🍃 🌷 🍃

🍃 🌷 🍃
در بیمارستان شیف شب بودم که یک مرد جوان را به قسمت اورژانس آوردند.
با موتور تصادف کرده بود و دست و پایش کمی زخمی شده بودند و نیاز به بخیه داشت.
در تمام مدت که مداوایش میکردم با لبخند به زخم هایش نگاه میکرد.

گفتم اقا دست و بالت زخمی شده و کلی خون رفته ازت اونوقت هی میخندی؟
گفت نمیدونی اخه... می ارزید!

گفتم چی می ارزید ؟! .
گفت داشتم بهش فکر میکردم که رفتم تو جدول! می ارزید که رفتم تو جدول!
اصن جدول چیه؟ تو بگو تو دره... .
بعدشم خنده ای از ته دل سر داد و شروع کرد به خواندن" اون دوتا مست چشات....!.
تازه فهمیدم قضیه از چه قرار است و با خودم گفتم مردک یا دیوانه است یا مست یا یک چیزی مصرف کرده!

سر آخر هم گفت:

دمت گرم! هر وقت جای این بخیه هارو ببینم یادش میفتم... .

دیگر یقین پیدا کردم که حالت عادی ندارد چون هیج دلیلی برای این همه حماقت پیدا نمیکردم!! .

راستش حق با من بود چون دلیلی ندارد.
برای این همه دوست داشتن هیج دلیلی نمیتوان یافت.
به یقین رسیده ام که میگویم!
آخر از وقتی به تو فکر میکنم همه میگویند یا دیوانه شده یا یک چیزی مصرف کرده!
اما من دلیلی برای این همه از خود بی خود بودن ندارم!
اصلا عشقی که دلیل بخواهد ریالی نمی ارزد!!
باور کن موتور اگر داشتم
توی جدول هم میرفتم!
اصلا جدول چیست...؟!
تو بگو دره....! 😄

#علی_سلطانی
دیدگاه ها (۱۹۳)

اجبار به بدبختی پارت ۶

چند پارتـیــــــــــــــــ🖤ـــــــــــــوقتی باهات بد حرف می...

I'm not jealous part 53خلاصه پدربزرگت به حدی به دایی بزرگت ا...

P³⁵The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

رومان روز برفی (پارت3)از از زبان ات اصلا دیشب نفھمیدم کہ چہ ...

꒷꒦︶꒷꒦︶ ๋ ࣭ ⭑꒷꒦ ꒷꒦︶꒷꒦︶ ๋ ࣭ ⭑꒷꒦ꫂৎدوران تاریکی زندگی جی و کیفرꫂ...

رمان عشق ممنوع

Which onepart 17کنار مامان جیمین نشستم و اون با لبخند گرمی ا...

𝐏𝐚𝐫𝐭𝟏𝟎 اسمات توی کامنتا🔞+صبح شد بدنم درد میکردبه یاددیشب زدم...

پارت ۶که یهو داشتم میخوردم زمین که دیدم شوگا اومد و با جادوی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط