رمان سوکوکو 67

زیر نور ماه ᴘᴀʀᴛ 67:

«ویو دازای»

رفتم سمت اشپزخونه تا یه کم اب بخورم ولی همینکه لیوانو برداشتم سرفم گرفت
دستمو به یه جا تکیه دادم ولی هرچی میگذشت بدتر میشدم
تعادلمو از دست دادم
لیوان از دستم افتاد و شکست
اروم رو زمین نشستم و پشت سر هم سرفه های خونی میکردم
بعد از اینکه حس کردم بهتر شدم دستمو رو دهنم گذاشتم و سرمو اوردم بالا که دیدم چویا جلوم وایساده
کنارم نشست و بانگرانی بهم زل زد
چویا: تو..حالت خوبه؟
نمیتونستم دستمو از رو دهن خونیم بردارم
نمیخواستم چیزی بفهمه بخاطر همین سرمو به نشونه تاکید تکون دادم و فوری رفتم تو دستشویی
شیر ابو تا اخر باز کردم که صدای سرفه هام رو که با خون بالا اوردن تموم شد، نشنوه
دستمو پر از اب کردم و چند بار اب به صورتم زدم
از تو اینه به خودم نگاه انداختم
+ اخه الان چه وقتش بود..
استین و یقه لباسم خونی شده بود
اعصابم به هم ریخته بود
پوف کلافه ای کشیدم و دکمه های پیرهنمو باز کردم
درش اوردم و به دستگیره در اویزونش کردم و بعد رفتم بیرون

«ویو چویا»

رو زمین نشسته بودم و تیکه های بزرگ شیشه رو جمع میکردم که دیدم دو سه تا قطره خون رو زمین ریخته
تا رفتم دستمو بکشم بهش دازای دستمو گرفت و بلندم کرد
دستم درد گرفت بخاطر همین یهو گفتم: اخخ..چته..
دازای: چیکار میکنی؟
+ ه..هیچی فقط داشتم اینا رو جمع میکردم
اخم کرد و صداشو بلندتر از قبل کرد
- کی بهت گفت اینکارو بکنی؟
برا یه لحظه دستپاچه شدم و نگاهمو به زمین دوختم
+ من..فقط میخواستم...
صداشو بلندتر کرد و داد زد: میخواستی چی؟ لازم نکرده کاری کنی..کسی ازت نخواسته..میخوای با این کارات چیو ثابت کنی ها؟
جمله اخرشو در حالی که بلند سرم داد کشید گفت..
سرمو پایین انداخته بودم و لال شده بودم
دوباره ادامه داد به داد زدن ولی یه ذره ارومتر از قبل: فکر کردی چه کاری از دستت برمیاد؟ بزار بهت بگم..هیچی..هیچکاری نمیتونی بکنی..حتی با اینکه همش تقصیره...
یدفعه ساکت شد..
نگاهمو از رو زمین برداشتم و اروم بهش زل زدم
داشت لباشو به هم دیگه فشار میداد تا ادامه نده
پرده اشکی که جلوی چشماش جمع شده بود واضح دیده میشد ولی نفهمیدم یدفعه چش شده..حتی جرعت نکردم بپرسم..فقط خیلی اروم گفتم: ب..ببخشید..من نباید...
یهو بغلم کرد و سرمو تو سی//نش فشار داد و اروم گفت:
- نه..من..متاسفم.. نباید اینجوری داد میزدم..ببخشید..نمیدونم یهو چم شد..فقط..فقط ترسیدم به خودت صدمه بزنی..منو میبخشی دیگه..؟ هوم..؟
اروم سرمو به شونش تکیه دادم و بعد دوباره بهش زل زدم
با لبخند ملایمی که زدم یخورده خیالش راحت شد
بعد منو از اونجا بیرون کرد و یه جارو برداشت تا شیشه ها رو جمع کنه
بعد از چند دقیقه اومد بیرون و نگاهی به من که رو مبل نشسته بودم و سرم توی گوشیم بود انداخت
دازای: امم.. من یه جا کار دارم..تا دو ساعت دیگه برمیگردم
+ این وقت شب کجا کار داری؟
- باید برم اژانس..
اینو گفت و رفت بیرون
خوابم گرفته بود ولی میخواستم تا اومدنش بیدار بمونم بخاطر همین رفتم دستشویی تا صورتمو بشورم
همینکه درو باز کردم پیرهن دازای از اونطرف افتاد
+ هوفف..چقدر این پسر شلخته اس
پیرهنشو برداشتم و تا خواستم بندازمش اونطرف رد خون رو استین و یقه اش دیدم...
دیدگاه ها (۱۸)

رمان سوم پارت دوزدهم * بخش هنتای *دوست نداری نخون گلم 🔪࿙᷍࿚ː࿙...

روباه کوچولوی من پارت سه 😕꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> داخل اتاق@ویو چ...

بهار بدون تو

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت پنج.(اخر) دازای اروم نفسش ر...

پارت نوزدهم《Custom kiss》 +رفتم سم...

کپشنننن🎀🌚عروسک من😈🔞پارت سی و پنجوارد اتاق شدم پیرهنش تنش نبو...

/عشق فراموش شده/[p7] ...

From hate to lovePart:5 بعدش از خونه زدم بیرون سوار ماشینم ش...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part66سری تکون دادم و بیحال رفتم سمت یخچالدرش...

#عشق_مافیای_من پارت۳٠(بعد مدت ها) ادمین: راستی علامتا یادم ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط