{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

:

:
پنج سالم بود
خواهرم مرادر کمد انداخت و در را قفل کرد
به او فحش دادم
و با خود فکر کردم:
او بی رحم ترین خواهر دنیاست!
در تاریکی گریه کردم
بیهوش شدم
به هوش أمدم
سربازان خواهرم را کشته بودند

احسان افشاری
دیدگاه ها (۶)

توی دلم هر روز و هر شب رخت می شویند / باید برایِ درکِ این دل...

و حال ِ منشبیه ِ آن پنجره ی گرفتار در آجر و سیمان استکه با ...

دلم دریادلم لبخند ماهی هادلم اغوای تاکستان به لطف مستی انگور...

جاری شدی و بعد تو جریان گرفت رودشرمنده کرد اشک تو آب زلال را...

ددی خون آشام من

قفسِ طلایی (Golden Cage)P.16ا.ت:باید بهش فکر کنم کوک.....تو ...

لبخند قاتلپارت³¹ویو سلینهمه جا تاریک شده بود.فقط نور کم‌رنگی...

چند پارتی

رمان عشق مافیا پارت 10 بچہ ھا ازدستش ندیدن کہ خیلی رومانتیکہ...

مهمونی خطرناک پارت= 19از ماشینش پیاده شد و به سمت خونه راه ا...

مهمونی پارت ۳۰

👑The dance of fractured harmonies🦋Part⁵صبح با صدای میرا چشما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط