فیک کوک
𝕸𝖞 𝖒𝖆𝖋𝖎𝖆¹⁰⁴
...میخواد از بغل من اونو جدا کنه.
واسه طلاق.. طلاق ما حتی حضوری برگذار نشد. اون برگه رو امضا کرد. بدون درخواست مهریه و حتی حضانت یوری. حتی با اینکه اون یه بچه شیرخواره بود قبول نکرد کنارش بمونه. بعد الان یادت افتاده یه بچه داری؟؟
(توجه داشته باشین جونگکوک هنوز فکر میکنه اون خیانت کرده و نمیدونه که مینا حافظهشو از دست داده.)
نه جونگکوک! تو باید فقط به دخترت فک کنی! بلاخره پامو جلو گذاشتم. کمر ظریفشو توی دستم گرفتم و اون یکی دستش رو که دستمال داشت به سمت دهن و بینیش بردم. در همین حین اون داشت کلی تلاش میکرد که خودشو آزاد کنه. اما زورش نمیرسید. منم از فرصت استفاده کردم وخودمو بیشتر بهش چسبوندم. سرمو داخل گردنش فرو کردم و عطر تنشو بوییدم.
عای زندگی من. چقدر دلم برات تنگ شده بود عشق من.
بعد از یکم ورجووورجه کردن. آروم گرفت. خداروشکر تونستم جوری کنترلش کنم که یوری بیدار نشه.
وقتی بیهوش شد. سمت خودم برگردوندمش. به صورت خوابیدهش نگاه کردم.
چقدر دلم میخواست تکتک اعضای صورتشو ببوسم.
نه! خودتو جمع کن مرد. براید بغلش کردم و بیرون از اتاق رفتم. حالا برای راهرو روشن بودن اون چندتا محافظی که دستور قایم شدن بهشون داده بودم روبهروم ایستاده بود.
..: قربان مورد دیگهای یافت نشد. خطری نیست.
_: خوبه.
به یکی از مامورهای سوئیسی اشاره کردم تا بره داخل اتاق یوری و ازش مراقبت کنه. یکی دیگشون هم گفتم بیرون اتاق وایسا.
و سهتای دیگه دنبال خودم به سمت بیرون خونه بردم.
اما دلم نمیومد. توی این یه مورد باید به مغزم بگم نه!
پشیمون به داخل برگشتم.
..: چیزی شده قربان؟
_: دنبالم بیاین.
مثل احمقا شده بودم. بردمش داخل اتاق خودم. یکیشون باهام داخل اتاق اومد.
سوییشرتشو باز کردم و از تنش درآوردم. همیطور بوتهاشو. محکم دستا و پاهاشو بستم. سرشو روی بالش گذاشتم و روی صندلی درست روبهروش نشستم. اشاره کردم که از اتاق خارج بشه اون محافظه.
موهاشو بالاترین نقطهی سرش دماسبی بسته بود. آروم موهاشو باز کردم. از قبل خیلی موهاش بلندتر شده بود.
دستمو روی کل بندش کشیدم و اصلحه و چاقوش رو درآوردم.
الان فرمان کارامو فقط قلبم میداد.
برایم مهم نبود تهش چی ممکنه بشه. فقط میخواستم بهش نگاه کنم.
...میخواد از بغل من اونو جدا کنه.
واسه طلاق.. طلاق ما حتی حضوری برگذار نشد. اون برگه رو امضا کرد. بدون درخواست مهریه و حتی حضانت یوری. حتی با اینکه اون یه بچه شیرخواره بود قبول نکرد کنارش بمونه. بعد الان یادت افتاده یه بچه داری؟؟
(توجه داشته باشین جونگکوک هنوز فکر میکنه اون خیانت کرده و نمیدونه که مینا حافظهشو از دست داده.)
نه جونگکوک! تو باید فقط به دخترت فک کنی! بلاخره پامو جلو گذاشتم. کمر ظریفشو توی دستم گرفتم و اون یکی دستش رو که دستمال داشت به سمت دهن و بینیش بردم. در همین حین اون داشت کلی تلاش میکرد که خودشو آزاد کنه. اما زورش نمیرسید. منم از فرصت استفاده کردم وخودمو بیشتر بهش چسبوندم. سرمو داخل گردنش فرو کردم و عطر تنشو بوییدم.
عای زندگی من. چقدر دلم برات تنگ شده بود عشق من.
بعد از یکم ورجووورجه کردن. آروم گرفت. خداروشکر تونستم جوری کنترلش کنم که یوری بیدار نشه.
وقتی بیهوش شد. سمت خودم برگردوندمش. به صورت خوابیدهش نگاه کردم.
چقدر دلم میخواست تکتک اعضای صورتشو ببوسم.
نه! خودتو جمع کن مرد. براید بغلش کردم و بیرون از اتاق رفتم. حالا برای راهرو روشن بودن اون چندتا محافظی که دستور قایم شدن بهشون داده بودم روبهروم ایستاده بود.
..: قربان مورد دیگهای یافت نشد. خطری نیست.
_: خوبه.
به یکی از مامورهای سوئیسی اشاره کردم تا بره داخل اتاق یوری و ازش مراقبت کنه. یکی دیگشون هم گفتم بیرون اتاق وایسا.
و سهتای دیگه دنبال خودم به سمت بیرون خونه بردم.
اما دلم نمیومد. توی این یه مورد باید به مغزم بگم نه!
پشیمون به داخل برگشتم.
..: چیزی شده قربان؟
_: دنبالم بیاین.
مثل احمقا شده بودم. بردمش داخل اتاق خودم. یکیشون باهام داخل اتاق اومد.
سوییشرتشو باز کردم و از تنش درآوردم. همیطور بوتهاشو. محکم دستا و پاهاشو بستم. سرشو روی بالش گذاشتم و روی صندلی درست روبهروش نشستم. اشاره کردم که از اتاق خارج بشه اون محافظه.
موهاشو بالاترین نقطهی سرش دماسبی بسته بود. آروم موهاشو باز کردم. از قبل خیلی موهاش بلندتر شده بود.
دستمو روی کل بندش کشیدم و اصلحه و چاقوش رو درآوردم.
الان فرمان کارامو فقط قلبم میداد.
برایم مهم نبود تهش چی ممکنه بشه. فقط میخواستم بهش نگاه کنم.
- ۵.۲k
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط