لبش اومد و گونه هاش سرخ شد...
سه ماه بعد
مکان: عمارت ارباب جئون
زمان: ۱۱:٠٠ ظهر
ویو ا. ت
از استرس دستامو محکم بهم گرفته بودم.. انگشتام یخ کرده بودن..
سرمو بلند کردم و نگاهی به جونگکوک انداختم، به گوشه ای خیره شد بود و منتظر پدرش بود!
چند لحظه بعد، صدای قدم های منظمی سکوت سالن رو شکست!
هردومون به سمت صدا چشم دوختیم...
مردی با موهای مرتب و کت و شلوار اتو خورده با عطر تلخ و کفش های چرمی واکس زده...
مرد چهره ای متین و جذابی داشت. پس بخاطر همینه که جونگکوک انقدر جذابه!
آقای جئون(پدر جونگکوک) بالای سر من رسید و مکثی کرد که جونگکوک گفت:درباره ش بهتون گفتم..!
آقای جئون جوری ابروهاشو بالا انداخت و دوزاریش افتاد که سریع رو کرد به من و گفت: اوه خوش اومدید بانو!
بلند شدم و تعظیمی کردم و با خجالت گفتم: ممنون...!
با تعارف اقای جئون نشستیم روی مبل های سلطنتی و گرون قیمت داخل سالن...
انقدری این مبل ها ظریف و گرون قیمت بودن که با احتیاط مینشستم🗿
خدمتکار اومد و برای ما چایی ریخت..
اقای جئون گفت: خب.. دخترم.. خودتو معرفی کن..
لبخندی زدم: من ا. ت هستم.. و... ۱۹ سالمه..
و...
آقای جئون لبخندی زد: شما میخوایید باهم ازدواج کنید...؟
منو جونگکوک سر تکون دادیم..
آقای جئون مکثی کرد و ادامه داد: متوجه اختلاف سنی زیادتون هستید...!؟
⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...
#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
🖤دختر کوچولوی من~»
🖤Part
حلقه رو از توی جیبم دراوردم..
ا. ت با دیدن حلقه چشماش برقی زد... لبخندی روی لبش اومد و گونه هاش سرخ شد...
سه ماه بعد
مکان: عمارت ارباب جئون
زمان: ۱۱:٠٠ ظهر
ویو ا. ت
از استرس دستامو محکم بهم گرفته بودم.. انگشتام یخ کرده بودن..
سرمو بلند کردم و نگاهی به جونگکوک انداختم، به گوشه ای خیره شد بود و منتظر پدرش بود!
چند لحظه بعد، صدای قدم های منظمی سکوت سالن رو شکست!
هردومون به سمت صدا چشم دوختیم...
مردی با موهای مرتب و کت و شلوار اتو خورده با عطر تلخ و کفش های چرمی واکس زده...
مرد چهره ای متین و جذابی داشت. پس بخاطر همینه که جونگکوک انقدر جذابه!
آقای جئون(پدر جونگکوک) بالای سر من رسید و مکثی کرد که جونگکوک گفت:درباره ش بهتون گفتم..!
آقای جئون جوری ابروهاشو بالا انداخت و دوزاریش افتاد که سریع رو کرد به من و گفت: اوه خوش اومدید بانو!
بلند شدم و تعظیمی کردم و با خجالت گفتم: ممنون...!
با تعارف اقای جئون نشستیم روی مبل های سلطنتی و گرون قیمت داخل سالن...
انقدری این مبل ها ظریف و گرون قیمت بودن که با احتیاط مینشستم🗿
خدمتکار اومد و برای ما چایی ریخت..
اقای جئون گفت: خب.. دخترم.. خودتو معرفی کن..
لبخندی زدم: من ا. ت هستم.. و... ۱۹ سالمه..
و...
آقای جئون لبخندی زد: شما میخوایید باهم ازدواج کنید...؟
منو جونگکوک سر تکون دادیم..
آقای جئون مکثی کرد و ادامه داد: متوجه اختلاف سنی زیادتون هستید...!؟
⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...
#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
- ۲.۲k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط