غروب جمعه
غروب جمعه
که می آید
عقربه های ساعت پیر می شوند
آهسته آهسته قدم میزنند
گاهی ٬ از شدت خستگی می ایستند
باد
پنجره ی اتاق را باز می کند
خاطرات سوی آشپزخانه میروند
تا دم نوشی تسکین دهنده
برای ذهن پریشانم دم کنند
فنجانی
از آن دم نوش تلخ را ٬
با بوسه هایت ٬
که در قندان جای گرفته اند
شیرین می کنم
می روم کنار پنجره
خیره می شوم
به خیابان خلوت شهر
آن را سَر می کشم
جاده ها ٬ به استقبالم می آیند
میبرند مرا
به کوچه و خیابان های شلوغ شهر
به پارک ها
به کافه های دنج بالای شهر
یا کافه های ساده پایین شهر
تا ببینمت
قدم بزنیم
حرف های عاشقانه بگوییم
آرام بگیرم
اما
تا چشمانم باز می شوند
نیستی دیگر ...!!!
من ٬ خسته و ناامید
بر می گردم
با بارانی که قرار است
از چشمانم
ببارد
که می آید
عقربه های ساعت پیر می شوند
آهسته آهسته قدم میزنند
گاهی ٬ از شدت خستگی می ایستند
باد
پنجره ی اتاق را باز می کند
خاطرات سوی آشپزخانه میروند
تا دم نوشی تسکین دهنده
برای ذهن پریشانم دم کنند
فنجانی
از آن دم نوش تلخ را ٬
با بوسه هایت ٬
که در قندان جای گرفته اند
شیرین می کنم
می روم کنار پنجره
خیره می شوم
به خیابان خلوت شهر
آن را سَر می کشم
جاده ها ٬ به استقبالم می آیند
میبرند مرا
به کوچه و خیابان های شلوغ شهر
به پارک ها
به کافه های دنج بالای شهر
یا کافه های ساده پایین شهر
تا ببینمت
قدم بزنیم
حرف های عاشقانه بگوییم
آرام بگیرم
اما
تا چشمانم باز می شوند
نیستی دیگر ...!!!
من ٬ خسته و ناامید
بر می گردم
با بارانی که قرار است
از چشمانم
ببارد
- ۳.۹k
- ۲۹ آبان ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط